روزهايي كه مي گذرد صفحات شخصي حسنعلي نعمتي شمس آباد | ![]() | |||
| مقدمه | |||
| ||||
به نام خدا آخرین گذر سال 88 1 عده ای می گویند سال 88 چه زود گذشت٬ بعضی ها هم می گویند چه دیر گذشت اما همه با همه اختلافاتی که دارند در اینکه این سال هم گذشت با هم موافقند! این توافق را به فال نیک می گیریم و با اندکی تامل بر سالی که گذشت به استقبال سال جدید می رویم. سال جدید هم خواهد گذشت! راستی زمان هم ظاهرا فی نفسه اصالتی ندارد و نسبی است. برای بعضی زود و برای بعضی دیر و برای برخی از ما بهتران نیز اصلا زمان نمی گذرد. حد زمان به سمت صفر میل می کند. اصلا برای آنها زمان و مکان وجود ندارد. کلمح البصر او هو اقرب. آنها موجودات لامکان و لازمان هستند که مربوط به از ما بهتران است ولی ما در قید گذر زمان گیر کرده ایم وباید فکری به حال خودمان بکنیم. چند روز پیش به این فکر می کردم که سال جدید را برای خودم چه سالی بدانم و بنامم! فکرم به جاهای زیادی رسید ولی به یکجا نرسید. آن یکجا٬ جایی بود که باید می رسید ولی نرسید. هر اسمی را انتخاب کردم دیدم اسمی لازم است اما کافی نیست! حالا که فکر می کنم می بینم اصلا نمی توانم برای سال جدید اسمی را پیدا کنم که این نام نه تنها لازم بلکه کافی هم باشد. راستی "سال حسن" چطور است؟! فرقی نمی کند. مهم نیست به ضمه حاء و سکون سین یا به فتحه هر دو! مهم این است که ریشه در نیکویی دارد و هر کس نیکو باشد سال جدید می شود "سال او". من هم همینطور! شاید این همان چیزی باشد که می خواستم ولی چطور می شود سال من باشد. به هر حال اسم باید راه را هم نشان دهد و گرنه کافی نیست. چطور می شود سال جدید سال حسن یعنی سال نیکویی باشد؟ فعلا با هیچ کس جز خودم کاری ندارم. پس باید بدانم که سال نیکو برای من چه سالی است؟ باید بیشتر فکر کنم. نامگذاری کار سختی نیست٬ باید فکری به حال پایبندی به وجه تسمیه کرد. چه کنم؟! نام ساده تری بگذارم که بتوانم پایش بایستم؟ یا مرد و مردانه بنشینم و راه نیکو بودن را پیدا کنم و به هر قیمتی شده سالم را با اسم بی مسما خراب نکنم؟ سالها اینچنین گذشت و دیگر بس است! مثل همین سال گذشته. هیچ شباهتی با نامی که برای آن گذاشته بودم نداشت. برای خودم متاسفم! ولی تاسف چه سودی دارد. همه توافق دارند که سال قبل گذشته و دیگر بر نمی گردد. دیر یا زودش هم که فرقی نمی کند. پس باید برای سال جدید فکری کرد! با همه این وجود نمی دانم چرا نمی شود از کنار سالی که گذشت به راحتی گذشت! باید یکبار آن را مرور کنم. از اول تا آخر سال. شاید هم بعد از مرور سال گذشته به این تتیجه رسیدم که باید سال قبل از سال گذشته را هم مرور کرد! از کجا معلوم به سال قبل از سال قبل بر نگردم؟! عجیب است! اما فهمیدم چرا نمی توانم برای امسالم آن اسمی که می خواهم بگذارم! باید امسال حداقل یکبار با دقت همه سالهای عمرم را مرور کنم بعد از آن دلم روشن است که سال جدید خودش را نه تنها با اسمش بلکه با همه وجودش نشان می دهد. حداقل کمی نیاز به فرصت دارم! هنوز وقت هست اما فرصت می خواهم. فرصتی که غنیمت باشد. خدایا تا برایم دیر نشده این فرصت را در اختیارم قرار ده. ------------------------------------------------ 2 خدا را شکر فرصتی دست داد تا حداقل چند سال گذشته را مرور کنم. سالهای عجیبی بوده اند ولی نباید از امر خدا تعجب کرد. باید ممنون رحمت و برکات خدا بود ولی مگر می شود. نه اینکه همه چیز در این سالها درست بوده! هرچه فکر کردم دیدم هرچی کوتاهی و نادرستی بوده از من بوده و هرچی خیر و خوبی بوده از او! بازهم در مقابلش شرمنده شدم. جزئیاتش بماند ولی هر وقت به واقعیت های زندگی گذشته فکر می کنم به همین نتیجه می رسم. آدم خدای به این خوبی و آقایی دارد ولی حواسش به همه جا هست جز به این خدا. سالهای گذشته کارهای را شروع کرده بودم که قاعدتا باید جمع و جور شود. کارهای بدی هم نبوده. مثل کارهای بقیه آدمها که برای خودشان کارهایی را می کنند. بعضی چیزها دست خودمان است و بعضی چیزها دست خودمان نیست. ولی باید برنامه ای داشته باشیم و از خدا یاری بخواهیم. مثلا این بیماری که چند سال درگیر آن بودم و هنوز درگیر تبعات آن هستم. علی الظاهر دست من نبود و بیمار شدم. ولی نمی شد دست روی دست گذاشت. دوا و دکتر کردیم. انواع و اقسام درمانها را امتحان کردیم تا ببینیم خداوند شفای ما را در کدامشان قرار می دهد. امید داشتیم ولی امکان داشت که نخواهد شفا بدهد! از دست هیچ کس هم کاری ساخته نبود. پای ما با این درمان بالانس سلولی باز شد و علی الظاهر تا اینجای کار خوب بوده است و این چیزی نبوده جز لطف خدا. ممکن است لازم باشد سال آینده باز هم درمان را تکمیل کنم. امیدوارم سال اینده سال سلامتی کامل باشد! چقدر نیکو است اگر این چنین باشد! و یا این موضوع ادامه تحصیل و اینها. به هرحال کاربدی که نیست. ممکن است خوب هم باشد! این کار هم با همه کش و قوسهای که داشت مدتی پیش شروع شد. واحدهای درسی تمام شده. گزارش ها و پروژه ها مانده که باید انجام دهم. امتحان جامع و انجام رساله و اینها هم مانده که به یاری خدا سال بعد باید انجام شود. کار نیکویی است! برنامه ای که از چند سال پیش برای گرفتن مدرک زبان انگلیسی داشتم ناتمام ماند. خیلی خوب هم داشت پیش می رفت ولی خورد به این بیماری و شرایط برای ادامه آن مهیا نبود. گذشته از مدرک٬ تسلط کامل بر زبان انگلیسی برای من لازم است. پس باید این موضوع را در سال آینده دنبال کنم. این موضوع هم می تواند برای خودش نیکو باشد! آرزوی چندین و چندساله ام در مورد پیدا کردن روشی برای فهم قرآن که در سال گذشته با کلاسهای تدبر در قرآن نهاد شوروع شد و روزنه امیدی را باز کرد. در سال آینده باید به طور جدی تر ادامه پیدا کند. واقعا نیکو است! نیکوتر زمانی است که در حد فهم باقی نماند به انس و الفت با قرآن در نظر و عمل تبدیل شود. برنامه هفتگی صبح های دوشنبه دانشکده که از چند سال است شروع شده٬ باید ادامه پیدا کند. واقعا مایه برکت بوده و ان شاءالله با نیکوتر از گذشته ادامه پیدا می کند. در سالهای گذشته هر از چند گاه چیزهایی را روی این سایت می نوشتم که به حال و حوصله ام بستگی داشت. تقریبا جنبه سرگرمی داشت. نمی دانم نیکو بوده یا نه. خیلی چنگی به دل نمی زند. انگیزه ای برای ادامه بعضی قسمتهایش به خصوص همین گذر ایام را ندارم. فکر می کردم به جای نوشتن چیزهای سطحی و روزمزه خودم هفته ای یک کلام به درد بخور از بزرگان به خصوص معصومین(علیهم السلام) را تهیه کنم و اینجا بگذارم و به این هم اکتفا نکنم. واقعا سعی کنم در طول هفته جلوی چشمم باشد و با آن زندگی کنم. اگر این طور باشد نیکو است. قسمتهای دیگر سایت به خصوص جنبه های علمی آن را تقویت کنم خیلی بهتر است. با اینکه مطالب زیادی روی سایت نگذاشته ام ولی خیلی از دانشجوهای فنآوری اطلاعات از جاهای مختلف استقبال کرده اند. این استقبال نشان می دهد که به هر حال مورد استفاده قرار می گیرد و مفید است. پس نیکو است که ادامه پیدا کند. جلسات هفتگی که در سالهای قبل در محضر حضرت استاد امجد بودم و اینقدر مفید بود که قابل وصف نیست در سال گذشته کمی به هم ریخت ولی امکان استفاده از محضر ایشان باز هم وجود دارد. خدا کند سلب توفیق نشوم. ایشان کم نظیر است و آنقدر نیکو که قابل وصف نیست. پس این هم ریشه در نیکویی دارد و می تواند در سال بعد به خواست خدا ادامه پیدا کند. سال گذشته آنطور که می خواستم نتوانستم خدمت والدین برسم و دستشان را ببوسم. به اقوام و آشنایان هم کمتر سرزدم اما چقدر خوب است به یاری خدا که این کارهای نیکو را در سال آینده جدی تر بگیرم و دنبال کنم. به نظرم تا اینجا کافی باشد! هرچند همه چیز ادامه سال گذشته است اما از خدا می خوهم که به نیکوترین وجه ممکن باشد. هر چیز جدیدی هم که خودش صلاح می داند مقرر کند و دل ما را به آن سمت هدایت کند. مثلا زیارت خانه خدا و زیارت قبور ائمه معصومین(ع) و نوادگانشان. خیلی دوست دارم سال آینده شرایط زیارت مهیا شود. البته برای خدا کاری ندارد! راستی اگر می خواستم کارهایی را که نباید در سالهای گذشته انجام داده ام و در سال جدید نباید انجام دهم را بنویسم٬ مثنوی هفتادمن کاغذ می شد! خیلی زیاد است. سعی می کنم که فراموششان کنم و دیگر انجامشان ندهم! اصلا به خاطر این ننوشتم که فراموش شوند و تکرار نشوند. پس از خدا می خواهم که سال جدید سال نیکویی باشد. خودش منشاء همه نیکی ها است و امیدوارم خودش یاری کند. ظاهرا اگر به من باشد همین است و بیش از این کاری از دستم بر نمی آید. اما لطف و محبت و مرحمت و ... خدا را چه دیده ام! شاید در راه خیلی از چیزهای خوبی که اصلا فکرش را هم نمی کردم٬ قرار گرفتم. امیدوارم اول برای همه سالی نیکو باشد. سالی مبارک. سالی خوش. سالی زیبا مثل گل وجود خوبان عالم و پادشاه خوب ها! امروز روز شادی و امسال سال گل نیکو است حال ما که نکو باد حال گل
التماس دعا نگارش:سه شنبه آخر سال 1388 | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
به نام خدا دو شنبه 17 اسفند ماه 1388
یک هفته دیگر هم از آخرین ماه سال گذشت و سال جدید مثل ببر یا پلنگ در حال آمدن است! چقدر زود و یا شایدد هم دیر گذشت. دیر یا زود گذشتن ایام به خود ما بستگی دارد. اصلا همه چیز به خود ما بستگی دارد. حالا باید ببینیم خود ما به چه بستگی دارد؟! اصلا قصد ورود به این بحث ها را ندارم. ولی اگر ادامه می دادم نه تنها به جایی خوبی می رسید بلکه به منبع همه خوبی ها می رسید. اصلا بدی نداشت. فقط خیر. اگر شری هم بود برای این بود که خیر برای ما که به مقایسه عادت کرده ایم٬ شناخته شود. امروز داشتم به این فکر می کردم که حدودا 3 ماه از درمان بالانس سلولی من در اتریش گذشته و خدا را شکر اوضاع خوب است. یکی از فامیلها که یک بیماری خاصی داشت - نه از این نوع من- خیلی منتظر بود تا ببیند اوضاع من چطور می شود! اوضاع و احوال من را قبل از این درمان دیده بود. یک مدت پیش در باره بیماری اش با هم صحبت کردیم. نوعی میگرن بسیار مزمن که تقریبا وضعیت عادی او را به هم زده و علی رغم مراجعات متعدد به دکترها نتیجه ای نگرفته است. قرار شد در باره بیماری اش با مرکز بالانس سلولی مکاتبه کنم. امیدوار بودم چون می دانستم که علاوه بر انواع سرطان قبلا برخی از بیماری هایی که منشاء آنها خیلی شناخته شده نیست توسط این مرکز درمان شده است. به عنوان نمونه بیماری ام اس که درصد بهبود آن بسیار بالا بوده است(بیش از 90 درصد طبق ادعای مسئول مرکز). نتیجه مکاتبه مثبت بود و قرار شد به یاری خدا برای رفتن اقدام کنیم و امیدواریم که موثر واقع شود. به هر حال در این جور مواقع نمی شود دست روی دست گذاشت. من هم برای رفتن مردد بودم اما خدا را شکر که رفتیم و نتیجه داشت. با چند تا از همسفرها هم که تماس داریم اوضاعشان متفاوت است. بعضی ها بسیار راضی هستند و بعضی هم جواب نگرفته اند. به نظر من باید امیدوار بود ولی انتظار معجزه نداشت. این روزها درگیر خواندن یک کتاب بودم به نام "پدیده جهانی شدن٬ وضعیت بشری و تمدن اطلاعاتی" که توسط فرهنگ رجایی نوشته شده و توسط عبدالحسین اذزنگ ترجمه شده است. با اینکه ترجمه کمی ثقیل بود ولی قابل تحمل بود. مطلب جالبی هم داشت. به هر حال همه چیز را عصر اطلاعات شنیده بودیم فقط مانده بود این عبارت "تمدن اطلاعاتی" را بشنویم که آن هم حل شد! خارج از شوخی مطالب این کتاب قابل تامل است. ممکن است در فرصتی مناسب چیزهای در این باره بنویسم. اوضاع رژیم غذایی و داروهای گیاهی هم خوب است و در آشپزخانه سرمان گرم پخت و پز! هفته
التماس دعا نگارش:دو شنبه 10 اسفند ماه 1388 | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
به نام خدا دو شنبه 10 اسفند ماه 1388
ده روز از اسفند گذشته و زمستان هنوز نرفته روسیاهی اش را به ذغال داده و درختها سبز شده اند. به نظر می رسد امسال بهار کمی زودتر از حد معمول تشریف آورده اند! دیروز کمی باران آمد و هوا کاملا بهاری بود. از برف هم که مدتی هست خبری نیست. فقط سفیدی آن از دور و روی کوههای شمال تهران دیده می شود. دیروز خیلی تماشایی شده بود. دوست داشتم شرایط طوری بود که با شما می رفتم بالای کوه تا کمی نفس تازه کنیم. البته یواشکی برف بازی هم می کردیم! به هر حال مگر ما از بچه ها کمتریم! برف بازی هم عالمی دارد ولی خوب نمی شود. خدا را شکر می شود از دور برفها را دید. ممکن بود حتی آنها را نشود دید چه رسد که روی آنها بازی کرد. به هر حال کمی که هوا گرمتر شد می شود برویم کوه! همرچند تا آن موقع دیگر برفی نیست اما آب خنک و گوارای برفهایی که آب شده را می توان نوش جان کرد! راستی یادمان باشد بعد از آن بگوییم یا حسین! هفته قبل رفتیم خدمت آقای افراشته که از همکاران آقای خداداد است. همان جماعتی که در امور طب سنتی و طب قرآنی و طب گیاهی و ... فعالیت می کنند. قبل از اینکه شیمی درمانی را قطع کنم ایشان زحمت کشیدند و آمدند منزل. قرار شده بود بعد از قطع شیمی درمانی خدمتشان برسیم. ماجرای بالانس سلولی و قصه های اتریش پیش آمد که خیلی هم خوب بود و ماجرای این نوع درمان چند ماهی به تاخیر افتاد تا اینکه هفته قبل رفتیم خدمتشان. خیلی هم شلوغ بود. جمعیت گوش تا گوش نشسته بودند. زن و مرد و پیر و جوان و نوجوان! چند کودک هم آورده بودند. برای هر نفر حداقل 20 دقیقه تا نیم ساعت وقت می گذاشت. چند سوال می کرد و بقیه اش را خودش می گفت و تایید می گرفت! با اینکه سنتی بود اما از تکنولوژی دیجیتال هم استفاده می کرد! منتظر ماندیم تا نوبت من رسید. بدون معطلی پرونده قطور پزشکی ام را برای باز کردم. اما به هیچ یک از آنها نگاه نکرد. حتی آزمایش هایی که چند هفته پیش گرفته بودم. انگار می دانست مسئله چیست. با یک دوربین دیجیتال از چشم راست و چپم عکس گرفت. از روی نقشه ای که از چشم داشت مشکلاتی که دارم را حدس زد و اکثر آنها هم درست بود. من هم از روی کنجکاوی به صفحه دوربین که کیفیت و فابلیت زوم بالایی داشت نگاه می کردم. کنجکاوی مرا که دید دقیق برایم توضیح داد که ماجرا چیست؟! از روی نوارهای رنگی و لکه های موجود در قسمت های مختلف اطراف مردمک چشم که روی نقشه ای که روی میزش بود تقسیم بندی شده بود٬ مسائل و مشکلات قسمتهای مختلف بدن را حدس می زد و بعد از سوال تایید یا رد می شد. در نوع خودش جالب بود. می خواستم یک کپی از این نقشه تهیه کنم ولی امکانات نبود! یا نظریه هولوگرافیک افتاده بودم. قبلا در باره این نظریه چیزهای در همین سایت نوشته بودم. کلیت آن این است که هر جزء از جهان همه جهان را در خود منعکس می کند! کمی عجیب به نظر می رسد ولی وقتی جزئیات این نظریه را می خوانیم غیر منطقی نیست و شواهدی بر قبول آن یافت می شود. در مورد انسان من قبلا نقشه ای از گوش انسان دیده بودم که قسمت از آن به قسمت های دیگر بدن مربوط می شود. ظاهرا در مورد چشم نیز این مسئله وجود دارد. در مورد پا هم همینطور! خیلی از طبهای غیر کلاسیک بر همین اساس شکل گرفته اند که خود داستان مفصلی دارد. به هر حال جالب بود. بعد از اینکه مشکلات کشف شد٬ تجویزهایی انجام شد. همه چیز حول و هوش گیاهان و غذاها طبیعی دور می زد. خلاصه نسخه مفصلی برای من پیچید. داروهای گیاهی لازم را تهیه کردم. هزینه آن خیلی زیاد نشد. حدود 30 الی 40 هزار تومان. مواد غذایی لازم هم همینطور. داروها را از مغازه ای که معرفی کرد تهیه کردیم و غذاها و چیزهای دیگر را از بازار تجریش! از امروز رسما این دستورالعمل ها را شروع کردم. نسخه ای که برای من پیچید کمی پیچیده بود ولی خلاصه فهمیدم باید چه کار کنم. همه نسخه ها را به دو جدول متفاوت تبدیل کردم. یکی را خدمت حاج خانم دادم! و یکی هم برای خودم. حاج خانم ابتدا کمی مقاومت کرد ولی با سعه صدر خیلی زود توجیه شد. به هر حال مدیریت آشپزخانه با ایشان است و من دوست نداشتم در این امور دخالت کنم ولی پایم به آشپزخانه باز شد. امروز حدود یکساعت و نیم آشپزخانه بود! رکودی بی نظیر که احتمالا باید ثبت شود! احتمالا هر از چند گاه باید سری به آنجا بزنم. یک روز در میان باید "افتیمون آب پنیری" که یک داروی مخصوص است درست کنم! درست کردم افتیمون آب پنیری کار پیچده ای است ولی نتایج خوبی دارد. یکی از ایتکارات امروز من در اشپزخانه تولید حدود نیم کیلو کشک نعناع محلی بود! این اتفاق برای اولین بر در طول قریب به دو دهه از زندگی مشترک به دست من افتاد! آن هم در اولین روز ورود به آشپزخانه. البته کارهای دیگری هم در آشپزخانه هست. اگر می خواهید بدانید چطور می شود "افتیمون آب پنیری درست کرد و دوست دارید از روش ساخت کشک نعناع سردر بیاورید به انتهای همین نوشته ها مراجعه کنید. الته من تازگی ها برنج هم دم می کنم! امروز هم ماش و نخود را با هم پختم!! جل الخالق! از من این کارها به خصوص کشک سازی! بعید بود ولی روزگار ببین با آدم چه کار می کند. ما اکثر العبر و اقل الاعتبار یعنی چقدر عبرت زیاد است و عبرت گرفتن کم! زمانی بود که به تنها چیزی که فکر نمی کردم خورد و خوراک بود ولی بعد از این بیماری تنها چیزی که مجبورم به آن فکر کنم خورد و خوراک است! ای روزگار!! بیش از این سرتان را در نیاورم. اما این تجربه سنگین را شما تجربه نکنید. تا سالم هستید هوای خودتان را هم داشته باشید وگرنه معلوم نیست چه بشود! البته ان شاءالله خیر است. فقط جهت اطلاع جدولهایی غذایی و دارویی که از روی این نسخه سنتی استخراج کردم را می گذارم اینجا تا اگر دوست داشتید نگاه کنید. البته کسی خود سرانه از این برنامه ها استفاده نکند! به خصوص شام شنبه شب ها! حتما قبل از آن با دکتر معالج خود تماس بگیرید!
برنامه هفتگی غذایی (مسئولیت تحقق این برنامه به عهده حاج خانم است!)
برنامه روزانه (مسئولیت تحقق این برنامه به عهده خودم است!)
به روش تهیه افتیمون آب پنیری به شرح زیر توجه فرمایید: دو کلیو شیرمحلی که مواد افزودنی و نگهدارنده ندارد را از جای مطمئن تهیه کنید! به شیر پنج یا شش لیوان آب اضافه کنید! بگذارید به طور ملایم 20 دقیقه بجوشد! گاز را خاموش کنید و سریعا به آن یک لیوان سرکه(از هر نوع که دارید) اضافه کنید. یکساعت شیر را به حال خودش رها کنید تا کاملا ببرد! یعنی آب جدا شود. با یک پارچه صاف و تمیز آن را صاف کنید. آب حاصل را به حد جوش برسانید و به آن حدود شش قاشق افتیمون اضافه کنید. بعد از اینکه 3 دقیقه جوشید بگذارید 20 دقیقه دم بکشد. دوباره این محلول را صاف کنید. آن را در یخچال نگهداری کنید. طبق دستور آن را میل کنید! قبل از میل کردن آن را داغ کنید. اضافه کردن عسل یا گلاب هم موقع نوشیدن بلامانع است!
و اما کشک! ماده ای که بعد از صاف کردن اول باقی می ماند بالقوه کشک است! فقط کافی است به آن اندکی نمک و ابتکارا کمی نعناع اضافه کنید و بعد از کمی ورز دادن آن را به صورت گلوله های گرد در آوردید و بگذارید توی یک سینی تا در آفتاب خشک شود آنگاه شما کشک ساخته اید! این کشک بسیار خوشمزه است و با کشکهای دیگر کمی متفاوت است. شاید مجبور شوید فقط خودتان از آن استفاده کنید. ممکن است خانم بچه ها اصلا علاقه ای به خوردن این کشک نداشته باشند! این را گفتم که آمادگی روحی داشته باشید. حالا آدم می فهمد که وقتی یک کدبانو چیزی درست می کند و بقیه نمی خورند او چقدر ناراحت می شود و به روی خودش نمی آورد! پیشاپیش از اینکه نوشته های امروز به طور کشکی طولانی شد معذرت می خواهم! ضمنا حالم خوب است! باور کنید.
التماس دعا نگارش:دو شنبه 10 اسفند ماه 1388 | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
(بهمن ماه) | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
به نام خدا پنج شنبه 29 بهمن ماه 1388
بهمن رفت. ماه صفر سر آمد. بوی بهار هم می آید. آخر صفر تعطیلات زیاد بود. موقعیتی دست داد برویم شمس آباد٬ زیارت والدین. خیلی خوب بود و خیلی خوشحال شدند. خیلی وقت بود نمی توانستم بروم. سالها بود که عزاداری های آخر سفر یعنی شهادت پیامبر(ص)٬ امام حسن مجتبی(ع) و امام رضا(ع) تهران بودیم اما امسال همه خاطرات دوران گذشته در شمس آباد زنده شد. سبک و سیاق عزاداری ها و حتی محتوای آنها هم هیچ فرقی نکرده بود. هر شب در تکیه امام حسین(ع) روضه خانی بود و روزها در مسجدجامع(پایین). بچه ها و بزرگترها هر کسی هر چیز بلد بود میخواند. بعد از مراسم شب ها در میدان روسا مراسم "عشور" با سبک و سیاق خاص خودش مثل قدیم برگزار می شد ولی وقت است که دیگر وسط میدان آتش روشن نمی کنند. وقتی من سه چهار ساله بودم٬ یادم هست که روی باصطلاح "کلکی" که در وسط میدان قرار داشت با هیزم و شاخه های درخت آتش روشن می کردند و بعد همه دور آن حلقه می زندند و با صدای بلند امام حسین و امام حسن و امام رضا علیهم السلام را با سبک خاصی صدا می زدند. قبل از این کار٬ مردها دو دسته می شدند و برخی از اشعار محتشم(ترجیع بند معروف ایشان) را با سبک خاصی می خواندن که به این کار یارون گرفتن! می گفتند. این اشعار با این بیت شروع می شد: یارون(یاران) عزای کیست که بر دشت کربلا است مانم نشین ملائکه و صاحب عزا خدا است! خانم های عزادار هم روی غرفه های میدان می نشستند و این اذکار را با مردها به آرامی زمزمه می کردند. اخیرا بعد از این مراسم نخلی را دور میدان می گردانند و اشعار خاصی را می خوانند. خلاصه اینکه این مراسم ها که از سالهای گذشته و از قدیم در روستا رواج دارد حال و هوای خاص خودش را دارد. امسال مراسم تشیع جنازه نمادین هم در روزهای شهادت پیامبر(ص)٬ امام حسن مجتبی(ع) و امام رضا(ع) در میدان برگزار شد. بساط نذری هم که به راه بود. از همه نوع: از شعله زرد و کاچی گرفته تا قیمه و ... امام حسین(ع). اوضاع و احوال جسمی من در روستا تغییر محسوسی پیدا کرده بود بطوریکه می خواستم تصمیم بگیرم که مدت بیشتری آنجا بمانم ولی نشد. سه شنبه برگشتیم تهران. خیلی وقت است به این موضوع فکر می کنم که برای مدتی از تهران بروم. اولویت با اطراف تهران! اگر نشد می روم شمس آباد. ان شاءالله نتایج آزمایشاتی که ثبل داده بودم و برای مرکز بالانس سلولی اتریش فرستادم٬ ارزیابی شد که به حمدالله خیلی خوب بود و نیازی به درمان مجدد نیست. قرار شد آزمایش بعدی را بعد از نوروز انجام دهیم. از مسافرتی که رفته بودیم عکسهایی تهیه شد که ان شاءالله سر فرصت به آلبوم تصاویر سایت اضافه می شود. اما فعلا این عکس سفارشی! را اینجا می گذارم. اگر فکر می کنید با گذاشتن این عکس٬ زیادی خودم را تحویل گرفته ام! شما می توانید آن را مشاهده نکنید! حقیقت مطلب یکی از عمه های خیلی مهربان و دوست داشتنی ام گفته بود به حسن آقا! بگویید چند عکس جدید از خودش را روی سایت بگذارد. من هم عجالتا این عکس خیلی جدید را - که حاج خانم زحمت آن را کشیده است - اینجا گذاشتم تا فقط عمه خانم آن را ببیند! البته خواندن تک بیت پایین عکس که از غزلیات نیکوی حافظ(ره) برداشت شده٬ علاوه بر اینکه برای همگان آزاد است! لازم و کافی است و به قول او٬ ما را بس! فامیل و غیرفامیل هم ندارد! بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس!
التماس دعا نگارش:پنج شنبه 29 بهمن ماه 1388 | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
به نام خدا جمعه 9 بهمن ماه 1388
بهمن آمده! خیلی سال از انقلاب گذشته و خیلی چیزها عوض شده٬ اوضاع کمی تغییر کرده و هنوز غبارها نخوابیده٬ معلوم هم نیست این قضایا تا کی و کجا ادامه پیدا کند. به نظر می رسد تنها راه نجات٬ بازگشت به ریشه ها است. اخلاق و عدالت و انصاف و قانون تحت لوای ولایت و در یک کلام اسلام. اسلامی که از افراط و تفریط بیزار است. ... این هفته نتایج آزمایشات مفصلی که گرفته بودیم آمد. فرستادیم برای مرکز بالانس سلولی اتریش. روز بعد جواب آمد که نتایج خوب است و فعلا نیازی به بازگشت مجدد نیست. آزمایش بعدی افتاد برای بعد از عید. گذشته از آزمایشات خدا را شکر اوضاع خودم هم نسبتا خوب است. صدا کمی باز تر شده و فشاری که روی گلو و حلق و حنجره بود خیلی کمتر شده. حال و حوصله ام هم خیلی بهتر شده. روزی چند ساعت مطالعه دارم و شرایط قابل تحمل است. کمی تنگی نفس و گرفتگی صدا اذیت می کند که متخصص گوش و حلق و بینی می گفت تا چند ماه دیگر رفع می شود! هوای تهران خیلی سرد و کثیف است و با اینکه فقط برای کارهای ضروری از خانه خارج می شوم٬ تحمل آن برایم واقعا دشوار است. دنبال راهی می گردم که از تهران فرار کنم! تحمل تهران دیگر خیلی خسته کننده شده است. اگر چند چیز رانداشت که یک ثانیه هم ماندن در اینجا جایز نبود! اصرار نکنید که نمی گویم چه چیزهایی باعث شده هنوز این شهر کثیف را تحمل کنم! البته ناشکری نمی کنم. خدا را شکر که هنوز می شود گاهی وقت ها در این شهر نفس کشید! یکشنبه هفته گذشت رفته بودم کمیسون پزشکی. سه چهار تا دکتر گوش تا گوش نشسته بودند و باید به همه سر می زدیم! هر کسی پرونده را ورق می زد و هر سوالی دوست داشت می پرسید. من هم تا جایی که حوصله داشتم جواب می دادم. احتمالا چند هفته دیگر نتیجه آن مشخص می شود. امیدوارم خیر باشد. درسها تمام شده اما پروژه ها و تحقیق آنها مانده. مقاله مربوط به یکی از درسها تقریبا آماده شد. بیشتر زحمت آن را ابوذر کشید. چیز خوبی از کار در آمد فقط تعداد صفحات آن زیاد است. امیدوارم یک پذیرش اساسی و معتبر نصیبش شود! راستی کلاسهای تدبر بعد از عید شروع می شود. در این فاصله قرار شده به عنوان یک تمرین در سوره مبارکه کهف تدبر کنیم. اطلاعات آن روی سایت تدبر ( http://www.tadabor.ir ) قرار داده اند. حرف و حدیث زیاد است اما از حرفها می گذرم و فقط یک حدیث را تقدیم شما می کنم! از حضرت امام صادق(ع) نقل شده است که: امام صادق عليهالسلام : الصَّبرُ رَأسُ الإيمانِ . شكيبايى ، سرِ ايمان است . ميزان الحكمة : ح 10221
عرضی نیست! در پایان دعا کنید که ایمانمان بی سر نباشد! التماس دعا نگارش: جمعه 9 بهمن ماه 1388 | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
به نام خدا جمعه 2 بهمن ماه 1388
دی ماه هم مثل بقیه ماههای دیگر گذشت و به قول سعدی: دریغا که بی ما بسی روزگار بروید گل و بشکفد نوبهار
خدا را شکر که اوضاع خیلی بهتر از هفته گذشته است. دردها فروکش کرده و راه نفس کمی بازتر شده. تب مختصری هم که آمده بود فروکش کرد! گرفتگی صدا به قوت خود باقی است ولی فشار آن خیلی کمتر شده. نشانه های بهبود در آن هم آشکار است. سه شنبه صبح رفتیم سازمان اتقال خون برای آزمایش اما خیلی از آزمایشات را انجام نمی دادند. می گفتند تمام شده است! من هنوز نفهمیدم یعنی چه؟! احتمالا از مواد خاصی برای بعضی از آزمایشها استفاده می کنند که تمام شده وگرنه خود ازمایش که تمام نمی شود. تا ساعت 8:30 معطل شدیم ولی نتیجه ای نداشت. آمدیم آزمایشگاه مرکزی. به جز یکی از آزمایشها بقیه را داشت. آزمایشات خیلی مفصل است. حدودا 8 لوله خون گرفتند. البته به سختی به خاطر اینکه هنوز رگها ترمیم نشده است. عجیب است بعد از گذشت 4 ماه از آخرین شیمی درمانی هنوز مشکل رگ دارم. خدا را شکر شیمی درمانی را قطع کردم وگرنه کاملا بی رگ شده بودم! ... ان شاءالله نتایج آزمایشات سه شنبه هفته بعد آماده است. گفتار درمانی همچنان ادامه دارد و چند حرکت جدید و صدای جدید به تمرینات روزانه اضافه شده است. تمرین ها کمی وقت گیر است و صبر و حوصله می خواهد ولی اثرات مثبت آن مشهود است و ارزش آن را دارد. هفته ای حداقل دو بار باید به متخصص مربوطه مراجعه کنم. ... کلاس ها تمام شد! فقط مانده تکالیف که تازه شروع شده. کارهای ترمهای قبل هم روی زمین یا بهتر است بگویم روی دسک تاپ! مانده. خیلی کار دارم ولی نمی توانم به سرعت آنها را انجام دهم. در حد توان سعی می کنم انجام دهم ولی خیلی زود خسته می شوم. خدا را شکر انگیزه هایم برای انجام این کارها کمی بهتر شده و کمی شوق و ذوق دارم ولی هنوز آنطور که باید و شاید نیست. قبلا از مطالعه و تحقیق و نوشتن لذت می بردم ولی آلان اینطور نیست. شاید به خاطر آن است که قدرش را ندانستم. شاید هم شرایط و اوضاع و احوال جسمی و روحی که متاثر از بیماری و شرایط جامعه است کم کم روی من اثر گذاشته و ... تحمل این وضعیت دشوار است. امیدوارم اوضاع به حالت عادی برگردد. به نظرم می رسد وقتی آدم برای انجام کار خوبی شوق و ذوق دارد باید آن کار را زودتر انجام و امروز و فردا نکند. معلوم نیست فردا از شوق و ذوق خبری باشد! اما نا امید هم نباید شد. شاید بود و نبود شوق و ذوق به خاطر این بوده که آدم قدر آن را بداند. درست می شود ان شاءالله!
نگارش: جمعه 2 بهمن ماه 1388 | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
(دی ماه) | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
به نام خدا پنج شنبه 24 دی ماه 1388
بین خوف و رجا هستم! نمی دانم چطور؟! گاهی خوب و گاهی بد. بعضی علائم که چندان دل خوشی از آنها ندارم دوباره ظاهر شده ولی جدی نیست. امیدوارم زودگذر باشد. اصلا دیگر حال و حوصله عود مجدد بیماری را ندارم اما دست من نیست. چه می توانم بکنم؟ دوشنبه بعد از مدتها با آقا سحاد رفتم استخر دانشگاه. خیلی خوب بود. به خصوص سونای بخار. دکتر می گفت ادامه بدهم. وضعیت گلو و حنجره و تارهای صوتی مثل قبل است. کمی بهتر شده ولی خیلی کند بهتر می شود. دیروز رفته بودم گفتار درمانی! چند حرکت جدید را آموزش داد. باید علاوه بر حرکات قبلی کارهای جدیدی هم انجام دهم. کمی وقت گیر است و حوصله می خواهد. در مطب دکتر وسط درمان از کارهایی که باید انجام می دادم خنده ام گرفته بود. به خصوص وقتی باید حرف " آ " را با صدای بم شروع می کردم و در هفت مرحله به صدای زیر می رساندم. مهری هم خنده اش گرفته بود ولی چاره چیست؟! امروز صبح وقتی داشتم تمرین می کردم سید محمد هم خندید! خدا را شکر که خنده دار است و گریه دار نیست. ظاهرا این حرکتها برای فعال شدن عضلات داخل گلو است که به علت عوارض شیمی درمانی صدمه دیده است. متاسفانه حال و حوصله ای ندارم. بیشتر وقتها منزل هستم. فقط گاهی به دانشگاه می روم. چند روزی است که چند کتاب را شروع کرده ام. نمی توانم کتاب های درسی را بخوانم. بیشتر کتابها خاطرات است و جنبه داستانی دارد. داستانهای واقعی! کسانی که آنها را گفته اند یا نوشته اند مردان بزرگی بوده اند. اگر کتاب "بابانظر" را خوانده باشید منظورم را می فهمید. کتاب "بیوتن" هم همینطور. اولی چاپ سوره است و دومی نشرعلم. اگر نخوانده اید هم که هیچ! این کتابها را در فرهنگسرای ارسباران به ما هدیه دادند. مراسمی بود مثل بقیه مراسمهای این دور و زمانه اما اندکی متفاوت بود. نوبسنده های دفاع مقدس بودند و بعضی از رزمنده ها و خانواده های شهدا. از نویسنده ها و خانواده های شهدا تجلیل شد. حاج خانم ما هم از دست شهردار تهران (دکتر قالیباف) لوح تقدیر گرفت. از شما چه پنهان یک سکه هم روی آن بود. من هم به شوخی به حاج خانم گفتم که این لوح و سکه به خاطر این است که در این سه سال از من خوب پرستاری کرده ای! جند ساعت حال خوش و چند کتاب هم نصیب ما شد! به خصوص وقتی که آقای کاکایی در زمینه آوای حزین نی٬ شعر می خواند. صحبتهای اقای قالیباف هم قابل تأمل بود. به نظر می رسد آدم عاقل و قهمیده ای است! رضا برجی و گلعلی هم بودند. ... با اتریش هم در تماس هستم! اوضاه و احوالم را گزارش می کنم. آقای عالیشاهی گفتند اگر تا یک ماه دیگر اوضاع بهتر نشد باید برای ادامه درمان به اتریش بروم. هوا خیلی سرد است و اصلا دوست ندارم بروم اتریش. خدا کند حالم بهتر شود. خدایا هرکار تو بکنی همان درست است. ما را کمک کن تا به آنچه تو می خواهی راضی باشیم و باری فوق طاقت بر دوش من ضعیف قرار نده. ممنون یا رب العالمین! فرصت و حالی برای نوشتن ادامه داستاتهای کوتاه از وین نداشتم. خیلی از کارهای درسی ام هم روی زمین مانده. مقاله ها و گزارش ها. ابوذر بنده خدا دست تنها است و شاکی بود ولی وقتی نمی توانم٬ چاره چیست؟ هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر ناتوان بشوم. گاهی یاد آن موقع ها می افتم که به اندازه 5 نفر فعالیت می کردم. در همه زمینه ها. علمی٬ اجتماعی٬ فرهنگی٬ شغلی و ... . برای آنکه خیال خودم را راحت کنم می گویم آن به پای این در! ولی احساس واقعی من چیز دیگری است. دوست داشتم اوضاع طبیعی بود و این بار خیلی جدی کارهای می کردم که خیلی خدا را خوش بیاید! حتما بندگان او هم از این کارها خوشحال می شدند. به هر حال آرزو بر جوانان عیب نیست! راستی مراسم دوشنبه ها صبح هم بر قرار است. به خصوص با آن خواب عجیبی که یکی از همسایه ها که اصلا روحش از این برنامه خبر دار نبود دیده و برای حاج خانم تعریف کرده بود٬ ان شاءالله همیشه ادامه خواهد داشت. بود و نبود من هم در آن تأثیری ندارد. خدا را شکر مورد توجه صاحبان مجلس است.
نگارش: پنج شنبه 24 دی ماه 1388 | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
به نام خدا 18 دی ماه 1388
اوضاع و احوال نسبتا خوب است به جز بخش هایی از حنجره. فیلمبرداری از حلق و حنجره نشان می دهد که کاملا متورم است و شیمی درمانی های قبای کار خودش را کرده است! اما ظاهرا نیاز به جراحی نیست و با گفتار درمانی امکان حل مسکل وجود دارد. وضعیت صدایم خیلی به هم ریخته است و تقریبا حرف نزنم راحت ترم چه برسد به خواندن هر گونه آوازی! کلاس ها تقریبا تمام شده و فصل امتحانات است. امتحان که چه عرض کنم. تکالیفی که از امتحان کار زیادتری می خواهد و ماندگار تر هم هست. گزارش و مقاله و ... هرچند خیلی زیاد انگیزه ای برایشان ندارم ولی خوب نمی شود بی تفاوت از کنارشان گذشت. وظیقه ای است که باید انجام شود ولی ای کاش با شوق و ذوق بود. عامل شوق و ذوق هم که چندان شناخته شده نیست مگر علت نهایی آن که به شوق آفرین بر میگردد. چه خوب است که از او بخواهیم تا شوق کسب علم نافع را در ما زنده کند. کلاشهای تدبر در قرآن هم تمام شد. پنج شنبه امتحان بود. خیلی ساده هم نبود. در مجموع کلاسهای خوبی بود. امیدوارم توفیق سطوح بعدی آن هم نصیبمان شود. سر این کلاسها آدم خیلی احساس زیان و ضرر نمی کند. به هر حال با فهم کلام خدا و غرض او از نزول قرآن که مستقیما به من مربوط می شد سر و کار داشتیم. هر جند همه اینها مقدمه است ولی مقدمه ای است که لازم است. تا نفهمیم غرض او چیست چطور برای او باشیم؟! حرف زیاد است ولی ظاهرا ضرورتی به نوشتن نیست. در این دور و زمانه باید عادت کنیم تا نانوشته ها را بخوانیم!
نگارش: 18 دی ماه 1388 | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
به نام خدا پنج شنبه 3 دی ماه 1388 بیش از سه هفته است که از گذر ایام خبری نیست! و شرایط برای نوشتن برایم فراهم نبود. قبلا هم گفته بودم که برای یک سفر درمانی به اتریش(وین) می روم. در این مدت که برای درمان به مرکز بالانس سلولی این کشور مراجعه کرده بودم، هر روز مطالبی را نوشته ام که امروز وقتی تعداد صفحات آن را دیدم، متوجه شدم که کمی جو مرا گرفته و بیش از 120 صفحه مطلب نوشته ام. در نوشته هایم گاهی وارد جزئیات شده ام و گاهی هم حاشیه پر رنگ تر از متن است اما در مجموع خدا را شکر کارخوبی کردم که این مطالب را نوشتم. هرچند بعید است فرصت و حالی برای تایپ آنها داشته باشم ولی برخی چیزها که به درمان و شیوه های آن و مسائل حاشیه آن بر می گردد را به یاری خدا می نویسم و می دانم که این نوشته ها می تواند به بسیاری از افراد کمک کند تا با این روش درمان آشنا شده و برای قرار گرفتن در این مسیر با چشم باز تصمیم بگیرند. از سؤالاتی که دوستان و همکاران و اطرافیان در این مدت می پرسند مشخص است که نوشتن این مطالب چندان هم کار بیهوده ای نیست و ارزش آن را دارد که امیدوارم مورد رضایت خداوند قرار گیرد وگرنه جز اتلاف وقت و عمر شما که می خوانید و من که نوشته ام حاصلی ندارد. دیشب به این مطلب فکر می کردم که چطور می توان مشاهدات این دو سه هفته را با اتلاف کمترین و بدون مطول نویسی، نوشت بطوریکه مقصود به بهترین وجه بیان شود اما دیدم کار ساده ای نیست. مطالبی که روی کاغذ نوشته ام به صورت روزانه و گاهی اوقات لحظه به لحظه است. هرچند این نوشته ها خود به بهترین وجه گویای مقصود است اما طولانی است و مثنوی هفتاد من کاغذ می شود و لذا باید فکر دیگری کرد و آن فکر این است که موضوعی وارد ماجرا شد و آن را در قالب نوشته های مجزا و کوتاه با عنوانی مشخص که معمولا مورد سؤال است نوشت. به یاری خدا با مقدمه زیر شروع می کنم و مطالب بعدی را با عنوانی مناسب در جای خودش به آن اضافه خواهم کرد. سعی می کنم، دوستانه و مختصر و مفید بنویسم مگر در مواقعی که نتوانم. در لابلای نوشته ها ممکن است عکسهای را مشاهده کنید که اگر مفید بود شاید عکسهای فراوانی که در این سفر گرفته ام را به صورت یک یا چند آلبوم در قسمت مجموعه عکسها قرار دادم که هم فال است و هم تماشا. راستی در این ایام یعنی از روز 14 آذر که این سفر شروع شد تا روز آخر یعنی روز اول دی ماه هر روز به دیوان حافظ یک تفأل زده ام که حاصل آن 17 غزل ناب از حافظ است که لینک آنها را هم در این سفرنامه و در قالب داستانهای کوتاه به نام "کوتاه از وین" منتشر می شود، خواهم گذاشت. ...
بسم الله الرحمن الرحیم کوتاه از وین(1): آغاز راه
نگارش: پنج شنبه 3 دی ماه 1388 بر اساس یادداشتهای: شنبه 14 آذر ماه - وین
مدتی بود که از این وضعیت خسته شده بودم و دیگر روند درمان برایم قابل تحمل نبود و به دنبال روش های درمانی جایگزین می گشتم. اگر نوشته های قبلی مرا خوانده باشید، می بینید که چقدر از عوارض ناشی از شیمی درمانی های مکرر در این سه سال و فشار ناشی از پیوند مغز استخوان نالیده ام اما باز هم این بیماری عود کرد و من دوباره به این درمان تن داده و صبر کردم تا این اواخر که دیگر طاقت و رمقی برای ادامه درمان کلاسیک (شیمی درمانی و رادیو درمانی و در نهایت پیوند) نداشتم. روشهای سنتی را هم بررسی کردم و در مورد آن به نتیجه ای نرسیدم تا اینکه از طریق یکی از دوستان با روش درمان بالانس سلولی که توسط یک محقق ایرانی در اتریش ابداع شده است، آشنا شدم. ابتدا خیلی به آن توجه نکردم تا اینکه مطالب نوشته شده در وب سایت به خصوص مقالاتی که در دانشگاه امیر کبیر در این باره ارائه شده بود را مرور کردم و به این روش علاقمند شدم. با تشویق آن دوست عزیز تصمیم گرفتم تا در صورتی که امکان درمان من نیز وجود دارد، این روش را امتحان کنم. کلیه مدارک و سوابق درمانی خود را اسکن کردم و برای مرکز بالانس سلولی فرستادم تا اینکه با جواب مثبت مواجه شدم. تحقیقات خود را از منابعی که داشتم کامل تر کردم و با اینکه ابهامات زیادی داشتم اما عزم برای رفتن جزم شد و به لطف و یاری خدا و مساعدت های بسیار خوب این مرکز و دیگر دوستان شرایط برای سفر مهیا گردید. طبق هماهنگی قبلی با مرکز بالانس سلولی، در روز شنبه 14 آذر ساعت 10 صبح از فرودگاه امام خمینی(ره) به مقصد وین پرواز کردیم. پرواز حدودا چهار ساعت و 30 دقیقه طول کشید و ساعت 2:30 به وقت خودمان و ساعت 12 به وقت اتریش به فرودگاه وین رسیدیم. موقع پرواز به دیوان حافظ(ره) تفآلی زدیم که حاصل آن غزلی است فرحبخش و روح انگیز: حجاب چهره جان می شود غبار تنم خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم چنین قفس نه سزای چو من خوش الحا نیست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم ...................... لازم به ذکر است که گرفتن ویزا و آماده سازی مقدمات سفر نکات و بدون هیچ گونه معطلی از گیت ها گذشتیم و منتظر چمدانهایمان ماندیم. چمدانها رسید! بازهم با هماهنگی مرکز، جوان عزیزی به نام حامد برای بردن ما به محل استقرار، در فرودگاه منتظر بودند. بدون هیچ گونه مشکلی به پانسیون محل استقرارمان رسیدیم. این پانسیون به درخواست ما و با همکاری مرکز تهیه شده بود که هزینه آن به نسبت هتل یا مکان های دیگر خوب بود (جهت اطلاع شبی 40 یورو برای یک اتاق دو نفره). آشپزخانه و حمام و دستشویی و اتاق تلویزیون در این پانسیون مشترک است و شباهت زیادی به خوابگاههای دانشجویی دارد. اتفاقا، قسمت شد تا یکی از دانشجویان ایرانی هم که جایی برای اسکان نداشت و برای فرصت مطالعاتی 6 ماهه به وین آمده بود با آقا حامد آشنا شود و در این مکان اسکان پیدا کند. بعدا از ایشان که در رشته گیاه شناسی و علف های هرز تحصیل می کند و در اتاق قرینه ما اسکان پیدا کرد ذکر خیر می کنیم. در بین راه با جناب آقای عالیشاهی که از این پس و در سفرنامه او را دکتر می نامیم، تماس گرفتیم. لازم به ذکر است ایشان پزشک نیستند ولی متخصص سلولهای انسانی هستند و دانش بنیادی و کاربردی که در این ده سال در این زمینه تولید کرده اند به اندازه ده ها دکترای تخصصی ارزشمند است که به یاری خدا در آینده در این باره مطالبی را می نویسم. توصیه هایی توسط ایشان صورت گرفت و هماهنگی های اولیه برای شروع درمان در روز دوشنبه انجام شد. اولین کار ما آزمایش اولیه ای است که دوشنبه صبح انجام می شود و پس از آن و در همان روز اولین مرحله از درمان انجام خواهد شد. این آزمایشات در اتریش سه مرتبه انجام می شود. اولی قبل از شروع درمان، دومی ابتدای هفته دوم یعنی بعد از پنج مرحله درمان و سومی انتهای هفته دوم پس از پایان پروتکل درمانی. آزمایشها نسبتا کامل است و نتایج آن در اختیار بیمار و یا همراه او قرار می گیرد. آقا حامد یک سیم کارت از شرکت Yooopi برایمان تهیه کرد تا هزینه های تماسمان کاهش پیدا کند. قیمت این سیم کارت 5 یورو بود. 10 یورو آن را شارژ کردیم. هیچ مشکلی برای استفاده از آن وجود نداشت. با سید محمد تماس گرفتیم و شماره را به او دادیم. موبایل آقا سجاد اشغال بود. با حاج رضا هم تماس گرفتیم که مثل همیشه موبایلش خاموش بود! زحمت کشیده بود و موقع پرواز آمده بود فرودگاه امام (ره) و ما را غافلگیر کرده بود. اطلاع پبدا کردیم که امشب به مناسبت عید غدیر خم جشنی در مرکز اسلامی امام علی(ع) که نزدیکی محل سکونت ما با شرکت در این جشن وضعیت ما عادی شد و تفاوتی که بین ایران و اینجا احساس می کردیم، تقریبا کم رنگ شد. شب و روز اول گذشت. فردا یک شنبه است و اینجا کاملا تعطیل است! من فعلا مشکل زیادی ندارم، قبلا تجربه مختصری در آلمان داشتم اما برای حاج خانم کمی سخت بود. البته قبلا به او گفته بودم که اینجا چادرمشکی خیلی جلب توجه می کند و اصلا ممکن است لباس شهرت محسوب شود! کما بیش خودش را برای پوشیدن مانتو و مقنعه آماده کرده بود. وقتی محیط شهر را دید خودش هم به این نتیجه رسید. موقتا و به سختی چادرش را کنار گذاشت اما با مانتو و مقنعه کاملا کیپ و ریپ بود! من هم در این اوضاع و احوال خیلی سربه سرش می گذاشتم و به شوخی به او می گفتم: اگر اب گیر بیاوری، شناگر خوبی هستی! بنده خدا اینجا هم از شوخی های بی مزه من در امان نیست. احساس می کردم کمی معذب است. اولین تجربه سفر اینچنینی اوست و کم کم باید با شرایط اینجا عادت کند و خودش را تطبیق دهد. از وضعیت دستشویی ها خیلی حالش گرفته است! به هر حال دستشویی فرنگی، آن هم بدون شلنگ آب! تجربه کاملا جدید و سختی است! برای من هم دشوار است و احتمالا برای شما نیز هم! ... ادامه دارد برای خواندن ادامه به داستانهایی با عناوین " کوتاه از وین" در صفحات داستانهای کوتاه مراجعه کنید! نگارش: پنج شنبه 3 دی ماه 1388 بر اساس یادداشتهای: شنبه 14 آذر ماه - وین | ![]() | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||