ياد داشت هاي شخصي: به روز رسانی 14 فرودین 1390

صفحات شخصي حسنعلي نعمتي شمس آباد

13 فرودین 1390

بسوز این خرقه تقوا تو حافظ         که گر آتش شود بر وی نگیرم

فأل به غزلیات حافظ: صفحات فارسي

مقدمه

اگر اشتباه نکنم اواخر سال 86 بود که این صفحات شکل گرفت. تا اواخر سال 88 هر روز مطلبی جدید مطابق با حال و هوای آن روزها نوشته می شد. با اینکه یک سال است که به دلایلی دیگر چیزی ننوشته ام اما آن روزها٬ روزهایی بود که به خاطر بیماری سرطانم همه چیز برای من تغییر کرده بود. به جز روزهایی که در بیمارستان بودم گاهی حتی در سخت ترین شرایط٬ شاید برای اینکه نشان دهم زنده هستم! مطالبی را می نوشتم و روی این فضای مجازی منتشر می کردم. مدتی پیش در یکی از مجلات همشهری خواندم که اخیرا در یکی از بیمارستان های پیشرفته دنیا به بیماران سرطانی توصیه می کنند که بنویسند! من این مطلب را تجربه کرده ام و به نظرم نوشتن می تواند در مبارزه نفس گیر با سرطان نقش مؤثری داشته باشد!

گذشته از این ها یکی از دوستان که نوشته هایم را پی گیری می کرد در همان روزهایی سخت و عجیب می گفت اگر همه این نوشته ها را با هم در یک کتاب کوچکی منتشر کنید٬ می تواند امیدبخش هر بیمار سرطانی که فکر می کند دیگر در انتهای زندگی قرار گرفته٬ باشد.شما هم اگر نوشته های گذشته مرا می خوانید٬ در حال و هوای آن موقع بخوانید. شاید بپرسید مگر آن موقع چه حال و هوایی داشت؟ برای پی بردن به حال و هوای آن وقت ها ابتدا این مطالب را که خلاصه ای از چند سال گذشته من است را بخوانید! و اگر دوست داشتید از این پس "این روزها" را دنبال کنید! 

"این روزها" همان "گذر ایام" است پس از یکسال وقوف! با اینکه یکسالی هست که در  امور شخصی چیزی ننوشته ام اما دوباره دوباره می خواهم بنویسم. با اینکه عذرهایی برای نوشتن دارم اما به یاری خدا و به یاد و نام مهربانی که در همه این سالها مرا تنها نگذاشت می نویسم.

با اینکه قول نمی دهم در این مجازنویسی٬ واقعی باشم اما آیین آینه گی شرط اول است.

آنچه در این آینه منعکس می شود شاید چیزی جز "خود" نباشد

 اما این خود می خواهد تا در خود نماند! ان شاء الله   

این حقیقت در فضای مجازی هم مجرب است که: هیچ کس از صداقت ضرر نکرده است.

اگر مطلبی بود و فرصتی داشتید حتما با من در میان بگذارید: nemati@ut.ac.ir

 

13 فروردین 1390

مقدمه

این روزها
آرشیو نوشته های قبل:
مناجات نامه
گلستان شعر

خرچنگ نامه!

(ارشیو مطالبی در باره سرطان)

سالهایی که گذشت

(آرشیو گذر ایام سالهای 86-90)

  آرشیو داستان هاي كوتاه

آرشیو نوشته های پراکنده

آرشیو تفأل به حافظ

فروردین 90

یا مقلب القلوب و الابصار

باور اینکه به سال نود برسد و "فررودین 90" را ببیند کمی سخت بود! به خصوص تابستان دوسال پیش که دیگر چیزی از این وجود نازنین نمانده بود! شده بود یک مشت پوست و استخوان. هیچ کاری از دستش بر نمی آمد. حتی کارهایی خیلی کوچکش را هم باید با کمک دیگران انجام می داد مثلا گلاب به روی شما ... !  بارها در بیمارستان از خدا خواسته بود اگر صلاح می داند این ماجرا را زودتر ختم به خیر کند و اگر صلاح نمی داند به جایی نرساند که دیگر قابل تحمل نباشد. تقریبا راهها همه بسته بود. همه راههایی که پیش پایش گذاشته بودند تکراری بود و انگار دور خودش می چرخد. معلوم بود که جواب شده اما کسی حاضر نبود به زبان بیاورد که دیگر کاری از دست ما ساخته نیست.

خدا خواست و راهی دیگر باز شد. راهی که اصلا فکرش را هم نمی کرد. این راه را هم امتحان کرد. خدا خداست و جواب گرفت. خیلی ها هم که شاید وضعشان از او بدتر نبود از این راه جواب نگرفتند! به هر حال قرار نبود با این بیماری جانش در بیاد. شاید هم حاضر نشد جانش را تقدیم کند. خدا بهتر می داند.

در کنار این بیماری مسکلات دیگری هم برایش پیش آمد که بعدا معلوم شد که از آن بیماری سخت بوده است. اما خدا خواست و اوضاع کم کم عادی شد. همه چیز به سرجای اولش برگشت. دریای متلاطم ابتلائات آرام شد. طوفانها فرونشست و کشتی زندگی آرام گرفت.

و سال گذشته برای او سال آرامی بود. دوباره به زندگی عادی برگشته و دارد همان مسیر قبلی را ادامه می دهد. برگشته دانشگاه. درس می خواند و درس می دهد. گاهی از خود می پرسد که آیا با گذشته فرقی کرده است یا نه؟ گاهی فکر می کند که هیچ فرقی نکرده و همه چیز مثل گذشته است اما خدا کند اینطور نباشد!  گاهی فکر می کند مثل گذشته نیست. خیلی چیزها را یک جور دیگری می بیند. خیلی چیزهای مهم دیگر مهم نیستند و خیلی از چیزها که قبلا خیلی مهم بودند دیگر آنقدرها مهم نیستند. گاهی خیلی خیلی امیدوار است و حس می کند همه چیز ختم به خیر شد و گاهی هم خیلی نگران است و می ترسد! نکند این طور نباشد.

سال گذشته او را به خانه اش دعوت کرد و با او دست داد و او را در آغوش گرفت! صمیمی تر و دوست داشتنی تر از همیشه بود. در یکی از شبها نشانش داد که نه تنها در این سالها که در همه سالها همه چیز تحت نظر خودش بوده و این بنده بی نوا را تا مدتی مات و مبهوت کرد. هیجان انگیز بود. سرور و بهجتی که در آن همه چیز بود. معجونی از شوق و شرمندگی٬ حیرانی و اطمینان٬ ترس و امید و ... . به همه آرزوهایش رسیده بود و دیگر ارزوی نداشت. حاضر بود جانی را که در این سالها برایش حفظش با چنگ و دندان جنگیده بود را دو دستی تقدیم او کند. نه از سر خستگی که از سر شوق به خاطر خوبی هایش.

تازه فهمیدم که چرا مدتی پیش عزیزی گفته بود که "یک لبحند او ارزشش این را دارد که شیرین تر چیزت را فدایش کنی".

حالا این بنده شرمنده اجاز می خواهد تا "این روزها" را در "فروردین 90" با این غزل دل ربای حافظ(ره) که جان کلام را گفته شروع کند!

 

حاشا که من به موسم گل ترک "می" کنم              من  لاف  عقل می‌زنم  این کار کی کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم              در   کار  چنگ  و  بربط  و  آواز   نی  کنم
از قیل  و  قال مدرسه  حالی  دلم   گرفت!               یک چند نیز  خدمت معشوق و می کنم
کی  بود   در   زمانه   وفا    جام  می  بیار               تا  من  حکایت  جم  و  کاووس کی کنم
از   نامه   سیاه   نترسم   که  روز   حشر                با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم

کو  پیک  صبح   تا   گله‌های   شب  فراق                با  آن  خجسته  طالع  فرخنده  پی کنم

این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست

روزی  رخش   ببینم   و  تسلیم  وی  کنم

 

14 فرزودین 1390
 حسنعلی نعمتی شمس آباد