داستان هاي كوتاه صفحات شخصي حسنعلي نعمتي شمس آباد | ![]() | ||||||
| يادت هست؟(1) | يادت هست(2) | يادش به خير(1) | يادش به خير(2) | يادش به خير(3) | يادش به خير(4)| | يا مولا (1) | كربلا (1) | پارسال اين موقع (1) | مي لرزم! | گمشده (1) | | مقدمه | ||||||
| سفر(1) | |||||||
| کوتاه: فقط برای تو | |||||||
| قربان! | |||||||
| كبوتر من (6) | |||||||
| كبوتر من (5) | |||||||
| كبوتر من (3) | |||||||
| كبوتر من (2) | |||||||
| كبوتر من (1) | |||||||
| گل و گلدان(1) | |||||||
| گل و گلدان(2) | |||||||
| گل و گلدان(3) | |||||||
| كمي هم فنآوري اطلاعات! (1) | |||||||
| كمي هم فنآوري اطلاعات! (2) | |||||||
| كمي هم فنآوري اطلاعات! (3) | |||||||
| كمي هم فنآوري اطلاعات! (4) | |||||||
| آخرين اعزام(1) | |||||||
| آخرين اعزام(2) | |||||||
| آخرين اعزام(3) | |||||||
| آخرين اعزام(4) | |||||||
| آخرين اعزام(5) | |||||||
| آخرين اعزام(6) | |||||||
دل توی دلم نبود تا اینکه خبر رحلت حضرت آیت الله بهجت هم آمد. به تازگی از زیان حاج آقا امجد مطالب عجیبی در مورد ایشان شنیده بودم و خیلی دوست داشتم یکبار دیگر ایشان را از نزدیک ببینم. قبلا چند بار در خواب و بیداری سعادت دیدار میسر شده بود و علاقه ای مرموز به ایشان در حال شکل گرفتن بود و داشت کار دستم می داد. جالب است که هم آخرین دیدار در عالم دنیا و هم آخرین دیدار در عالم رؤیا در مشهد مقدس یکی در حرم مطهر امام هشتم(ع) و دیگری در خانه یکی از مؤمنین مشهدی اتفاق افتاد که شرح و تفصیل آن بماند برای ... قرار شد تشییع روز سه شنبه باشد٬ با اینکه حال خوشی هم نداشتم اما با خودم گفتم کاش خدا کمک می کرد و می توانستیم برویم قم٬ زیارت حضرت معصومه(س) و این مرد خدا را تا قله آرزوهایش و تا حرم الهی مشایعت می کردیم. از شما چه پنهان که خدا خواست و یاری داد و وسیله ساز شد و به اتفاق دوستی عزیز عزم رفتن کردیم. قرار ما: صبح سه شنبه بعد از نماز صبح! هنوز صبح نشده بود که ایشان را دیدم٬ روی یک صندلی معمولی٬ در یک اتاق خلوت که در اطراف آن چند کودک حردسال بودند٬ نشسته است. در اتاقی بیرون از آن اتاق که در آن به اتاق خلوت باز می شد جمعیتی از افراد با سنین مختلف نشسته بودند. در میان آنها چهر های آشنا هم دیده می شد. در خواب به چند دلیل کمی تعجب کرده بودم اما فرصتی برای تعجب و چون و چرا نبود. به سمت ایشان رفتم٬ چهره ای صاف و روشن که به میانسالی می خورد. عجیب است که عمامه ایشان را مشکی می دیدم. ایشان متوجه ورود من شده بودند. برای اینکه بهانه ای داشته باشم تا خدمت ایشان بریم. دست دختر بچه ای که در نزدیکی ام بود را گرفتم و نزد ایشان یردم و پس از عرض سلام و ادب گفتم: اسم ایشان فاطمه است و شما را خیلی دوست دارد. هنوز کاملا به ایشان نرسیده بودم که از روی صندلی بلند شدند. ... قبل از اینکه حرفی دیگری بزنم٬ مطلبی را با این مضمون فرمودند: می دانم! اما همه چیزها در دست اوست. زیاد نگران نباشید اگر فقط به خدا امید داشته باشیم٬ خداوند همه کارهای ما را درست می کند. ... احساس خوبی بود٬ ترکیبی از چند حس عجیب٬ البته کمی هم فکر می کردم ایشان درمورد نگرانی من از عود بیماری سرطانی که دارم مطلع است و دارد مرا دلداری می دهد. به خاطر همین و برای اینکه پاسخی به لطف و محبت ایشان داده باشم و شاید هم برای اینکه بیشتر خدمتشان باشم٬ گفتم: درست می فرمایید که جای نگرانی ندارد اما ما خیلی به فکر نیستیم. به فکر آنچه در پیش است. دیر یا زود این وضعیت با همه چیزش می گذرد... با قبر و برزخ و قیامت چه کنیم؟ خیلی غافلیم! اصلا حواسمان نیست! گذشته از اینها انگار اصلا به خدا توجهی نداریم... من هم وسط حرفهایم اختیار از دست داده بودم و شدیدا گریه می کردم. ایشان از این مسئله خیلی متاثر شدند و با حزنی عمیق گفتند: این مشکلی هست که همه داریم اما باید کاری کرد. ... من از اینکه باعث تأثر ایشان شده بودم احساس ناراحتی می کردم. ... که با گریه از خواب بیدار شدم. چیزی به اذان صبح نمانده بود٬ .... آفتاب طلوع کرده بود که به قم رسیدیم٬ ... حال و هوای خودش را داشت٬ با همیشه فرق داشت. همه بودند. هر کسی را که فکر کنی! یاد با آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
تاریخ نگارش: 31 اردیبهشت 1388 | ![]() | ||||||
می خواهم بروم نمایشگاه کتاب اما خیلی دلم تنگ شده است. نمی دانم چرا؟ گفتم شاید برای تو تنگ شده باشد! خدا خودش می داند٬ با اینکه اینهمه وقت از آن روزها گذشته٬ اما هنوز هم گاهی تصویری از خنده های شیرین تو در ذهن آشفته ام٬ نقش می بندد و دلم را می لرزاند! حقیقتش را بخواهی٬ آن روز دلم خیلی هوای تو را کرده بود. آنقدر هوای تو را کرده بود که می خواستم با هم برویم نمایشگاه! کاش می شد! نه به خاطر تو٬ به خاطر خودم. دیگر نمی توانم به خودم دروغ بگویم؟! تو که خودت می دانی! شاید فقط برای آنکه این دل بیچاره بهانه ای نداشته باشد و آرام بگیرد و زمان بگذرد تا دیگر زمانی نباشد ... تو که به نمایشگاه نیازی نداری٬ تو خودت نمایشگاهی هستی که نه تنها من بلکه هر که را می شناسیم سالها است که در تماشای تو مانده است. تو را چه نیازی به نمایشگاه؟! حال خوشی نبست! چرا که نه می شود با هم باشیم و نه می دانم چرا نمی شود با هم باشیم؟ هرگاه به این سؤال فکر می کنم به نتیجه ای نمی رسم. فقط تو را و خود را به تقدیر می سپارم. ما که انسانیم و در منظومه حقیقت هریک تقدیری داریم. تا او چه بخواهد. مغرور نشو! حتی تو هم اگر فرشته باشی که هستی! همین است. با اینکه مدتها پیش به کبوتر دلم یاد داده ام٬ ساکت باشد و در گوشه ای از قفس سینه٬ تنهای تنها بنشیند اما گاهی مثل امروز در هوای تو بی فراری می کند. ... می خواهم بروم نمایشگاه ولی نمی توانم؟ گذشته از دردهایی که دیگر به آنها عادت کرده ام٬ درد بی قراری کبوتر دلم قابل تحمل نیست. آن بیچاره هنوز هم بی قرار تو است. خنده دار نیست؟! چرا که "من" دیگر بی قرار تو نیستم! اما هنوز کبوتر بیچاره دل من بی قرار تو مانده است. نمی دانم چرا؟ باهوش و ذکاوتی که از تو سراغ دارم می دانم که تو دیگر می دانی که فرق من و کبوتر من در چیست؟! ... با این وجود اینقدر بیچاره هستم که حتی نمی دانم برای چه می خواهم بروم نمایشگاه؟! انگار همه وجودم نیاز شده است. نیازی عجیب که بی نیازی اش را در "با تو بودن" می بیند. با این وجود و با هر زحمتی که هست برای رفتن آماده ام. هنوز چند قدم از چارچوب خانه دور نشده ام که قطره ای آب بر زمینی که بر روی آن قدم می گذارم٬ ایستاده است! چکیده نیست! مثل سرو ایستاده است! روی زمین ایستاده است اما به سوی آسمان اشاره می کند. من بی قرارم و اشک آلوده! اما این قطره از چشمهای من نیست و از چشم های تو نیز! از آسمان است. از چشمه ای در آسمان آبی. چشمه ای که در چشم های تو می درخشد. چشمه ای که طراوت خنده های شیرین و تماشایی تو در اوست! تو چقدر بزرگی که او خود را در تو نشان داده و من چقدر کوچک! که سرو بلند تو را به جای او می نشانم. نمی دانم شاید تو هم او هستی؟ تو می دانی؟ من نمی دانم! اما هرچه هست از اوست! از چشمه ای در آسمان آبی! بگذار برای آخرین بار بگویم تا حرف نگفته ای بین ما نمانده باشد: تو قطره ای از آن چشمه ای که از بلندای آسمان آبی٬ مثل سروی سبز بر روی زمین ایستاده است و با طراوت خنده های شیرین خود٬ کبوتر دل مرا بیچاره می کند! و حالا دیگر خوب می دانم که چرا امروز دلم تنگ شده است! و می دانم که چرا کبوتر دل٬ اینطور بی پروا بی قراری می کند! او می خواهد با تو باشد و بهانه تو را دارد! و نمایشگاه هم با همه آدمها و کتابهایشان٬ بهانه ای بیش نیست! برای با تو بودن. دلم برای تو تنگ شده است و تو می دانی برای چه٬ برای تو؟! اگر نمی دانی "چرا برای تو؟" یکبار دیگر بخوان! اما این بار: بخوان! به نام پروردگارت٬ آن کسی که خلق کرد! خلق کرد انسان را از قطره ای! بخوان که پروردگارت کریم تر است! کسی که بوسیله قلم یاد داد! یاد داد به انسان آنچه را نمی دانست! ... و حال که تو می دانی پروردگارت تماشایی تر است! پس بیا و پیشانی ات را فقط در پیشگاه او بر خاک بگذار تا به او نزدیکتر شوی!
تاریخ نگارش: 24 اردیبهشت 1388 مصادف با ایام فاطمیه | |||||||
بسم الله الرحمن الرحیم سلام عزیز برادر! احوال شما؟ دل من برای تو تنگ شده بود٬ گفتم چند خطی برای او بنویسیم! تو هم بخوان٬ تو که بین من و او غریبه نیستی. درمونده شده بودم که با این اوضاع و احوال چی کار میشه کرد که خدا را خوش بیاد! دوست ندارم وارد جزئیات بشم! غروب روز آخر صفر که شهادت امام رضا(ع) بود٬ رفته بودم امام زاده صالح خدمت برادر بزرگوارشون جهت عرض تسلیت. حاج آقا امجد هم مثل هر سال از دوساعت مونده به اذان مغرب و عشاء٬ توی زیرزمین امامزاده مجلس داشتند. هر سال دهه آخر صفر اونجا برای امام حسین(ع) مجلس می گیرند. ایشون وسطای صحبت از قول امام رضا(ع) گفتند: هر موقع دیدید دیگه کاری از دستتون ساخته نیست٬ صلوات بفرستید. (نقل به مضمون) نمی دونم چرا اون موقع یاد اون خوابی افتادم که چند سال پیش توی مشهد و در خدمت امام رضا(ع) دیدم. هنوز تازه بود و روشن: از انتهای اون جاده ای که یک طرفش خدا بیامرز حاج آقا ... بود و طرف دیگش هم آیت الله ... ، با انگشت اشاره آیت الله ...٬ حاج آقا امجد با خنده های دلربای مخصوص خودش ظاهر شد و از انتهای جاده بسمت ما اومد و ... از دوران دانشجویی حاج آقا را می شناختم. اون موقع هم خداییش خیلی خدایی میزد! حالا که جای خود داره. راستی به اون خواب فکر نکن چون چند هفته بعد تعبیر شد و هنوز تعبیرش ادامه داره٬ مثل همون جاده و مثل همون خنده های همیشگی! بگذریم ... توی دلم گفتم: چشم حاج آقا! صلوات می فرستم. توی دلم بود برم باهاشون صحبت کنم که خودش گفت! صحبت نداره که٬ چه کاری بهتر از این؟! غروب روز بعدش یعنی غروب جمعه (اول ربیع الاول) رفته بودیم٬ زیارت شهدا کنار امامزاده پنج تن لویزان که یک دفعه یاد شما افتادم٬ نمی دونم چرا؟ شاید به خاطر اینکه اون روز که اومده بودی پیشم و یه کم با هم حرف زدیم٬ از اون چشمای پاکت که منتظر بود تا از اشک فوران کنه٬ حس کردم دردمون مشترکه و تو هم تقریبا ناچار یا بهتره بگم دچار شدی! و دیگه کاری از دستت ساخته نیست. اشتباه نکنم یواشکی چند دونه اشک هم روی گونه هات غلطید! مگه نه؟! اشکال نداره بابا! به خاطر همین گفتم که بیا با هم روزی صد تا صلوات بفرستیم تا ببینم چی میشه و خدا چی می خواد. به هر حال اگه راه بسته٬ با صلوات بر محمد و آل محمد باز نشه٬ پس با چی می خواد باز بشه؟ اون هم نه یکی و دو تا٬ بلکه روزی صدتا! به نظرم یکی اش هم اگه با دقت و توجه باشه کافیه که همه راههای بسته رو بازکنه. مگه نه؟ اگه صلوات چاره ناچاری من و تو نباشه٬ پس چی هست؟! اگه صلوات دل من و تو را آروم نکنه پس چی؟! نمی دونم تا حالا فکر کردی صلوات چیه یا نه؟ من قبلا موقع خوندن آیه "ان الله و ملائکته یصلون علی النبی ..." کمی در بارش فکر کرده بودم و به آیه های قبل و بعدش هم دقت کردم که خیلی جالب بود. نفهمیدم چیه ولی فهمیدم که خیلی اهمیت داره چون خدا و ملائکه این کار رو می کنند و خدا گفته شما هم این کار رو بکنید. توی چند آیه بعد هم گفته که من هم برای شما صلوات می فرستم تا از تاریکی ها خارج بشید و به سوی نور ... کور از خدا چی می خواد؟ دو چشم بینا! هنوز گاهی ذهنم درگیر اینه که حقیقت این صلوات چیه که اینقدر خاصیت داره! آیا منظور از صلوات همین کلماتیه که ما می گیم یعنی: " اللهم صل علی محمد و آل محمد "؟! یا چیزای دیگه ای هم هست که ما نمی دونیم؟ راستش رو بخوای هنوز چیزی نفهمیدم ولی این را خوب فهمیدم که وقتی دل آدم٬ یکی را دوست داشته باشه و به خاطر شرایطی که داره که بیشترش هم تقصیر خودشه٬ نتونه ببیندش و باهاش حرف بزنه و بهش برسه٬ تنها راهی که می مونه اینه که با یاد اون دلش رو خوش کنه و گاهی هم اسمش و زیر لب زمزمه کنه و براش دعا کنه و گاهی هم براش صدقه بده و قربونی کنه. می فهمی چی می گم؟! حالا که نمیشه قربونش رفت٬ میشه که براش قربونی کرد؟! حالا که نمیشه فداش شد٬ میشه که براش صدقه داد؟! حالا که نمیشه نشست رو در رو و توی چشمای قشنگش نگاه کرد و خندید٬ میشه که تحمل کرد و چشما رو بست و بیادش گریه کرد؟ حالا که نمیشه ... میشه که .... ؟! فکر کنم می فهمی چی می گم؟ هر کی حتی فقط یه کم عاشق باشه٬ می فهمه چی می گم! فقط یه کم! ما که حالا ادعای عاشقی نداریم ولی چی میشه که خودمون را بزنیم به عاشقی، یه وقت دیدی عاشق شدیم یا بهتره بگم بفهمیم که عاشق بودیم و نمی دونستیم یا عشقمون را نشناختیم و گاهی هم اشتباه گرفتیم! حالا که کار به اینجا کشید٬ بیا با عشق٬ مثل دو تا عاشق٬ صبح به صبح٬ یا غروب به غروب٬ یا شاید ه در انتهای شب یعنی هنگام سحر٬ با هم بشینیم و به یاد او و به خاطر اینکه او گفته صلوات بفرسیم تا ببینیم خدا چی می خواد؟! یادش به خیر اون شبی که از شدت تنهایی یک شعر گفته بودم و دوست داشتم برای تو بخونم ولی نمی شد چون فکر می کردم که تو با من قهر هستی و من مغرورتر از این که بیش از صد بار التماست کنم!! هر چند هیچ وقت به انتهای اون شعر نرسیدم اما اشکال نداره٬ قهر تو یا فکر من! سبب خیر شدی که صبح زود بشینم و لااقل چند بیتش رو برای او بخونم. فقط برای تو! گاهی تو با او قاطی می شی ولی اشکال نداره. من نا امید نیستم٬ شاید روزی با هم٬ اون شعری که گفتم را برای او بخونیم تا انتها! به نظرم آخرش همه او می شیم! راستی غروب دیروز جمعه اول ربیع الاول که همش یاد اون تابلویی بودم که توی جمکران باهاش عکس گرفتیم٬ بعد از اینکه اولین صدتا صلواتم رو به یاد گل روی ربیع الانام یا ربیه الایام! فرستادم٬ یه آقایی، توی امامزاده٬ بین دو نماز پا شد و یک حدیث از پیامبر خوند٬ که توصیه می کرد به پنچ چیز! دیدم خیلی ساده است و میشه هر روز در حد توان انجام داد. گفتم شاید راه باز شده باشه! صدقه٬ عمل صالح٬ تلاوت قرآن٬ نماز شب و کلمه شهادت یعنی لااله الا الله و محمد رسول الله و علی ولی الله روزی یه کم صدقه دادن که کاری نداره! کاری داره؟! هرچند نمی دونم عمل صالح چیه ولی حتما صلوات می تونه عمل صالح باشه٬ چون خدا و ملائکه که کار نا صالح نمی کنند! می کنن؟! خوندن یک آیه یا یک صفحه از قرآن چطور؟! نماز شب هم به اون سختی که شیطون میگه نیست! حاج آقا امجد روز قبلش توی امام زاده صالح می گفتند که نمی خواد نماز شب مفصل بخونی. اگه تونستی دو دقیقه قبل از اذان پاشو و سه رکعت بخون. شفع و وتر کافیه! نشد قضاش و بخون! و آخری هم که برای کسی که روزی صد تا صلوات می فرسته کاری نداره! کاری داره؟! برام دعا کن و ای میلاتو چک کن و جواب نامه هام رو بده و گاهی هم آنلاین باش و به داستانهای کوتاه سری بزن! روزی صدتا صلوات هم یادت نره. اون چهار تای دیگه هم در نظر داشته باش. قرار بود کوتاه باشه و فقط برای تو. با اینکه خیلی هم کوتاه نیست ولی این را نوشتم فقط برای تو حتی هر کی توی این دنیا است فکر کنه فقط برای او نوشتم. بگذار هرکی هر فکری می خواد بکنه! من که فقط برای تو نوشتم. راستی حتی اگه دیگه چیزی ننوشتم ولی هنوز هم گاهی دلم براتون تنگ میشه! تاریخ نگارش: اسفند 1387 (اوایل ربیع الاول!) | ![]() | ||||||
![]() | |||||||
![]() | |||||||
پيامبر (ص): ان القبر ينادي کل يوم بخمس کلمات: انا بيت الفقر فاحملوا الي کنزا . انا بيت الظلمه فاحملوا الي سراجا. انا بيت الوحشه فاحملوا الي انيسا. انا بيت الحصي و التراب فاحملوا الي فرشا. و انا بيت الحيات و العقارب فاحملوا الي ترياقا. قيل : و ما ذلک ؟ قال : الترياق الصدقه، و الفراش العمل الصالح، و الانيس فتلاوه القرآن ، و اما السراج فصلاه الليل ، و اما الکنز فکلمه شهاده لا اله الا الله محمد رسول الله علي ولي الله. | |||||||
![]() | |||||||
حدودا 14 سال پیش از بیت رهبری زنگ زدند که صبح عید قربان ساعت 8:30 اینجا باشید. از هر خانواده حداکثر دو یا سه نفر می توانند بیایند. اولش باورمان نمی شد ولی بعدا باور کردیم! صبح زود بلند شدیم و راه افتادیم طرف بیت. با اینکه خیلی ها با ازدواج ما موافق نبودند ولی نمی دانم چرا همه دوست داشتند در مراسم عقدمان شرکت کنند! این هم از عجایبی بود که ما به چشم خودمان دیدیم. بعد از بازرسی وارد اتاق کوچکی شدیم که 14 عروس و داماد و خانواده های آنان به سختی در آن جا شده بودند. در صدر مجلس حضرت آیت الله امجد که از قبل او را می شناختم نشسته بود و با عروس و دامادها و خانواده هایشان خوش و بش می کرد. چند دقیقه بعد حضرت آیت الله خامنه ای وارد شدند و پس از حال و احوال پرسی کار را شروع کردند. حضرت آیت الله امجد وکیل دامادها بودند و سریع وکالت گرفتند اما وقتی نوبت به گرفتن وکالت توسط حضرت ایت الله خامنه ای از خانم ها رسید کار به مشکل خورد! یکی از خانم ها وکالت نمی داد و میپخواست شرط بگذارد! حضرت آقا از ایشان پرسیدند که وکیلم؟! ایشان با لحن خاصی گفتند: آقا به یک شرط! حضرت آقا گفتند: ما شرط نداریم! وکیلم؟ آن عروس عزیر دوباره گفتند: آقا! من شرط دارم. آقا کمی ناراحت شدند و روبه حاج آقا امجد کردند و گفتند: می بینید! ایشان با اینهمه کار و گرفتاری همه را معطل کرده اند و شرط می گذارند! من این شرطهایی که می گذارند را نمی توانم قبول کنم. من می دان چه شرطی دارند! من چطور می توانم شرط شفاعت را بپذیرم؟! بعد رو به عروس خانم کردند و گفتند: من کار دارم و باید زودتر بروم. اگر وکالت مرا قبول نمی کنید اشکالی ندارد. اجازه بدهید از بقیه وکالت بگیرم! وقتی از همه وکالت گرفته شد یکبار دیگر حضرت آقا از ایشان پرسیدند که وکیلم؟! عروس خانم هم که دیگر همه گلهایش را چیده بود بی درنگ گفتند: بله! و همه بلند صلوات فرستادند و خندیدند! خطبه عقد جاری شد و ایشان در حدود 10 دقیقه بیاناتی به یاد ماندنی را در مورد زندگی برای ما ایراد کردند که حکمت برخی از آن مطالب به مرور و بعد از سالها برای من روش می شود. بعد از بیانات ایشان سیدمحمد که آن موقع 8 سال بیشتر نداشت را خدمت ایشان بردم و گفتم: آقا! سید محمدما فرزند شهید است. وقتی آقا این مطلب را شنید با اینکه اشک دورچشمانش حلقه زده بود، لبخندی زدند و دستهایشان را روی سر سیدمحمد گذاشتند و او را بوسید و دعا کردند.
تاریخ نگارش: 19 آذر 1387 مصادف با عید قربان | ![]() ![]() | ||||||
داروخانه خیلی شلوغ بود. دفترچه ام را تحویل دادم. شاید نیم ساعت طول می کشید تا نوبت به من می رسید. از فرصت استفاده کردم و رفتم تا حیاط بیمارستان تا نذرم را ادا کنم! با اینکه باران پاییزی باریده بود و هوا هم کمی سرد بود اما زیر درخت بلندی که تقریبا همه برگهایش زرد شده بود، روی یکی از صندلی ها نشستم. چند دقیقه بعد چند برگ درخت درست افتاد روی سر و شانه هایم! یکی از برگها همانطور روی سرم مانده بود. با اینکه کلاه روی سرم بود اما به خوبی او را احساس می کردم. او هم مرا احساس می کرد! یکی از برگها از روی شانه ام افتاد و سر خورد و افتاد روی زانوها تا اینکه آرام با زمین برخورد کرد. یکی دیگر از برگها هم درست افتاد جلوی پایم. با احتیاط به آسمان نگاه کردم. کمی غیر منتظر بود. اصلا فکر نمی کردم کار کبوترها باشد. درست آمده بودند و نشسته بودند روی یکی از شاخه های درخت بالای سرم و با انداختن برگ داشتند می گفتند: "ما بالای سرت هستیم. کمی به آسمان نگاه کن!" به خاطر دل کبوترها یک بار دیگر به آسمان نگاه کردم. خیلی عجیب و گرفته بود! شاید به آسمان به اندازه دل کبوترها گرفته بود. طاقت نیاوردم! نگاهم را آرام به زمین انداختم. برگ زرد جلوی پایم می لرزید. خیلی غمناک بود. بازهم طاقت نیاوردم! با خدای خودم گفتم من بنده بی طاقتی هستم و ترجیح دادم چشمهایم را ببندم. با اینکه چشم هایم را بسته بودم اما اشکهایم با فشار از کنار پلکهایم بیرون ریخت و روی دستهایم چکید. خدا را شکر دستکش داشتم وگرنه دستهایم می سوخت! خیلی داغ بود و گواهی از داغ دلم داشت. گرفتگی آسمان و دل تنگی کبوترها را کم داشتیم، با دیدن لرزش برگها، داغِ دل خودمان هم تازه شد!
گذشته از کبوترهایی که خیلی زود فهمیدند حتی همان برگ درختی که جلوی پایم می لرزید هم فهمید. بقیه برگها و شاخه ها هم فهمیدند. می دانی چرا؟! چون درخت فهمیده بود. برگها و شاخه ها که جدای از درخت نیستند! حالا دیگر آسمان هم فهمیده بود چرا که شاخه های درخت و هنوز بعضی از برگهایش در آسمان بودند و مگر می شود که درخت بفهمد و آسمان نفهمد؟! خدا می داند که زمین هم فهمید! همان زمینی که من به خاطر آنکه طاقت دیدن آسمان گرفته را نداشتم نگاهم را آرام به او دوخته بودم. مگر نه این است که زمین ریشه های درخت فهمیده را در خود جای داده و خودش هم در آسمان فهمیده شناور است؟! اول فکر می کردم خیلی آبرو ریزی شده که همه فهمیده اند! که من آمده ام تا نذرم را ادا کنم و کبوترها را دلداری دهم اما کم آورده ام! ولی خیلی زود فهمیدم که نذرم ادا شده! و اصلا هم آبروریزی نشده! البته کمی آدم از خودش خجالت می کشد که بقیه هم فهمیده اند. همان برگ و شاخه و ریشه و درخت و آسمان و زمین و خلاصه آنچه در آسمان و زمین است را می گویم. راستی کبوترها آمده بودند کنار آن صندلی زیر آن درخت بلند! یکی از آنها خیلی آهسته به دیگری گفت: بغو بغو! بغ بغ بغو! آن یکی وقتی دید من دارم می شنوم به او چشم غره ای رفت و کمی آهسته گفت: بغ! من هم آهسته گفتم: بغ! بغ بغو! بغو! تازه داشتیم "می بغودیم" و نذرمان را ادا می کردیم که کبوتری تازه وارد از راه رسید و نگاهی عاقل اندر سفیه به همه ما انداخت و سری تکان داد و گفت: بغ! بغ! یعنی "به! به! چشمم روشن! چه با هم گرم گرفته اند!" البته این "بغ! بغ!" معانی دیگری هم داشت! به خاطر همین کمی حالمان گرفته شد ولی دیدیم طرف هم تازه وارد است و هم تقصیری ندارد. نه حسود بود، نه جاهل و نه مغرض! و حتی نه ترسو! به خاطر همین هم دوباره "بغودیم!" نکته: "بغودیم" از مصدر "بغودن" یعنی: "با هم و با خدا بودن همراه با گفتن و شنیدن و خندیدن و یا گریه کردن به منظور همدردی کردن" صادر شده است! تاريخ صدور: دوشنبه 11 آذر 87 | ![]() | ||||||
![]() | |||||||
در دوران خردسالي كبوتر سفيدي داشتم كه آرام آرام به او علاقه شديدي پيدا كردم. نوازش بالهاي نرم و لطيف كبوتر مرا آرام مي كرد و از برق چشمان زيبا و بغو بغو هاي كبوتر هم معلوم بود كه او هم از اين نوازش پاك٬ آرام و خوشحال است. هنوز يادم هست كه در آن روزها همه هوش و حواس من فقط به او بود و اين كبوتر سفيد٬ شده بود همه زندگي من! در يكي از روزهاي آخر زمستان كه كم كم بوي بهار مي آمد٬ مثل هميشه كبوترم را نوازش كردم و از روي شوق و علاقه اي كه به او داشتم او را به سينه ام چسباندم. چند لحظه بود تا اعماق قلبم شروع به سوختن كرد! انگار از بالهاي نرم كبوتر تيغ هاي تيزي بي رحمانه در سينه ام فرو رفته و تا اعماق قلبم را مي سوزاند. با همه درد و سوزشي كه داشتم آرام و بي صدا سرم را پايين آوردم و با محبت نگاهي از روي تعجب به كبوتر انداختم. آرام بود و هيچ نمي گفت حتي يك بغوبغو هم نكرد. نمي دانم چرا به چشمان قشنگش نگاه نكردم. نمي دانم٬ شايد اگر به عمق چشمانش نگاه مي كردم درد و سوزشي كه داشتم چند برابر مي شد! شايد هم آنچه دانستن آن برايم زود بود را از نگاه او مي فهميدم! خدا مي داند.
چشمانم را بستم و بي اختيار دستم را از روي او برداشتم٬ چند ثانيه بعد تنها چيزي كه برايم باقي ماند صداي پركشيدن بودن! وقتي چشمانم را به عمق آسمان آبي باز كردم٬ خيره در آسمان مبهوت ماندم و من از كودكي نگاهي مبهوت در آسمان داشتم و به دنبال كبوتر سفيدي بودم كه هنوز هم نمي دانم چرا آرام آرام آمد و ناگهان رفت؟! و مرا از اينچنين بي قرار كرد. از آن بهار تا كنون بهارها گذشته است اما هنوز هم بوي بهار مرا بي قرار مي كند و پايان زمستان٬ آغاز بي قراري من است. بي قرارتر از هميشه. اكنون هم كه نزديك به چهل بار بي قراري را با جان و دل تجربه كرده ام براي اين سئوالم پاسخي نيافته ام كه چرا او آنطور آمد و اينطور رفت؟! شايد او نيز نمي داند همانطور كه من نمي دانم چرا در آن لحظه آخر در چشمان او نگاه نكردم؟! هيچ چيز نمي دانم اما دوست دارم كبوتر سفيدم بداند كه هيچگاه دوست نداشتم علاقه شديدم و انس و الفتي كه با او گرفته بودم٬ مانع پروازش باشد. دوست دارم بداند كه شايد هميشه در درياي آرزوي هاي بزرگ خردسالي ام٬ پرواز او موج مي زده است. خدا را شكر كه اكنون نيز با همه دلتنگي ها و بي قراري ها از پرواز او به عمق آسمان دلگير نيستم. همه حرفم اين است كه آيا آنطور آمدن شايسته اينگونه رفتن بود؟! اينطور بي خبر حتي بدون يك بغو بغو! با همه اين وجود و در همه اين سالها برايت دعا كرده ام كه تو بي قرار من نباشي و جز به پرواز در عمق آبي آسمان نينديشي!
بهار 87 - روستاي شمس آباد | |||||||
سخت درگير خودم بودم! همه اش احساس حسرت از عمري كه گذشت. هميشه حق با من بود اما من هيچگاه با حق نبودم! خيلي سخت بود. با اينكه گاهگاهي از پشت پنجره اتاق به آسمان نگاه مي كردم اما به كبوتري كه نمي دانم از كجا آمده بود هم هيچ توجهي نداشتم. عجيب بود. من كه از كودكي با نگاهي مبهوت در آسمان انتظار كبوترم را مي كشيدم به اين كبوتر كه در كنارم بود بي اعتنا بودم و شايد اصلا او را نمي ديدم. گاهي صداي بغو بغوهاي كبوتر را مي شنيدم اما انگار هيچ صدايي نيست! شايد هوش و حواسم جاي ديگري بود. خودم مي دانم كه با اين بي هوش و حواسي و بي توجهي كبوتر را رنجانده بودم اما دست خودم نبود. اما يك روز صبح كبوتر را ديدم و نگاهم به او دوخته شد اما او تا مرا ديد چشم هايش را از من پنهان كرد و از پنجره اتاق بال زد و كنار حوضي رفت كه وسط حيات بود. چند مرتبه چشمانش را آب كشيد! خيلي عجيب بود و من با تعجب او را نگاه مي كردم. كمي به آسمان نگاه كرد و دوباره از كنار حوض تا پشت پنجره اتاق پرواز كرد و پشت پنجره اتاق نشست و از پشت پنجره زيرچشمي به من نگاه مي كرد. من نيز به او نگاه مي كردم. با اينكه يكبار لبخند زد و لبخند او مرا گرفت و مات شدم اما خيلي زود فهميدم كه از صبح چقدر بي صدا گريه كرده است. آنروز كمي دلم به حال او و خودم سوخت اما چيزي نگفتم. آرام آرام به زندگي با اين كبوتر عادت مي كردم هر چند زندگي ما چيزي بيشتر از بغوبغوها٬ اشكها و لبخندهاي او و نگاههاي مبهوت و قصه پردازيهاي من نبود. تا اينكه مدتي گذشت و من كم كم احساس مي كردم كه دوري از كبوتر سخت است. كبوتر توانسته بود حتي چند ساعت نبودش را براي من سخت كند٬ همان كبوتري كه اصلا به چشم نمي آمد و ديده نمي شد و حتي صداي بغوبغوهاي دلربايش هيچ طنيني در جان من نمي انداخت. گويا كبوتر موفق شده بود! و از اين احساس موفقيت جان تازه اي گرفت. حالا ديگر او دلبندي داشت كه گاهي چشم از پنجره اتاق بر نمي داشت تا بيايد. كبوتر بيچاره! خيلي ناز شده بود و ناز مي كرد. چرا ناز نكند وقتي خريدار داشت؟! من هم بودم ناز مي كردم حتي اگر شما هم بوديد ناز مي كرديد! من كه از كبوتر سفيد دوران خردسالي خودم سابقه اي داشتم با خود مي گفتم كه اين كبوتر نيز دير يا زود پرواز خواهد كرد و شايد حتي در انتظار پرواز او بودم. اما او حتي براي پرواز هم ناز مي كرد. او ديگر كبوتر نبود٬ كبوناز بود. يكبار كه با كلي ناز پرواز كرد تا نوك شاخه درخت كنار حوض بيشتر نرفت اما اين بار به پشت پنجره اتاقي در آنطرف خيابان نشست و من فهميدم كه او فهميده است كه ديگر نازهايش حتي پيش من نيز كه خيلي به او دلبسته بودم خريداري ندارد. همه تقصيرها هم به گردن او نبود! چه بايد كرد وقتي كبوتري براي پرواز ناز مي كند٬ و پرواز را فراموش كرده است. و چه مي توان گفت وقتي كبوترباز بازي كبوتر را مي خورد. عجب روزگاري است كه كبوتران٬ كيوتربازان را به بازي گرفته اند و آنچه در اين ميانه بر باد فراموشي است٬ پرواز است.
و تو اي كبوتر سفيد دوران خردسالي من! در اوج آسمان باش و هيچگاه حتي به بهانه من قصد بر زمين آمدن نداشته باش! و من نيز آرام آرام مي فهمم كه پرواز بي دليل تو خود دليل پرواز تو بوده است و من هم روزي چون تو پرواز خواهم كرد اما نمي دانم كه آيا اين بار در اوج آسمانها به چشمان زيباي تو نگاه خواهم كرد؟!
بهار 87 - تهران | |||||||
![]() | |||||||
راستي يادت هست؟ اگر يادت نيست من يادم هست٬ آنروز كه مثل هميشه دلم خيلي برايت تنگ شده بود. مي دانستم رفته اي مسافرت. اما نمي دانستم كه كجا هستي و در چه حالي؟! مدتي بود كه نمي توانستم بيش از چند ساعت از تو بي خبر باشم. مثل آنهايي كه عاشق مي شوند. طاقتم تمام شده بود٬ با اينكه نمي خواستم مزاحمتي برايت باشد اما با خود گفتم: بگذار يك پيام بدم و خبري بگيرم. يادت هست وقتي پيام دادم٬ چند ثانيه نگذشت كه يك پيام بالابلند برايم فرستادي؟! از امواج دريا٬ صداي مرغهاي دريايي٬ غروب خورشيد در افق دريا٬ شن هاي نرم ساحل٬ سنگريزه ها٬ گوش ماهي ها و طنين صداي اذان در فضاي ساحل نوشتي. خيلي رؤيايي بود! انگار مثل هميشه دل به دل راه داشت و تو در انتظار پيامم بودي. نمي دانم! شايد هم قبلا براي ديگري اين پيام را فرستاده بودي؟ خدا بهتر مي داند! يادت هست از تو چه درخواستي داشتم؟! يادم هست از تو خواستم تا از كنار اين ساحل زيبا برايم يك سنگريزه و چند گوش ماهي جمع كني! يادت هست چه سنگريزه اي خواستم؟! يادت هست چه شعري برايت فرستادم؟ راستي هنوز سنگريزه ها و گوش ماهي هايت را نگه داشته ام. يكي از سنگريزه ها همان است كه من مي خواستم. هرچند كوچك است اما همه تلاطم دريا را با خود دارد و من در اين مدت ساعتها خيره خيره به آن نگاه كرده ام و از روي بي قراري پيشاني ام را برآن گذاشته ام و گاهي هم از سر شوق آن را بوسيده ام! يادم نمي رود همان شب سرنماز چقدر بي اختيار گريه كردم! هيچ دليلي براي گريه نداشتم. همه چيز بر وفق مراد بود! شايد گريه هاي آن شب براي اين روزها بوده است. روزهايي كه همه آن روزها يك لحظه اوست! خدايا از اينكه او نيز مرا نفهميد تو را سپاس مي گويم و بر تو پناه مي آورم...
| |||||||
![]() | |||||||
يادش به خير! چقدر اصرار داشتي كنار آن ديوار از تو عكس بگيرم. من هم به خودم مي گفتم اينهمه منظره چرا اين عزيز دل ما به اين ديوار گير داده. اما وقتي نقاشي روي ديوار را ديدم قضاوت ديگري كردم و به دلم افتاد كه هوايي شده اي! اما به روي خود نياوردم. يادش به خير! وقتي با آن دوربين قديمي 110 كه از سوريه گرفته بودم و يادگار دوران تحصيلات راهنمايي بود٬ از تو عكس گرفتم٬ گفتي دير يا زود اين عكس لازم مي شود. يادش به خير وقتي عكس ظاهر شد٬ شده بودي مثل ماه شب چارده اما چشمهايت هنوز قرمز بود. راستش را بخواهي وقتي از حرم آمدي بيرون فهميدم كه يك اتفاقاتي افتاده اما جدي نگرفتم. يادش به خير لپ هايت گل انداخته بود و پيشاني بلندت مي درخشيد٬ چشمهايت هم كه حكايت از گريه اي اشك آلود داشت. خيلي دوست داشتني شده بودي. همان موقع ياد خوابي افتادم كه چند وقت پيش برايت ديده بودم. خواب آن پرواز عجيب و غريب كه سرعت و جهت پروازمان با كلماتي تنظيم مي شد. چقدر كيف داشت! چيزي نگفتم چون دلم نيامد سكوت تو را بشكنم و حالت را بگيرم. يادش به خير چند ماه بعد كه سخت مشغول خواندن امتحان فيزيك مكانيك سال چهارم دبيرستان بودم تا از رقبا عقب نمانم كه يكدفعه دلم هواي تو كرد. ياد آخرين نامه اي كه برايم نوشته بودي افتادم. چه حرفهاي گنده اي زده بودي! باورم نمي شد تو باشي. قول دادم بعد از امتحان هر طور شده بيايم آنجا. يادش به خير چقدر دلم شور مي زد. چند دقيقه از اين احوال نگذشت كه قاصدي آمد و بي مقدمه گفت: فلاني شهيد شده و فعلا ما به خانواده اش نگفته ايم و مي خواهيم شما بگوييد. ضمنا اگر عكسي هم از او داريد به ما بدهيد تا بزرگ كنيم و احتمالا فردا تشييع است! " خيلي بي رحمانه بود. من هم دم در خانه هاج و واج ماندم و روي زمين نشستم. بغض گلويم را گرفته بود. هيچ چيز نگفتم. هيچ كاري هم نمي توانستم بكنم تا اينكه بغضم ترك خورد و صداي هق هق گريه ام بلند شد. مادرم سراسيمه آمد دم در خانه. وقتي موضوع را فهميد او هم گريه كرد. همسايه ها هم آمدند كم كم خبر پرواز تو توي روستا پيچيد. من هم رفتم و همان عكسي كه خودت گفته بودي دير يا زود لازم مي شود را آوردم. حتي وقتي قاصد هم تو را نمي شناخت آن عكس را ديد گريه اش گرفت... عزا عزاي لاله اي به خون نشسته است به ياد دلشكسته اي دلم شكسته است برايت اي سپيد پوش سبز قامت هنوز هم سپيده در عزا نشسته است قيام سبز نخل چون قدت بلند است نماز ژرف موج چون دلت شكسته است به شوق وصل آنچنان زبند رستي كه بند بند پيكرت ز هم گسسته است ........................................................................
زمستان 86- تهران | |||||||
يادت هست آن روزهاي كودكي كه صبح هاي خيلي زود مي آمديم سر خروجي قنات پايين روستا زير درختهاي توت سفيد يا همان سرچشمه خودمان روبروي مسجد حاجي علي. حتما يادت نرفته كه چقدر حيفمان مي آمد دست و صورتمان را در آب چشمه بزنيم. گاهي نيم ساعت به آب روان زل مي زديم تا نزديك طلوع آفتاب و ناگهان دل يكدله مي كرديم و مثل رعد! وضو مي گرفتيم و مثل برق دو ركعت نماز مي خوانديم و بعد دوباره كنار چشمه با ماهي هاي عجيب و غريبش! ياد گرفته بوديم همه چيز را از سرچشمه شروع كنيم. حتي بازي هايمان را
مردم روستاي ما شب تا صبح حداقل يكي از كوزه هايشان را داخل آب چشمه مي گذاشتند٬ شايد براي اينكه در روزهاي گرم كويري آب را بهتر خنك كند. روي بعضي از كوزه ها هم حفره هاي كوچكي بود كه امكان كاشت گندم و جو داشت و بعضي از كوزه بعد از مدتي سبز مي شدند! با اينهمه يكي از تفريحات سالم بچه ها و شايد هم بزرگترها شكستن اين كوزه ها بود. زرنگ ترها صبح خيلي زود كوزه هايشان را مي بردند ولي باز هم گاهي در نيمه هاي شب اين اتفاقات مي افتاد! يك روز صبح زود من با چشم خودم ديدم كه 6 الي 7 كوزه در آب شكسته شده بود. خيلي حالم گرفته شد. با خود گفتم بي انصاف خوب يكي را مي شكستي و مي رفتي اينهمه كوزه! يكدفعه به دلم افتاد گفتم شايد ليلي از اينجا رد و موضوع عشق و عاشقي در پيش بوده! وگرنه كه آدم بي خود و بي جهت كوزه مردم را نمي شكند. براي اينكه ترسم بريزد همان شعري را خواندم كه بابابزرگ آخرهاي نصيحت٬ وقتي ديد ديگر طاقت ندارم و دارد اشكم در مي آيد برايم خوانده بود: اگر با ديگرانش بود ميلي چرا جام مرا بشكت ليلي! آنروز ديگر زياد سرچشمه نماندم. سريعتر از رعد و برق٬ وضو و نماز و بدون تعقيبات مخصوص رفتم خانه بابابزرگ تا در سقف سفيد صفه بالاي خانه٬ روبروي باغچه با صداي گنجشكهاي چايي بخوريم. البته ايشان معمولا صبح ها چند ساعت قرآن مي خواند و گاهي هم چند آيه دهان ما مي گذاشت! خدا رحمت كند بابابزرگ را مرد بزرگي بود. همه حرفها و كارهايش آموزنده بود. كارش كه تماش شد با شوخي به بابا بزرگ گفتم ظاهرا ديشب ليلي آمده بوده اينجا و كلي كوزه را شكسته و آلان غوغا مي شود. تا اين حرف را شنيد با آن محاسن سفيدش آنقدر خنديد تا اينكه مامان بزرگ به دادش رسيد! بابا بزرگ كه رفت و با بزرگاني كه با آنان انس و الفت داشت محشور شد. آلان مامان بزرگ مانده است با اين خاطرات. راستي ما هم هميشه اينطور مجنون نبوديم گاهي هم ليلي مي شديم هر چند فرق و جدايي نيست و به قول حافظ: ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز بهار 78- تهران | ![]() | ||||||
![]() | |||||||
يادش به خير! براي اولين بار كه نگاهمان به هم گره خورد. من كه پس از سالها اعتراف مي كنم كه با همان نگاه اول باختم! تو را نمي دانم. آوازه ات بين همه بچه ها حتي بچه هاي درس خوان هم پيچيده بود! باهوش٬ مؤدب٬ خوش اخلاق٬ خوش تيپ و خوش صدا ... داوود جان! به خدا با آن نگاه من ديدم كه همه اين كلمات كم آورده اند. فقط همين را بگويم همانروز در دلم گفتم كه به خدا معركه است اما با يك تبسم از تو گذشتم و برايت يك صدقه كنار گذاشتم! تو هم كه هميشه خندان بودي و با همان نگاه همه حرفهايت را زدي. چه سالي بود آن سال! با اينكه تو سال سوم رشته تجربي بودي و من سال سوم رشته رياضي اما خودت كه بهتر مي داني صفاي محبت هاي پاك دوران دبيرستان كه تجربي و رياضي نمي شناخت. يادش به خير زلال دوستي هاي پاك و بي كلام آن دوران٬ كه گاهي حتي همه قهر هاي آن هم٬ به همه محبت هاي بي مايه بعدها چربيد! راستي يادت هست آن سال! اول سال با آخر سال چه فرقي داشت؟! يادش به خير چند تا از بچه ها از روي نيمكت ها بلا آمدند و براي هميشه تا نزديكي هاي سقف٬ ثابت و استوار ايستادند. يادشان به خير چقدر قد كشيده بوده اند. يادش به خير! آن روز صبح٬ وقتي عكس دوست خوب تو "ميرزايي" را آوردند سر صف٬ من وسط قرائت قرآن صبحگاهي تا چشمم به او افتاد گريه ام گرفت. يادت هست بچه هاي با معرفت براي آنكه من بيش از اين خجالت نكشم٬ همه با هم٬ قرائت قرآن صبحگاهي را چطور تكميل كردند؟ يادت هست چطور يكصدا گفتند صدق الله العلي العظيم؟! چقدر يكدله بوديم. راستي چرا آنروز٬ گوشه حيات دبيرستان٬ زير درختهاي چنار قديمي٬ سر به شانه هم گذاشتيم آنقدر گريه كرديم؟ مگر ما تا به حال با يك نگاه و تبسم نساخته بوديم؟! يادم افتاد چرا؟! همه حرفهايت را بعدها گفتي٬ زير همان چادر خاكي! توي موقعيت شهداي بدر ( همان موقعيت جنگل تيپ الغدير خودمان). آخ! يادش به خير! باورم نمي شد٬ اين تو باشي٬ با اينهمه حرفهاي نگفته! به جان شيرينت سوگند! در اين سالها به قولم عمل كرده ام و در مورد هيچكدام از آن حرفهاي ساده تو كه هر كدامشان صد مرد مي خواست تا آن را بفهمند و بار آن را تحمل كند٬ با هيچكس حرفي نگفته ام. بازهم تا بتوانم نمي گويم اما مگر يك آدم چقدر ... تو چقدر بزرگ بودي٬ يك حرف از حرفهاي بي ادعاي آنروز تو كه فقط سال چهارم دبيرستان بودي٬ به همه سخنراني هاي دراز و طويل و ادعاهاي واهي مي چربد ... بگذريم! داوود جان! به همه شيريني هايت قسم! به همان خدايي كه جز او كسي را نداشتي! اگر مي دانستم كه اين حرفهايي را كه مي گويي٬ اولين و آخرين حرفهايت با من است و اين گفته ها نشان از رفتن تو دارد , و تو مي روي و سالهاي سال حتي نمي گذاري هيچ نشاني از تو باقي بماند٬ اصلا نمي گذاشتم حرفي بزني. مثل هميشه خودم را مي زدم به غرور! با يك نگاه و تبسم از كنارت مي گذشتم. شايد هم اگر مي دانستم كه دوري تو بعد از سالها اينقدر سخت است٬ آن چادر را توي همان موقعيت جنگل! به آتش مي كشيدم٬ شايد هم آن باصطلاح جنگل را و شايد هم خود را و شايد هم همه عالم را به آتش مي كشيدم٬ نمي دانم! ما آموزده ايم در اين شهر بخت خويش بيرون كشيد بايد از اين ورطه رخت خويش از بس كه دست مي گزم و آه مي كشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش وقت است كز فراق تو وز سوز اندرون آتش در افكنم به همه رخت و پخت خويش ........................................................................
از دفتر خاطرات سالهاي 76-77 با اندكي تغيير
| ![]() | ||||||
چند ماهي بود نيت كرده بوديم برويم جنوب شهر٬ خانه زهرا و حاج محمد آقا٬ نزديكي ميدان بزرگ گل و گياه. هربار نمي شد. اين اواخر هم كه اوضاع خودم اينقدر خراب شده بود كه حسرت يك دقيقه بيرون رفتن از خانه بر دلم مانده بود. يك روز صبح جمعه كه كمي اوضاع مساعد بود٬ راه افتاديم. ساعت 11 آنجا بوديم و 11:30 سر از ميدان بزرگ گل و گياه در آورديم. خيلي دير شده بود ولي هنوز هم همه چيز جالب بود. از گل و گياه هيچ سررشته اي نداشتم. فقط علاقه اي داشتم و حسرتي در دل! از وقتي از روستايمان آمده بوديم تهران٬ خيلي چيزها را از دست داده بودم. علاوه بر حسرت شنيدن صداي خروس٬ حسرت تماشاي شكفتن يكباره گلهاي سرخ محمدي را هم داشتم. من بارها در كودكي٬ صبح هاي خيلي زود ديده بودم كه چطور غنچه هاي بزرگ و رسيده گلهاي سرخ محمدي يكدفعه باز مي شوند. مادربزرگ ما هميشه مي گفت: حسن جان! وقتي ديدي غنچه اي شكفت حتما بر محمد و آل محمد صلوات بفرست به خصوص غنچه هاي گل محمدي و بعد خودش صلوات مي فرستاد و دستش را روي سر ما مي كشيد. شايد باور نكنيد من يكبار صبح خيلي زود٬ كنار باغچه خانه مان٬ خيلي صلوات فرستادم٬ تعدادشان خيلي زياد بود! آن روز صبح در ميدان گل و گياه حسرت هايي كه روستايمان داشتم دست از سرم بر نمي داشت. حسرت بوي عطر دل انگيز گلهاي ياس سفيد و زرد باغچه خانه امان بماند! حسرت شب٬ حسرت روز٬ حسرت پشت بام٬ حسرت پشه بند! حسرت ماه٬ حسرت ستاره٬ حسرت كهكشاني كه انگار جزوي از آن بوديم و در آن غوطه مي خورديم٬ مثل ماهي هاي چشمه روستايمان٬ حسرت استخر پايين! حسرت استخر بالا! حسرت قنات و كفترهاي چاهي٬ حسرت خرگوش٬ حسرت بيابان٬ حسرت بز و بزغاله٬ حسرت تشنگي٬ حسرت باد٬ حسرت تماشاي ماه از پشت برگهاي يك درخت بيد قديمي كه صداي برگهاي آن هنوز هم در گوشم مانده است. حسرت خاك٬ حسرت گندم هاي سبز تازه و حسرت تماشاي موجي كه با باد در آنها مي پيچد مثل امواج درياي سبز! و چند ماه بعد حسرت خرمنهاي طلايي! و باور كنيد حسرت بوي پشكل گوسفند! كه من سالها است بوي خوش و ملايم پشكل گوسفندهاي روستايمان را به بوي تند همه عطرهاي تند مصنوعي دنيا ترجيح مي دهم! ... مانده بودم چه بگيرم و چه كار كنم. تجربه خوبي از خريد گل و درخت نداشتم و در ذهنم اين بود كه اينها در آپارتمان خيلي زود خشك مي شوند. با اين وجود يك درختچه٬ پنج ساقه بامبو و يك گلدان از نوعي گل كه بعدا فهميدم اسم آن ليليوم(سوسن) است٬ گرفتيم. حقيقتش را بخواهي اول فكر مي كرديم از بين اينها اين گلدان ليليوم(سوسن) اصلا به خانه نرسيده خشك مي شود! چون سه بوته دراز آن٬ در يك گلدان پلاستيكي كوچك گذاشته شده بود و كمي جور درنمي آمد! اما توكل بر خدا كرديم و گل و گلدان را هم به باغبان سپرديم و با شوق و ذوق آنها را به خانه آورديم. از شما چه پنهان خيلي زود با اين مجموعه انس گرفتم و هر روز با آنها بودم. به خصوص آن گلدان گل كه كم كم غنچه هايش را مي شد شمرد به ترتيب يكي از بوته ها پنج غنچه٬ دومي شش غنچه و سومي هم هفت غنچه داشتند. روي هم مي شود هيجده! من يكروز در ميان آنها را آب مي دادم و گاهي هم به سر و صورتشان آب مي پاشيدم. گاهي كه بعضي از برگهاي نزديك ريشه گلدان زرد ميشد نگران مي شدم اما رشد غنچه ها اينقدر محسوس بود كه جاي نگراني نداشت. يك هفته بعد غنچه ها آنقدر بزرگ شدند كه ديگر آقا سجاد هم دست از سرشان بر نمي داشت و شده بودند سوژه همه اهل خانه! هر روز آنها را مي شمرديم! همان هيجده تا بودند. نه كم مي شدند و نه زياد ولي بازهم آنها را مي شمرديم. شما هم بشماريد تا بعد! يك٬ دو٬ سه٬ ... | |||||||
آن روز صبح هم مثل هميشه آمدم پيش گلها! همه خوب بودند و سلام مي رساندند. يكي از غنچه ها خيلي بي قراري مي كرد! رنگش هم با بقيه فرق كرده بود. به زردي مي زد٬ كمي تا قسمتي خورشيدي شده بوده! وقتي به بدن او نگاه كردم٬ ديدم يك شكاف باريك روي آن ديده مي شود. از داخل شكاف با كمي دقت مي شد داخل بدنش را ديد! خيلي تماشايي بود. اصلا نمي توانم آنرا توصيف كنم. آن روز صبح كمي سربه سرش گذاشتم. خنده اش گرفت! ما دوتاي آن روز خيلي باهم خنديديم. راستش را بخواهيد ما با هم حرفهايي داشتيم كه نمي شود گفت٬ اما شايد روزي روزگاري همه آنها را گفتم!
ساعتي مشغول كارهاي ديگر بودم. وقتي دوباره به گلدان سر زدم ديدم همان غنچه بي قرار٬ بي قرار تر از قبل يكي از يكي از برگهايش را باز كرده بود و منتظر است تا كسي او را تماشا كند. حق داشت. خيلي تماشايي بود. به هر حال از قديم گفته اند: پري رو تاب مستوري ندارد! مدتي بعد هم نيم باز شد. و مدتي بعد كاملا خود را نشان داد و باز باز شد. همه اتفاقات در كمتر از چند ساعت افتاد و اولين غنچه از هيجده غنچه ليليوم(سوسن) گلدان ما هم شكفت! آقا سجاد كه از مدرسه آمد٬ يك راست رفت سر گلدان. باورش نمي شد! از شوق فرياد زد! ذوق كرده بود. به من خبر شكفتن گل را داد! مرا برد سرگلدان. شروع كرد به توضيح دادن! جمله هايش نقطه نداشت. مثل مسلسل حرف مي زد. من هم به او گفتم ما امروز صبح با هم شكفتيم و او از اين حرفم خنده اش گرفت. من هم خنده كردم. گل هم خنديد. همه با هم مي خنديديم! بقيه غنچه ها هم كم بايد مي خنديدند. بعد از ظهر همان روز يكي ديگر از غنچه ها هم خنديد و كاملا باز شد. هر روز يكي دو تا از غنچه ها باز مي شدند و من هم گرم شكفتن آنها بودم. با هم انس و الفتي داشتيم. در يكي از روزها داشتم آنها را تماشا مي كردم٬ كه ياد درخت گل سرخ باغچه خانه روستايمان افتادم. همان شكفتن ها كه بوي عطرگل محمدي و صلوات را بدنبال داشت. خيلي دوست داشتم بازشدن يكباره يكي از غنچه ها را ببينم. باور نكرديد هم اشكالي ندارد اما يكي از غنچه هاي رسيده كه يكي از برگهايش باز شده بود٬ ناگهان شكفت و نيمه باز شد و مدتي بعد كاملا باز شد. خيلي خوشحال شدم. انگار غنچه ها و گلها فكر مرا مي خواندند و به اراده من بودند.
در همين افكار بودم كه ديدم بعضي از غنچه ها با بقيه فرق مي كنند. انگار رشد نمي كنند و پژمرده شده اند. از هر بوته يكي دو تا بود. دقيق تر شمردم. دقيقا هفت تا بودند. كمي غم انگيز بود و جاي تأمل داشت. راستي چرا بعضي از غنچه ها گل نمي شوند؟! اين سؤال را ساده نگيريد. به آن فكر كنيد. اگر پاسخ آن را پيدا كنيد به همه سؤالهاي بي پاسخ خود مي رسيد. به ريشه ها تفاوت ها فكر كنيد. راستي تنوع و گوناگوني از كجا است؟! حرفم را پس گرفتم. هيچ چيز به اراده من نيست! من و غنچه هايي كه شكفتند و آنهايي كه نشكفتند همه و همه در تسلط اراده ديگري هستيم! همان باغباني كه وقتي كمي از اين گلدان نا اميد شده بوديم به يادمان آمد و ما را اميدوار كرد. همان باغباني كه غنچه ها را بزرگ كرد٬ همان باغباني كه غنچه ها را بي قرار كرد و آنها را شكافت٬ و پس از اين بي قراري به آنها رنگ و بو و زندگي و قرار داد. او نخواست بعضي از غنچه ها بزرگ شوند و آنها خشك شدند. او زنده كرد٬ او زندگي را گرفت! او باز هم زنده مي كند. به بي قراري غنچه ها و لطافت گلها قسم كه "او هست"٬ زنده زنده٬ تازه تازه٬ تواناي توانا٬ روشن و آشكار٬ و زيباي زيبا!
| |||||||
يادش به خير! آنروز ظهر تابستان با چه سرعتي فاصله 3 كيلومتري روستايمان تا روستاي مجاور را براي اعزام مي دويدي. مدت ها بود به خاطر سن كم و جثه كوچك اعزام نمي كردند. يادم نمي رود٬ من و دايي جواد و داداش حسين و محمد علي به پايت نمي رسيدم و كم آورده بوديم. من وقتي ديدم در آن هواي گرم خورشيد را شرمنده كرده اي٬ فهميدم كه تو اهل ماندن نيستي. يادش به خير! همه اتان را مستقيم بردند اهواز به جز من كه مثل هميشه از همه شما كوچكتر بودم. يادت هست چقدر خوشحال بودي اما وقتي بغض مرا ديدي با نگاهت حرفهايي زدي كه آرامم كردي و من نمي دانم با مسئول اعزام چه كردي كه راضي شد مرا هم به پادگان آموزشي بفرستد تا 45 روز پوست بياندازم و ديگر هيچ كس بهانه اي نداشته باشد. وقتي بعد از مدتها برگشتي دستهايت را محكم بسته بودند اما تو بازهم با دستهاي بسته رفتي تا اينكه بعد از والفجر مقدماتي ديگر كسي از تو خبري نداشت تا وقتي كه نامه دايي جواد از اردوگاه رمادي عراق رسيد و با رمز و كنايه نوشته بود كه با چشم خودش ديده كه تانكهاي عراقي٬ تو را له كرده اند! دايي جواد نوشته بود: به پدر و مادرش بگوييد حتي منتظر جسد مصطفي هم نباشند. ... سالها گذشت! جنگ خاتمه يافت. همه آزاده ها آمدند. دايي جواد و محمدعلي هم بعد از 8 سال پيدايشان شد اما هيچ چيزي از تو نيامد تا سالها بعد از جنگ كه گفتند مصطفي هم در رملهاي فكه پيدا شده! همه خوشحال بودند و در اين ميان مادرت چقدر بي قرار رسيدن تو بود تا اينكه يك مشت استخوان شكسته اما محكم و مقاوم و يك پلاك از تو رسيد و ديگر هيچ! يادش به خير! چند سال بعد از اينها٬ با جمعي از بچه هاي شهدا تصميم گرفتيم٬ كتابخانه بزرگ شهرك را احيا كنيم و نام آن را كتابخانه شهداي گمنام گذاشتيم! بي مهري و كم لطفي زياد بود و هيچ امكاناتي نداشتيم. بعدها كه همه كتابها و مجله ها را جمع كردند و بردند و آنجا به سالن بدن سازي! تبديل شد تازه فهميديم كه حضرات براي آنجا نقشه هاي ديگري داشتند و ما بي خبر از همه جا به تكليف عمل مي كريم! و عجب شور و حالي داشتيم! اما يادش به خير! آن روز خسته و نا اميد در آرشيو مجلات كتابخانه شهداي گمنام داشتم مجله ها را تميز مي كردم كه به آرشيو مجله هاي اميد انقلاب زمان جنگ رسيدم. دومين مجله را كه بيرون آوردم٬ نگاهم به عكس پشت جلد آن افتاد٬ پاهايم سست شد. باورم نمي شد. چقدر عجيب بود! فقط تو بودي! نشسته در حال قنوت نماز! آماده آماده! با گلوله هاي آرپيجي! با پوتين و يك كلاه پشمي قهوه اي و يك چفيه مشكي! عكاس در شب عمليات چه سوژه زيبايي را شكار كرده بود اما شايد نمي دانست كه فردا صورت و دستهاي اين فرزند پاك و زيباي خميني(ره) در زير شني تانكهاي عراقي له مي شود و بعد از سالهاي سال بيچاره اي گم گشته٬ در گوشه اين كتابخانه بزرگ٬ اين عكس به فريادش مي رسد ... مصطفي جان! مي دانم كه نگاهم مي كني و هنوز تبسم هاي تو را در خواب و بيداري مي بينم اما به خدا خيلي دلم برايت تنگ شده و خودت مي داني كه سالها است طاقت از دست داده ام ... مرحبا اي پيك مشتاقان بده پيغام دوست تا كنم جان از سر رغبت فداي نام دوست بس نگويم شمه اي ازشرح شوق خود ازآنك دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست گر دهد دستم كشم در ديده همچون توتيا خاك راهي كان نشرف گردد از اقدام دوست حافظ اندر درد او مي سوز و بي درمان بساز زان كه درماني ندارد درد بي درمان دوست
از دفتر خاطرات سالهاي 76-77 با اندكي تغيير | |||||||
هر روز صبح يكي دو تا از غنچه ها مي شكفت تا اينكه به غير از غنچه هايي كه قرار نبود بشكفتند٬ غنچه نشكفته اي نمانده بود. يادم نمي رود آن روز صبح جمعه كه آخرين غنچه هم شكفته بود٬ وقتي تعداد گلها را شمردم يازده تا بودند. بي اختيار به ياد گل دوازدهم افتادم. زانويم سست شد و كنار گلها نشستم. حقيقتش را بخواهيد حال عجيبي داشتم. بي قرار بودم و يكبار ديگر گلها را شمردم٬ گريه ام گرفته بود و انگار نگاه گلها با هميشه فرق داشت. شايد گلها نيز با من گريه مي كردند. اين را بي جهت نمي گويم چون غروب همان روز آثار پژمردگي در يكي از آنها ظاهر شد و يك برگ از آن گل زيبا بر زمين افتاد و آرام آرام برگهاي ديگر! و چه زود پاييز گلها فرا رسيد. آن روز٬ برايم روز عجيب و غمناكي بود.
چند روز گذشت تا فهميدم كه طبيعت گل همين است و او آنها را آفريده تا براي من بشكفند و براي من پژمرده شوند و دوباره گلهاي تازه اي را از همين بوته ها مي روياند تا در اينهمه لطافت٬ گوشه اي از حقيقت حيات و ممات را مشاهده كنم. با آنچه از اين ماجرا گذشته بود٬ احساس خوبي داشتم و انگار همين گلها كه در اين شرايط سخت٬ چند روزي مهمان خلوت و تنهايي ام بودند٬ پنجره اي از نور را برايم گشودند و اين نور مرا به وجد مي آورد و هنوز نيز ياد آنچه گذشت در دلم اميد به حيات را زنده نگاه مي دارد.
يادشان به خير! چه گلهايي بودند. حتي بچه هايي كه به خانه مان مي آمدند بي اختيار به سمت گلها جذب مي شدند و در كنار گلها بازي مي كردند و گاهي هم دست نوازش روي سرشان مي كشيدند. چقدر با گلها عكس يادگاري گرفتيم. انگار عضوي از خانواده مان بودند.
هر چند گل ليليوم يعني اصالت، زيبايي و درستي ، شادابي و سرزندگي و ما در انتظار شكفتن دوباره آنها هستيم اما هنوز حسرت گلهاي سرخ محمدي باغچه خانه روستايمان را دارم٬ آنها چيز ديگري بود! نگاه كنيد:
و اما: چه پندم مي دهد سوسن که گرد عشق کمترگرد مگر سوسن نمي داند که عاشق پند ننيوشد؟!
| |||||||
از دفترچه خاطرات - تاريخ 26/9/86 | |||||||
بسم الله الرحمن الرحيم آماده حركت به سمت مسجد كوفه هستيم٬ 10 دقيقه از ساعت 7 صبح گذشته. دو شب از نجف اشرف هم گذشت. ديشب موقع رفتن به حرم اتفاق عجيبي برايم افتاد. خوابم نمي برد. با اينكه هميشه با هم اتاقي ها مي رفتيم حرم اما نمي دانم چرا؟ تصميم گرفتم تنهايي بروم. كمي هم زود بود. دلم نيامد بيدارشان كنم. يادشان به خير چه دوستان خوبي بودند. در مسير هتل تا حرم كه يك كيلومتر بيشتر نبود٬ سه تا سگ! دست از سرم بر نمي داشتند. نمي دانم با اينكه من با آنها كاري نداشتم آنها با من چه كاري داشتند؟! حقيقتش را بخواهيد ترسيدم. موقع فرار از دستشان پايم گير كرد و محكم به زمين خوردم. با اين اوصاف ول كن هم نبودند تا اينكه مجبور شدم سرشان داد بزنم. داد و فرياد همان و فرار هم زمان هر سه سگ همان! با اينكه اول تك به تك آمدند ولي يكدفعه سه تايي با هم فرار كردند. اوضاع كاملا به هم ريخت. محكم!! با صورت به زمين خورده بودم و دست و صورتم زخم شده بود. قسمتي از عينكم هم فرو رفت بالاي چشمم! عينكم كج و كوله شده بود. به سختي از روي صورت برداشتم. ... مانده بودم چه كنم؟ برگردم هتل يا بروم حرم؟ با اين وضعيت كجا بروم؟ رفتم به سمت حرم مولا. نمي توانستم برگردم. در مسير چند سرباز عراقي را ديدم. آنها متوجه وضعيت من شده بودند. با تركيبي از زبان انگليسي و عربي و فارسي توضيح دادم٬ اما هركسي برداشت خودش را داشت. بندگان خدا كمي هول كرده بودند و فكر مي كردند كه سگها صورت مرا گاز گرفته اند! يكي از آنها لطف كرد و خونها را با دستمال تميزي كه داشتم پاك كرد و گرد و خاك لباسم را گرفت. بعد هم مرا برد به سمت اورژانس تا اينكه سوار آمبولانس شديم و رفتيم طبقه اول يكي از هتلها خودمان كه مقر هلال احمر خودمان بود. نسبتا مجهز بود. شرايط ويژه اي كه در آن بودم را براي دكتر توضيح دادم. بنده خدا هم سنگ تمام گذاشت. حتي نگذاشت يك تيكه شن كوچك هم لابلاي زخمهاي دست و صورتم بماند. يك سرم شستشو و باند و بتادين هم داد و مرخص شدم. خيلي لطف كردند. آمبولانس رفته بود. پياده به سمت حرم راه افتادم. حدودا يك ربع طول كشيد تا رسيدم نزديك حرم. زائرين ديگر هم بودند. نزديك حرم كه رسيدم صداي قرآن با لحن خاص عربي به گوش مي رسيد. اگر شتباه نكنم سوره كهف بود. آيات٬ خيلي عجيبي بودند. حال و هوايم عوض شد. خيلي آرام شدم. هيچ درد و سوزشي نداشتم. خدا را شكر وضويم هم سرجايش بود. رفتم دست و صورت و عينكم را آب كشيدم٬ چشمهايم را نمي دانم٬ كه البته شستن آن ها واجب تر بود! كمي تابلو شده بودم! چند خراش تازه نسبتا بزرگ روي صورتم بود. دست راستم هم كه پانسمان شده بود. خط خوبي نداشتم با اين دست پانسمان شده كه ديگر هيچ! پس از شستشو وارد صحن شدم. روبري ايوان طلا! جمعيت نشسته بود. آماده نماز صبح بودند. هنوز صداي قرآن مي آمد. جايي پيدا كردم و نشستم. خواستم نماز شب بخوانم! اما نشد و به سجده افتادم. دلم گرفته بود٬ فكر مي كردم چقدر وقت تلف كردم. بعد يكدفعه به خود آمدم و از اينكه به هر حال به حرم رسيدم خدا را شكر كردم. ديدم از سرم هم زياد است. سوره كهف كامل شد. همه جا ساكت بود و چند لحظه بعد طنين الله اكبر! در فضا پيچيد و اين نشان از طلوع فجر صادق داشت. ... خدا را شكر چشمهايم هم شسته شد. دو ركعت نافله صبح خواندم و بعد هم نماز صبح با جماعت! بعد از نماز رفتم به سمت حرم مطهر. در مسير و در صف جماعت يكي از دوستان قديمي و خيلي نازنين را ديدم. جوياي احوال شد. موضوع كه گفتم كلي خنده اش گرفته بود. از خنده هايش خوشحال شدم و با همان اوضاع رفتم به طرف ضريع اميرالمؤمنين(ع). رسما هيچ زيارتنامه اي نخواندم. با اينكه اذن دخول را نصف و نيمه خواندم ولي گمان مي كنم كه اذن دادند. داخل شدم و به نظر جز او كسي نبود. زيارتنامه ام هم شده بود حرفهاي دلم. .... يا مولا! دل كندن سخت بود٬ فرصت زيادي نداشتم. بايد سريع به هتل مي آمدم تا به مسجد عظيم كوفه برويم. خدا را شكر به موقع رسيدم هتل. صبحانه هم آماده بود. مدير كاروان و حاج آقا سيد تا مرا ديدند شروع كردند به پرسش و پاسخ. نگران وضعيت من بودند. چشمشان٬ از مهران كه موقع عكاسي از نخل و طلوع خورشيد يكبار افتاده بودم٬ ترسيده بود. توضيح دادم و نگراني رفع شد. خدا را شكر همه چيز به خير گذشت! علاوه بر اينكه درس عبرتي بود٬ دست چپم و پاي راستم و چشمهايم هم سالم است. اگر شيشه عينك كه قسمتي از آن شكست در چشمم رفته بود يا چشمهايم پاره شده بود٬ مصيبت بود. خدا را شكر با اين بيماري و ضعف و بيچارگي اوضاع عادي است و اين موضوع هم مشكلي پيش نياورد كه ما را از ادامه مسير نگهدارد. اينقدر از اين سگها در مسير و درونم هست كه اين سه سگ در مقابل آنها چيزي نيست. شما بفرماييد با سگ هاي هاري مانند سگ وهم و خيال٬ سگ خشم و غضب و سگ شهوات! چه بايد كرد؟ سگ حرص و آز را چه كنم؟ چه خوب بود اينها هم با يك داد زدن مي رفتند و ديگر پشت سرشان هم نگاه نمي كردند. ... به مسجد كوفه رسيديم. روحاني كاروان٬ حاج آقا سيد در باره مكاني كه در آن هستيم يعني كوفه توضيح مي دهند: ... عظمتي دارد. خدا قسمت همه علاقه مندان كند. از دفتر خاطرات - تاريخ 26/9/86
| |||||||
از دفترچه خاطرات با تغييرات - تاريخ 29/9/86 | |||||||
سه روز سه شب است كه در كربلا هستيم. حقيقتا حرم عشق! تازه مي فهمم چرا كربلا٬ كربلا است! ... حرم شاه شهيدان٬ قتلگاه! حرم ساقي لب تشنه٬ مقام دستهاي بريده! تل زينبيه٬ فرات٬ علقمه و نخلستانها٬ ... آه چه مولايي! ... امروز روز عرفه و رؤياي كربلايي شدن خود را در اين روز بزرگ لمس مي كنم. ... كرامت و بزرگواري٬ جود و گذشت و لطف حسين(ع) و حضرت ابوالفضل العباس براي همچون مني نيز محسوس است و با همه شرمندگي ها٬ اجازه هست تا سرت را بالا بياوري و بر مولاي خود سلام كني و از تلاطم و ضربانهاي قلبت جواب سلام او را احساس كني! ... همه اينجا هستند٬ همه پيامبران٬ از آدم تا خاتم پيامبران٬ همه امامان و مادر شهيده اشان٬ همه شهدا٬ از شهداي قديم تا شهداي جديد٬ و همه دوستان شهيد٬ يكي يكي مي آيند و از جلوي چشمان اشك آلودت مي گذرند. آيت هم ديشب اينجا بود٬ حجت و علي هم بودند٬ مصطفي هم آمده بود٬ حسن٬ داوود٬ و ... اينجا همه چيز زنده است. برخي از صحنه هاي زنده عاشورا هم جلوي چشم مي آيند. به خصوص در قتلگاه ... از دفترچه خاطرات با تغييرات - تاريخ 29/9/86
| |||||||
به حساب خورشيد٬ وسطاي خرداد بود و به حساب ماه٬ نزديك بود نصف آخر جمادي الاول هم٬ نصف بشه. گاهي روي آسمون مي ديمش و يك حرفايي با هم مي زديم اما مثل امسال اينقدر غمناك بود كه آدم همش گريش مي گرفت و توي اشك تار و گاهي محو مي شد! با اينكه سعي مي كردم عادي باشم٬ اما مگه مي شد؟! و ديگه تقريبا فهميده بودم كه مسئله جدي تر از اين حرفها است كه بشه بسادگي ردش كرد. در عالم كار و زندگي و ادامه درس هم٬ سرم به خيلي چيزا گرم شده بود كه خلاصي از اونا٬ ساده نبود٬ چون واقعا به خيلي از كارايي كه مي كردم٬ علاقه و اعتقاد داشتم. هرچند از روزگار خودم٬ خيلي دلم پر بود اما اينقدر هم نيود كه همه انگيزه ها٬ از دستم رفته باشه. خستگي مفرط٬ دردهاي پشت و اطراف كمر٬ تب و لرزهايي كه ديگه تقريبا هر شب تكرار مي شد و گاهي هم در طول روز دست از سرم بر نمي داشتند! تنگي نفس و تك سرفه هايي كه معلوم نبود چي هست. كم كم فهميدم كه ديگه موندن توي محيط كار هم جز اذيت براي بقيه چيزي نداره. ولي يه كار نيمه تمام بود كه بايد تمام مي شد و خدا را شكر كه خوب پيش مي رفت و يك هفته بعد به نتيجه اي كه مي خواستم٬ رسيد. در اين مدت هر دكتري كه اطراف بود رفتم ولي اوضاع بدتر شد كه بهتر نشد. يك روز بعد از ظهر توي خونه خيلي اوضاع خراب شد كه ديگه داشتم مي مردم. علاوه بر اون قصه ها٬ نفسم بدجوري گرفته بود. انگار يكي از داخل گلو٬ چنگ انداخته و ول كن هم نيست. سريع رفتيم بيمارستان خاتم الانبياء(ع) و توي اورژانس بستري شدم و خلاصه بعد از كلي آزمايش و عكس و آمپول و سرم٬ دكتر عمومي تسليم شد و گفت بايد دكتر متخصص بياد. و ما مونديم منتظر تا ساعت 11 شب كه دكتر يادگاري اومد. يك نگاهي كرد و يك دستي كشيد و نتايج آزمايشات قبلي و عكس و نگاه كرد و و يك نامه بلند بالا داد دست ما و گفت همين امشب بايد بستري بشي توي بخش! گفتم نميشه فردا يا پس فردا؟! گفت: يك روز تأخير هم جايز نيست و اگر جا نبود برو بيمارستان پارسيان تا بيام! دقيقا سه شنبه شب 22 خرداد بود. فردا هم كلي كار داشتم و يك كار خيلي ضروري ولي رفتيم براي پذيرش كه گفتند: فعلا جا نداريم و هيچ معلوم نيست جا خالي بشه تا فردا و پس فردا! زنگ زديم بيمارستان پارسيان اونا هم گفتند: جا نداريم! و ما ناچار اما با حال خوشي رفتيم منزل. روز يعد رفتيم عادي سركار و خداحافظي كرديم و گفتيم شايد يه مدت خدمت نباشيم و بعضي كارآ را جمع و جور كرديم و يك جلسه هم داشتيم كه شركت كرديم و با اجازه بزرگترها! تا اين موقع يكسالي هست كه در خدمت بيمارستان ها و منزل و خانواده هستيم و صد البته برعكس! خيلي دودل هستم! نمي دونم٬ همراه با روزهايي كه مي گذرد٬ روزهايي را كه گذشت را هم٬ بنويسم يا نه؟! يعني واقعا جزئيات تلخ و شيرين چيزايي كه از سال گذشته در خاطرم مونده ارزش نوشتن داره؟! يا اينكه به جاي وقت تلف كردن از گذشته٬ به آينده فكر كنم و از آينده بنويسم؟! هر چند از آينده نوشتن خيلي كار سخت تري هست! اصلا چطوره از هيچكدوم ننويسم؟! و يا نه از هر دو بنويسم؟! راستي به قول اون دوست طناز ما همون "دست انداز" اصلا كه چي؟!" براي چه بايد نوشت يا نبايد نوشت؟! اجازه بديد از خدا كمك بخوام و كمي فكر و مشورت كنم. اگه شما هم مي تونيد و اين موضوع اهميتي براتون داشت٬ راهنمايي كنيد و بفرستيد برام ممنون مي شم! nemati@ut.ac.ir
| |||||||
ياد داشتي از تقويم سال 86 - تاريخ 14/3/86 سال گذشته اين موقع ها٬ تازه آثار بيماري ظاهر شده بود و ديگر تقريبا بيشتر اوقات مي لرزيدم! غروب رفته بوديم حكيميه. دريكي از پاركها٬ درحال لرز! اين يادداشت را نوشته بودم كه احتمالا ارزش خواندن ندارد ولي براي خودم يادگاري است! | |||||||
مي لرزم! و نمي دانم چرا؟ اما در كنارم درخت بيدي هست كه او هم مي لرزد و گويا اين بيد مجنون است! بازهم مي لرزم! و نمي دانم چرا؟! باد هم نمي آيد! اما روبرويم باغچه گلستاني هست كه همه گلهاي آن با هم مي لرزند! همه مي لرزند! حتي آن درختچه كوچكي كه همه برگهايش سرخ است و نمي دانم اسمش چيست؟! حتي كوههايي كه در آن دوردست ها٬ خود را به محكمي زده اند٬ هم مي لرزند! و همين آلان خورشيد! آنقدر لرزيد تا غروب كرد!
غروب سردي است و من مي لرزم! اما سردم نيست! و نمي دانم چرا؟! نگاه كردم و ديدم در غروب لرزش خورشيد٬ آفتابي در كنارم٬ روي زمين نشسته است و بر من مي تابد! هرچند پلكهايش لرزان تر از همه چيز اما نگاه گرم او٬ و برق و بوي اشكهاي لرزانش٬ همه جا را گرم كرده است. گمان مي كني او مثل شمعي است كه پروانه ات شده! ...
حسنك! چرا قصه مي بافي؟! همه وجود تو از اوست و او همه وجود تو! نگاهش بازتاب نگاه مهربان كسي است كه هميشه هست و همه هستي در دست تواناي اوست. او مادر است! و تو چه مي فهمي كه مادر چيست؟! در سايه آيه آيه هاي وجودش آرام باش و در اين همه لرز٬ ثابت قدم بمان! ياداشت از تقويم پارسال٬ تاريخ 14/3/86 | |||||||
![]() | |||||||
سوم راهنمايي هم در امتحانات نهايي در مدرسه و كمي بالاتر از آن شاگرد اول بودم! به دروس حوزه علاقه زيادي داشتم و حتي در حوزه علميه امام خميني در يزد هم ثبت نام مقدماتي كردم ولي مخالفت ها از تمام نواحي شديد بود و من هم مثل هميشه بر تصميمات خودم اصرار داشتم! وقتي پدر هم مخالفت كرد ديگر ما هم چاره اي جز اطاعت نداشتيم! خيلي گريه كردم ولي پدر با دلسوزي استدلالاتي داشتند كه من در مقابل آنها حرفي نداشتم. من براي خودم شور و شوقي داشتم و الگوهايي برايم مهم بودند كه اكثرا در حوزه علوم ديني پرورش پيدا كرده بودند. چكيده نظر پدر اين بود كه بعد از ديپلم يا بعد از آشنايي با فضاي دانشگاه دروس حوزوي را شروع كن و با چشم و گوش باز به حوزه برو! بعدها نگراني اش را درك كردم ولي آن موقع كاملا اوضاعم به هم ريخت. به همين خاطر برايم فرقي نمي كرد در دبيرستان چه رشته اي بخوانم. همه مي گفتند رشته رياضي فيزيك بهترين است. من هم از رياضي بدم نمي آمد. روستاي خودمان كه هيچ! مدرسه راهنمايي آن را هم به زور و با جمع اوري شاگرد از روستاهاي مجاور سر پا نگه داشته بودند. نزديك ترين جايي كه اين رشته را داشت شهرستان اردكان در 35 كيلومتري روستايمان بود. به اتفاق پدر با يك موتور ياماها 80 قرمز رنگ كه يادش به خير بعدها بر سر درگيريهاي كمبود آب بين مردم روستايمان و روستاي مجاور طمعه حريق شد تا حيات دبيرستان شرف و نزديك دفتر دبيرستان پيش رفتيم و در كنار موتوري ديگر پارك كرديم! كه در همان برخورد اول يكي از ناظم ها كه بعدا فهميديم آقاي محيطي است وقتي ما را با آن هيبت كه از روستا با موتور آمده بوديم ديد نگاه عجيبي كرد كه ديگر كار از كار گذشته بود. موتور داغ كرده بود! دود مي كرد و صدايش هم تغيير كرده بود. كمي هم از آن روغن مي چكيد. راستي ما بعدها خسارت آن موتور را گرفتيم و تبديل به ياماها 100 آبي رنگ شد! بعدتر ها! پدر٬ به خاطر اصرار من براي خريد كامپيوتر در سال اول دانشگاه٬ اين موتور را فروخته بود و پول آن را به تهران فرستاده بود و من دوباره با خريد يك دستگاه كامپيوتركمودور64 آن را آتش زدم! كمودور 64 آن موقع تنها كامپيوتري بود كه در بازار بود و مي شد خريد! حكم لپ تاپهاي آلان را داشت! كه شش ماه بعد وقتي خواستم آن را بفروشم٬ فهميدم عجب كلاهي سرم رفته! چون به نصف قيمت هم ديگر كسي آن را نمي خريد. اگر به سابقه كمودور 64 و ديگر كامپيوترها در محاسبات كامپيوتري علاقه داريد! به جدول Computing History 1968-Present در اين لينك مراجعه كنيد: www.granneman.com/techinfo/ وقتي فهميدم كه خريد اين موجود! با پول همان موتور ياماهاي پدر بوده٬ خيلي غصه و حسرت خودم و خودم را سرزنش كردم. راستي هنوز هم آن را دارم و اگر مشتري هستيد در خدمت هستيم! آلان كه فكر مي كنم مي بينم كه به هر حال٬ اين چشم و گوش بازشدن ما٬ براي پدر٬ بيش از اينها خرج داشته است! البته اين كمودور بركاتي هم داشت. مثلا ما با همين كمودور64 آن موقع كلي كلاس گذاشتيم! وقتي با مود گرافيك آن و زبان بيسيك مخصوصي كه داشت آشنا شدم٬ كارم شده بود رسم انواع و اقسام توابع و اشكلهاي مختلف. در يكي از تابستانها آن را به روستايمان بردم و براي بچه هاي كلاس قرآني كه در كتابخانه روح الله تشكيل مي شد٬ كلاس تئوري و عملي كامپيوتر گذاشتم٬ كه خيلي با مزه بود. راستي يادم باشد كه يكبار اين كمودور را به آقا سجاد نشان دهم. البته ايشان پنتيوم 4 با بهترين مشخصات را هم خيلي تحويل نمي گيرند و تازگي ها از اين لپ تاپ من هم انتقاد مي كند! ولي احتمالا برايش جالب باشد كه من در سال اول و دوم رشته مهندسي كامپيوتر با چه نوع كامپيوتري! درگير بودم. موها و لباسهاي روستايي ما هم در اين مسير طولاني از بس باد خورده بود٬ كمي! بهم ريخته بود ولي ما خيلي سريع موتور را خاموش كرديم و خود را مرتب نشان داديم. پدر ما عادت داشتند كه وقتي مي خواستند موتور را خاموش كنند٬ چند گاز محكم مي دادند كه موقع روشن شدن مجدد باصطلاح موتور خفه نكند! ولي آن روز به احترام ناظم و به شرافت دبيرستان شرف٬ از اين كار صرف نظر كردند و من با نگاه و تبسم اما بدون كلام٬ در دلم خيلي از ايشان تشكر كردم اما او فهميد و بلند خنديد! يكبار ديگر خود را مرتب كرديم و نشان داديم كه ما حواسمان هست كه اينجا دبيرستان شرف است! با راهنمايي ناظم رفتيم دفتر دبيرستان. كارنامه را كه ديدند با خوشرويي پذيرايي گرمي كردند و سريع ثبت نام شديم. در همان برخوردهاي اول مدير مدرسه و ناظم ها و برخي معلم ها كه ما را بر انداز مي كردند٬ چيزهاي زيادي دستگيرم شد. و تقريبا از اوضاع خوشم آمد. آن موقع ها نه تنها هيچ كامپيوتري در مدارس نبود بلكه كل دبيرستان شرف با آن عظمتش! فقط چند دستگاه ماشين تايپ دستي قديمي داشت كه برخي از نامه هاي مهم را با آنها تايپ مي كردند. من هم در همان روز اول خودم را به يكي از آنها نزديك كردم و چند دگمه زدم كه با خنده بلند يكي از معلم ها كه تيپ آن با بقيه كاملا فرق مي كرد و بعدها فهميدم كه معلم جبر است! و بچه ها مي گفتند كه با انقلاب هم ميانه خوبي ندارد! و حتي مدتها در سازمانهايي فعال بوده٬ و ظاهرا به كوير تبعيد شده! به خود آمدم. البته من بعيد مي دانستم كه اين حرفها درست باشد. ايشان خيلي خوب و مسلط درس مي دادند. جلسه اول كلاس جبر بيشتر به آشنايي گذشت و معلم ما بحث هايي را مطرح كرد كه براي من تازگي داشت! ايشان آن موقع مي گفت كه من خودم در آمريكا مشاهده كردم كه دوست عموي ما بدون اينكه از منزل خارج شود با كامپيوتر خريد كرد و ما مهمان ايشان بوديم! از اين حرفها ما دهانمان واقعا باز مي شد و به سختي آن را مي بستيم و خيلي كنجكاو مي شديم كه اصلا اين كامپيوتر چه موجودي هست كه مثل آدم راه مي افتد و براي دوست عموي معلم جبر ما در آمريكا٬ خريد مي كند! ايشان هم معمولا توضيح بيشتري نمي داد و به همين خاطر اين حس در ما به وجود مي آمد كه ما هيچ چيز نمي دانيم! و خيلي از دنيا عقب افتاده ايم! البته وقتي ايشان يكبار زير لب گفت: حالا اينها مي خواهند با آمريكا بااين عظمت در بيفتند! من كمي به حرفهاي ديگرشان هم مشكوك شدم! به خاطر همين٬ يكبار من و يكي از بچه ها قرار گذاشيم كه حتما با اصرار سئوالات خود را در مورد كامپيوتر٬ سر كلاس از ايشان بپرسيم. قرار شد كه ابتدا من يك سئوال بپرسم و اگر جواب ندادند٬ دوستم سئوال ديگري را بپرسد و بعد دوباره من٬ تا ببينيم خدا چه مي خواهد. يك روز منتظر شديم تا مشكل معادلات نوع اول! تمام شود و مشكلات نامعادلات نوع nام شروع شود! تا اينكه موضوع كامپيوتر و تكنولوژي مطرح شد٬ ما هم شروع كرديم. شگرد ما گرفت و كم كم بچه هايي ديگر هم درگير شدند و سئولات خود را مطرح كردند. سئوال من اين بود كه آقا اجازه! ما هنوز اصلا نمي دانيم كه كامپيوتر چه چيزي هست؟ و چه مي كند؟ واقعا خريد هم مي كند؟! مگر چقدر باهوش است! كمي بيشتر توضيح مي دهيد؟ ... هنوز سئوال من تمام نشده بود كه يكي از بچه ها٬ كه با اين معلم خيلي دوست بود و از قبل يكديگر را مي شناختند٬ بدون اينكه اجازه بگيرد گفت: آقا ايشان تازه از دهات و كوهستان به اينجا آمده اند! بچه ها خنديدند و من كمي دلگير شدم. ولي معلم هم نامردي نكرد و گفت: خوب شما كه از شهر آمده ايد٬ برايش توضيح بده! با اين جمله همه بچه ها به اين همكلاسي ما كه بعدها يكي از بهترين دوستان من شد٬ خنديدند و جو كلاس به نفع ما چرخيد! اما سئوال ما در اين بازي ها كاملا گم شد! نه معلم جوابي داد و نه آن دوست خوب شهري ما! و هركسي حرفي مي زد٬ تا اينكه كمي اوضاع آرام شد و حالا نوبت دوست هماهنگ من بود تا سئوالش را مطرح كرد. آقا اجازه؟! ... ادامه دارد ... | ![]() | ||||||
![]() | |||||||
![]() | |||||||
![]() | |||||||
![]() | |||||||
![]() | |||||||
آقا اجازه؟! ... ادامه قبل... آقا اجازه؟! كامپيوتر چطور حرف ما را مي فهمد؟ با چه زباني با او حرف مي زنند؟ آقا! كامپيوتر ناراحت هم مي شود؟! ... همه بچه ها از اين قسمت آخر سئوال خنديدند و دوباره همان آش و همان كاسه! اما به هرحال معلم خوب ما اجازه داده بود ما سئوالمان را مطرح كنيم و ديگر كار از كار گذشته بود. درست است كه اين سئوالات خيلي بچه گانه بود ولي آن موقع براي خنگ ترين! بچه هاي كلاس هم موضوعيت داشت. كم كم نطق بچه ها باز شد و سئوالات عجيب و غريبي مطرح شد كه معلم جبر ما كه هيچ٬ هيچ كس ديگر هم نمي توانست سرو ته آن را جمع كند٬ چه برسد به اينكه جوابي منطقي به آن بدهد. آن جلسه با توضيحات مختصري توسط معلم جبر كلاس اول - كه من هيچ چيز از آن را به ياد ندارم - گذشت و بحث ها تا دقايقي بعد از اينكه زنگ خورد٬ ادامه پيدا كرد. من و دوستم از اين اتفاقات خيلي خوشحال نبوديم چون هيچ پاسخي نگرفته بوديم ولي بعدها فهميديم كه ناخودآگاه در ايجاد سئوال براي بقيه موفق شديم. جالب است كه اغلب بچه هاي كلاس ما - به جز دو نفر بقيه دركنكور سراسري قبول شدند- و اكثرا رشته كامپيوتر را انتخاب كردند و در حال حاضر هر كدامشان در جايي سخت درگيرند كه خدا عاقبتشان را ختم به خير گرداند! سئولات ما كه به مباني كامپيوتر! برمي گشت كه با آن آشنا نبوديم و كسي هم از آن خبري نداشت و نمي توانست چند اصل را توضيح بدهد تا اينهمه سئوال ما خود بخود جواب داده شود. گاهي انسان مباني ساده را دست كم مي گيرد ولي بدون شك درك عميق از همين مباني ساده٬ منشاء خلاقيت و نوآوري و اتفاقاتي است كه خارق العاده به نظر مي سد. ... در سالهاي بالاتر با معلم نازنيني مواجه شديم كه در مقابل كوچكترين سئوال ما حساس بود. من به او علاقه خاصي داشتم و معمولا زياد وقتشان را مي گرفتم. خيلي با صبر و حوصله بود و پدرانه برخورد مي كرد. گاهي هم خيلي برادر بود! با همه كش و قوسهاي اين سالها و دوران خاصي كه در آن بوديم٬ دوام آورديم تا اينكه ايشان سال چهارم دبيرستان معلم رياضيات جديدمان شد. به همه درسي هم مسلط بود. اگر اشتباه نكنم٬ دانشكده علوم دانشگاه تهران٬ رشته رياضي خوانده بود و به هر حال براي هر سئوال ما پاسخي داشت. حقيقتش را بخواهيد من كم كم از اين درس و شايد درسهاي ديگر هم خوشم نمي آمد و به خاطر همين در كلاس خيلي سخت مي گذشت! در يكي از روزها اين معلم عزيز سركلاس و جلوي بچه ها از اينكه به اين درس اهميتي نمي دهم از من گلايه كرد و يك شعري را خواند كه مصرع آخرش يادم مانده: خاكت به سر ترقي معكوس كرده اي! من هم با اينكه براي خودم خيلي ادعا داشتم و جان بركف بودم! ولي نزديك بود از اين حرف گريه كنم. تا اينكه ناچار شدم و حرف دلم را زدم! چكيده حرف من اين بود كه خوب اين حرفا به چه دردي مي خورد؟! فلان قضيه و فلان لم! و فلان ... كه چي؟! احتمالا اگر شما هم در شرايط سالهاي 60 بوديد همين حرف را مي زديد كه قصد ورود به فضاهاي ديگري كه در آن بوديم را ندارم. گاهي واقعا خروج از يك فضا و ورود به فضاي ديگر از جان كندن هم سخت تر بود. با اين حرف كه همه را به سكوت واداشت٬ معلم عزير و نازنين ما تا ته قصه را خوانده بود و به نظرم همان روز با تيزهوشي تمام سعي كرد با روشهاي منحصر به فرد خودش حتي مرا هم سر عقل بياورد! جلسه بعد تعدادي كارت پانچ! را با خودش به كلاس آورد و آن را بين بچه ها توضيح كرد كه بعدها مشابه آن را در كار بار دستگاههاي جانبي كامپيوترهاي IBM360 در مركز انفورماتيك دانشگاه تهران ديدم! آن موقع به همين سادگي كسي(آن هم يك دانشجوي سال اول) نمي توانست پشت ترمينال Mainframe بنشيد. پشت ترمينال نشستن مخصوص كساني بود كه درسهاي علوم پايه را پاس كرده اند و به گروه مهندسي برق و كامپيوتر رفته اند. تازه آن هم با گرفتن وقت قبلي از مسئول مرگ اجازه داشتند با سه يا چهار ترمينال دائما قطع! روبرو شوند. بقيه گروههاي مهندسي هم كه ترمينالي نداشتند و بايد با كلي ماجرا به يك مركزي كه در جاي فعلي بوفه دانشنجويان فني در پرديس مركزي است! مي رفتند و اگر مي شد يك اتفاقاتي مي افتاد. ياد آقاي اكبر نژاد آن موقع ها به خير! يادش به خير! نوشتن چند خط برنامه به زبان فرترن(Fortran) و اجراي آن كار خيلي سختي بود. بايد هر خط برنامه روي يك كارت٬ پانچ مي شد و بعد توسط دستگاه خوانده مي شد و داده هاي آن وارد ديسك مي شد و به سيستم اصلي منتقل مي شد و بعد هم در چند مرحله كامپايل مي شد. تازه آن وقت معلوم مي شد كه چقدر خطا دارد و دو باره روز از نو و رزوي از نو! اين فرآيند معمولا به خاطر كمبود امكانات طولاني هم بود. اجراي يك برنامه با چند خط ساده يك پروژه بزرگي بود كه گاهي يك يا دوهفته طول مي كشيد و اگر اجرا مي شد آدم فكر مي كرد چه كار بزرگي انجام داده است! از اجراي برنامه ها كه معمولا اجرا نمي شدند٬ بگذريم! مثل آلان نبود كه با استفاده از دقيق ترين الگوريتم هاي تشخيص الگو (Pattern Recognition) بتوان با همين كامپيوترها كاري كرد كه قبلا باور كردني نبود و مثلا با زبان خودمان با كامپيوتر حرف زد! اگر باور نداريد در همين نرم افزار Word ٬ قسمت Tools ٬ قسمت Speech را فعال كنيد و بعد با صداي خودتان بگوييد File بعد هم بگوييد Open يا Close. هرجور راحتيد! منوها يكي يكي باز يا اگر بخواهيد بسته مي شود. شما فقط بفرماييد! بقيه اش با ما! راستي نياز به تلفظ غليظ! انگليسي هم نيست. همان تلفظ هاي خودماني كافي است. شما در ابتدا مي توانيد الگوي صداي خوش خودتان را وارد كنيد كه از لحاظ تلفظ و لهجه اين كامپيوتر حرف شما را بهتر بفهمد! جهت اطلاع! امروز كار به جايي رسيده كه اين كامپيوترها حتي لهجه تركي غليظ را هم با استفاده از روشهاي تشخيص صوت (Speech Recognition) مي فهمند و فعلا هم كه اصلا ناراحت نمي شوند٬ تا بعدا ببينم موضوع ناراحتي آنها چه مي شود؟! خلاصه كلام اينكه اين معلم نازنين ما٬ چند جلسه رياضيات جديد را تعطيل كرد و در مورد كامپيوتر و مباني آن چيزهايي گفتند كه حتي در كام تلخ آن روزهاي من هم٬ شيرين بود! بعد از آن هم كه دوباره رياضيات جديد درس مي داد٬ گاهي گريزي به كارت پانچ! مي زد و ما را متوجه كاربردها مي كرد. بعضي چيزها خيلي ملموس شده بود. اين معلم دورانديش٬ اعتقادات عجيبي داشت و بسياري از مطالبي كه مي گفت براي من جنبه پيش بيني و پيش گويي داشت و تقريبا حالا ديگر پس از گذشت بيش از دو دهه! همه آنها درست بوده است و اين هم از عظمت پرودگار است كه كساني با چراغ عقل و نورعلم٬ آينده را مي بيند. سالهاي دبيرستان گذشت٬ اينكه در اين سالها چه گذشت؟ خود حديث مفصلي دارد كه نه حالي براي گفتن آن است و نه مجالي! اما اين دوران٬ دوران عشق بود. شما هر طور مي خواهيد حساب كنيد ولي واقعا دوران عشق بود! زميني يا آسماني! فرقي نمي كند و آسمان خيلي به زمين نزديك بود و زمين بدون آسمان نفس نمي كشيد! علي رغم همه اينها ما هم مثل بيشتر بچه هاي كلاس رشته كامپيوتر را انتخاب كرديم و و با احتساب سهميه رزمندگان اسلام! شديم دانشجوي ترم اول رشته مهندسي كامپيوتر در گروه مهندسي برق و كامپيوتر٬ دانشكده فني دانشگاه تهران كه آلان با كمي ارتقاع و توسعه كه خدا كند كيفي هم باشد به آن مي گويند: دانشكده مهندسي برق و كامپيوتر٬ پرديس دانشكده هاي فني٬ دانشگاه تهران كه به قول بزرگان اين آخري نماد آموزش عالي كشور عزيزمان است. گفتم سهميه! پس بگذار اين را هم بگويم كه: جنگ هنوز تمام نشده! تمام نشده كه هيچ! انگار تازه شروع شده! اوضاع خيلي شير در شير است! معلوم نيست كي با كي مي جنگد! خليج فارس غوغا است. غرب و جنوب نيز هم! ما هم كه از سياست چيزي سر در نمي آوريم ولي بوهايي مي آيد. ممكن است قطعنامه پذيرفته شود اما ما دلمان براي خيلي از بچه هاي دوران راهنمايي و دبيرستان كه ديگر نمي توانيم آنها را ببينم تنگ شده! چقدر راحت از همه سئوالهايشان گذشتند! چقدر راحت رفتند. كاش دوباره آن دوست عزيز من بلند مي شد و از معلم جبر سال اول يا از هركس ديگري فقط يك سئوال مي پرسيد. هر چه دوست داشت مي پرسيد و اگر همه اهل عالم هم مي خنديدند اشكالي نداشت. تا باشد از اين حرفها! من كه مي دانم او ديگر به جواب همه سئولاتش رسيده است و آرام شده. من مانده ام و كلي سئوال بي پاسخ كه همه آنها را خودم بايد جواب دهم. هيچ كس هم نمي تواند كاري بكند جز خدا. كاش همه سئولات به سادگي آن زمان بود! حسرتي عميق دلم را فرا گرفته و اصلا شور و شوقي ندارم. تعدادي از امتحانات سال چهارم را عقب افتاده ام! ولي احساس عقب افتادگي ندارم. حقيقتش را بخواهي كمي فرق عقب و جلو افتادن را قاطي كرده ام. آتش بس شد! اما آتش درون ما كه بس نكرد و تازه شعله ورتر شده. مثل آتش زير خاكستر. مثل آدمهايي كه تازه از خواب بيدار شده اند يا به خواب رفته اند. واقعا نمي دانم. وقتتان را نگيرم. اگر بخواهم حال و هواي يك جوان 20 ساله آن روزها را توضيح دهم شايد تعجب كنيد! كه بايد بگذريم! باور كنيد وقتي خبر قبولي دانشگاه را شنيدم٬ اتفاق خاصي برايم نيفتاد. حتي سراغ روزنامه هم نرفته بودم تا اينكه از طريق بچه هاي همكلاسي كه هنوز در قيد حيات بودند! مطلع شدم. اگر بگويم اصلا! دروغ است ولي چندان شور و شوقي براي آمدن به دانشگاه حتي دانشگاه تهران و دانشكده فني هم نداشتم. با اينكه نام دانشكده فني از سالها پيش به خاطر مردان مرد و بزرگاني كه از او مي شناختم و به آنها علاقه داشتم٬ برايم حالت خاصي داشت. چقدر نصحيت شديم كه امروز درس خواندن يك تكليف الهي است و حضرت امام فرموده اند كه برويد دانشگاه و براي خدا درس بخوانيد! ... خدا رحمت كند امام را هميشه چيزهايي مي گفت كه علي رغم اينكه عمل به آن كار ساده اي نبود ولي نمي شد از كنار آن هم به راحتي گذشت و به آنها فكر نكرد. ... اواخر شهريور سال 1367 است و با اين اوضاع و احوال و به خاطر عشقي كه به امام داشتيم با حالي خراب تر از هميشه از روستايمان و شهرستانمان و دبيرستان شرفمان! آمده ايم اينجا و شده ايم دانشجوي دانشكده فني و عضوي از اين نهاد عظيم و سمبلي از يك نماد عالي! البته از نوع آموزشي آن. خلاصه آمديم دانشگاه تهران اما در برخورد اول! خورد توي ذوقمان... ادامه دارد ... | |||||||
خلاصه آمديم دانشگاه تهران اما در برخورد اول! خورد توي ذوقمان... ادامه قبل ... اينكه چرا و به چه علت خورد توي ذوقمان! بماند. مسئله مهمي هم نبود چون بعدا اينقدر توي اين شهر بزرگ٬ خورد توي اين ذوق بيچاره! كه اصلا از دست رفت و مجبور شديم يك ذوق جديد خريديم! به قيمت خيلي چيزها! البته اين تو ذوق خوردن ها فقط ربطي به دانشگاه نداشت. بعدها معلوم شد كه دانشگاه تهران و به خصوص دانشكده فني جزو بهترين ها بودند و ان شاءالله كه هنوز هم هستند و بعد هم خواهند ماند! آلان كه فكر مي كنم مي بينم ذوق ما هم كمي بي مشكل نبوده! خوب مؤمن خدا تو هم مثل بقيه! زود سوئيچ كن اين ور! يا اين طرف! اينجا بايد ياد بگيري كه توي چند تا مود مختلف! فعال باشي. راستي اصلا اين داستان هاي فنآوري اطلاعات چه ربطي به ذوق و صد تا موضوع ديگه اي داره كه شما لابلاي قصه هاتون مطرح مي كنيد؟! حالا گيرم موقع ثبت نام دو نفر كارمند شريف كه بعدا خودت هم از جنس آنها شدي! در باره يك دختر محجوب شهرستاني كه با پدر و مادرش يك گوشه ايستاده بود يك پيش بيني كردند كه كمي بدبينانه بود و كمي تا قسمتي بوي گوشت گنديده مردار مي داد٬ به شما چه ربطي داره! فوقش جلوي دماغ خودت را بگير! حالا بر فرض اينكه به هم گفتند: اين خانم رو مي بيني اينجوري ايستاده! ترم بعد اصلا ديگه نميشه بشناسيش! چرا مي خوره توي ذوق تو و حالت گرفته مي شه! به جاي اينكه ناراحت بشي و با اون لهجه غليظ شمس آبادي! كه ديگه حالا استحاله شده به اون دو تا كارمندي هم كه حالا ديگه هر دو بازنشسته شدند٬ تذكر اخلاقي بدي! حداقل تا ترم بعد صبر مي كردي تا ببيني كه بابا اين بندگان خدا منظوري نداشتند و در مورد اين بنده خدايي كه از قضا هم كلاس شما از آب در اومد٬ خيلي هم بي ربط نمي گفتند. هرچند ما بايد ياد بگيريم كه: "نبايد هر حرف با ربطي را هم زد!" راستي بعدا وقتي كمي دقيق تر شدم ديدم اين نوع پيش بيني ها تقريبا براي من و ديگران و شما و هركس ديگري هم در نوع خودش درست در اومده و فقط ربطي به اون دختر محجوب شهرستاني نداره كه شده سوژه ذوق ما! ... خلاصه در ساختمان آموزش مركزي دانشگاه ثبت نام اوليه شديم! بعد هم معرفي به دانشكده فني! براي تكميل ثبت نام و گرفتن خوابگاه و ... كارهاي ثبت نام و انتخاب واحد يكي يكي انجام شد و هر جا هم گير مي كرديم بچه هاي سال بالايي راهنمايي مي كردند. يك آشناي خيلي مهم هم در يكي از پست هاي كليدي دانشگاه پيدا كرديم كه گاهي هم براي اينكه بگيم ما خيلي بي كس و كار نيستيم به بعضي از بچه ها مي گفتيم: اگه مشكلي داشتيد٬ حله! به شرطي كه حق باشه! يكبار هم در باره يك مشكل عموي دانشجوهاي خوابگاه(سرويس اياب و ذهاب از خوابگاه به انقلاب) با ايشان صحبت كرديم كه مشكل حل شد و بعد كلي خوشحال شديم و تعدادي از بچه ها كه فهميدند تحويلمون گرفتند! البته ما هم بعدها فهميديم كه موضوع داشته حل مي شده كه ما هم در مورد حل شدنش صحبت كرده بوديم!! مدتي گذشت كه تقريبا مستقر شديم و كلاس ها شروع شد. در اين مدت گاهي مي رفتيم خونه عمه ها و خاله و اتاق بچه هاي سال بالايي و گاهي هم توي نمازخانه كوي كه بعدا شد مسجد كوي و با بركت حضور حاج آقا امجد رونقي گرفت. يادم هست چند تا گربه هم بودند كه گاهي توي نمازخانه كوي در خدمت ما بودند! و حتي گاهي همون جا با ما دانشجوهاي شهرستاني مي خوابيدند! من به خوابيدن در جمع عمومي با همه ظرافت هاي كه داشت! عادت داشتم و گاهي هم اگر اصلا نمي خوابيدم مشكلي نبود ولي بعضي از بچه ها خيلي اذيت مي شدند. ترم اول 18 واحد اجباري! انتخاب كرديم! فقط يك درس برنامه نويسي يا مباني كامپيوتر داشتيم و بقيه هم يا علوم پايه بود يا عمومي بود. توي درس برنامه نويسي زبان فرترن را ياد گرفتيم و اولين برنامه را نوشتيم و با مصيبتي آن را اجرا كرديم. مصيبت اين بود كه مجبور بوديم از MainFrame استفاده كنيم٬ تازه بدون استفاده از ترمينال و كي برد! با استفاده از پانچ هر خط برنامه روي كارت پانچ٬ كه ذكر خير آن در بخش دوم داستان رفت! ياد معلم رياضي جديد هم به خير! آن روزها كامپيوترهاي شخصي تازه به بازار آمده بود و دانشكده فني چند تا IBM 8086 و چند تا NCR داشت كه بعضي از آنها اصلا هارد ديسك نداشت و دو تايي هم كه داشت احتمالا حداكثر 10 مگابايت ظرفيت داشت. ظرفيت RAM آنها هم حداكثر 2 مگابايت بود كه در نوع خود بهترين مشخصات را داشت. سيستم عامل آنها هم كه DOS نسخه 1 يا حداكثر 2 بود. يك بار رفتيم اتاق كامپيوتر ولي اجازه ورود ندادند و ما گفتيم رشته ما كامپيوتر است و بايد با كامپيوتر كار كنيم! پس اين كامپيوترها براي كيست؟! تا اينكه آقاي رجب پور دلش به حال ما سوخت و گفت بيا تو و رفتيم پشت يكي از آنها نشستيم. ولي خوب بلد نبوديم كاري از پيش ببريم. نوشته هاي روي در و ديوار را هم خوانديم ولي چيزي سر در نياورديم! چند سئوال هم كرديم كه ديدم بعضي از آنها باعث خنده آقاي رجب پور مي شود و ديگر حرفي نزديم! ولي حداقل روش ري ست كردن را ياد گرفتيم و فهميديم كه بعضي از آنها ديسكت بزرگ مي خورد! و اگر ديسكت نداشته باشد اصلا بوت نمي شود. اينها همانهايي بودند كه هارد ديسك نداشتند. خلاصه براي اولين بار يك ساعت در اتاق كامپيوتر بوديم. چند نفر هم بودند كه خيلي مسلط كار مي كردند ولي ما رفتيم با آنها رفيق شويم كه تحويل نگرفتند و سرشان بيش از همه در گير رفع خطاهايي بود كه خودشان مرتكب شده بودند! البته خطا در برنامه نويسي كه زبان بعضي ها بي سيك و بعضي فرترن بود! در دومين جلسه مباني كامپيوتر و زبان برنامه نويسي پيشنهاد شد كه روش كار با اين كامپيوترهاي مركز كامپيوتر! را به ما ياد بدهند. كه يكي از بچه هاي كلاس كه خيلي وارد بود با هماهنگي استاد قبول كرد و اولين كلاس آشنايي عملي با كامپيوترهاي شخصي توسط همين هم كلاس ما برگزار شد و خيلي هم مفيد بود. با مفاهيم اوليه و فرامين داخلي و خارجي! سيستم عامل DOS آشنا شديم و اولين برنامه ها را با زبان بي سيك و فرترن با كامپيوترهاي 8086 نوشم و اولش كلي هم ذوق كرديم! و سرم هم خيلي گرم بود اما حقيقتش را بخواهيد دلم هيچوقت گرم اين چيزها نمي شد. هميشه همان تلاطم هاي هميشگي اش را داشت. بيشتر هم شده بود. خيلي چيزها بود كه نمي دانم بنويسم يا نه! خيلي چيزها بود كه نمي شد از ياد آن خارج شد. حتي وقتي با شوق و ذوق الگورتيم توليد اعداد اول را به كد برنامه فرترن تبديل مي كردم! آنها "يادها" با من بودند و هنوز هم هستند! گاهي با اينكه در جمع بودم ولي واقعا در جمع نبودم. يك بار يكي از هم كلاسهايم كه خيلي پسر خوبي بود با كنايه به همكلاسي خوب ديگري كه هر دو از بچه هاي درس خوان تهراني بودند گفت فلاني را ببين گاهي با خودش هم قهر است! طوري گفت كه من منظور او را متوجه شدم. اصلا روي خودم نياوردم ولي بعدا به بهانه پرسيدن يك سئوال درسي كمي با او خوش و بش كردم و او هم تيزتر از اين ها بود كه وضعيت مرا درك نكند و زود صميمي شديم! اما خيلي زود فهميد كه من نمي توانم پا به پاي آنها و در جمع آنها به بوفه و سينما و پارك بيايم ولي خيلي دوستشان دارم! يادم موضوعي افتادم كه ترم اول٬ جلسه دوم درس فيزيك حرارت! سركلاس جناب آقاي دكتر منيري پيش آمد كه قضيه اش بيشتر مناسب قسمت قند و نمك است! تا داستانهاي فنآوري اطلاعات! و لذا مي رويم آنجا! ... تا بعد اگر عمري بود "كمي هم فنآوري اطلاعات!" ادامه دارد ...
| |||||||
اواخر زمستان چند سال پيش٬ خيلي دلم گرفته بود! گرفته و گرفتارتر از هميشه! خيلي هم خسته و افسرده بودم. گفتم بروم امامزاده صالح(ع) خدمت برادر امام رضا(ع) شايد حالم بهتر شود. به سمت تجريش حركت كردم. هنوز به خيابان ولي عصر(عج) نرسيده بودم كه صداي رعد و برق هم آمد و مدتي بعد باران شروع شد. ... باران تقريبا قطع شده بود كه در صحن امامزاده با فوجي از كبوتر روبرو شدم. طاقت نياوردم! اين بار نوبت باريدن چشم هاي من بود. گوشه اي ايستادم. گاهي به كبوترها و گاهي به گنبد و گاهي به بچه هايي كه كبوترها را دنبال مي كردند٬ نگاه مي كردم اما حواسم به هيچ كدامشان نبود. نمي دانم كجا بودم! به آسمان نگاه كردم! تقريبا باز شده بود و هرچند ابرها ديگر قدرت پوشاندن خورشيد را نداشتند اما كمي هوا سرد بود. شايد هم من احساس سرما داشتم. مي خواستم بروم داخل حرم اما انگار در جاي خود ميخكوب شده بودم. قدرت رفتن نداشتم. كلاهم را توي سرم كشيدم و چند قدم به عقب برگشتم و همانجا روي يك مقواي تميز و خشك نشستم. تعداد كبوترها خيلي زياد شده بود و نمي دانم اين همه كبوتر از كجا مي آمدند. تنها صدايي كه مي شنيدم صداي پركشيدن كبوترها و بغوبغوهايشان بود. گيج شده بودم. سرم را روي زانويم گذاشتم. بغض گلويم تقريبا باز شده بود اما چشم هايم هنوز باراني بود و كمابيش صداي هق هق هم مي آمد! مدتي بعد بدنم گرم شد و آرام پشتم را به پله اي كه پشت سرم بود تكيه دادم. خوابم گرفته بود اما نبايد مي خوابيدم. مي خواستم بروم حرم. چيزي به نماز ظهر نمانده بود. صداي قرآن از بلندگوي امامزاده بلند شد. سرم را از زانويم بلند كردم. با كمال تعجب ديدم كه كبوتري در كنار من ايستاده و هر از چند گاه٬ چند بار بدور خودش مي چرخد! با كبوترهاي ديگر چند متري فاصله داشت و رنگ و رويش هم كمي با آنها فرق مي كرد. به روي خودم نياوردم تا ببينم چه مي شود. اما اين حركت عجيب ادامه داشت. وقتي بي حركت ايستاده بود به چشمهايش نگاه كردم. او هم در چشمان من خيره شده بود و پلك نمي زد. اما چشمهايش را چند بار چرخاند و بالا و پايين كرد. بعد هم نگاهش را به آسمان كرد و يك پلك زد و دوباره شروع به چرخيدن كرد. فكر كردم خواب مي بينم اما بيدار بودم. مي دانستم كه كارهاي اين كبوتر بي معني نيست اما نمي دانستم معنايش چيست؟! خواستم يك لحظه او را با دستهايم لمس كنم اما ترسيدم٬ بترسد و فرار كند. مانده بودم چه بايد كرد؟ يكي از دستهايم را باز كردم و روي زمين كه حالا ديگر كاملا خشك شده بود گذاشتم و كمي جلو بردم. كبوتر هم چند قدم جلوتر آمد. خيلي آشنا و صميمي بود. جرأت كردم و دستم را روي بالهايش گذاشتم. آرام روي زمين نشست. احساس عجيبي داشتم. چند بار او را با دستهايم نوازش كردم. با اينكه بدن گرمي داشت اما كمي مي لرزيد. مي خواستم او را روي سينه ام بچسبانم اما سينه ام ديگر طاقت تيغ هاي هيچ كبوتري را نداشت! دوباره به چشمهايش نگاه كردم. نقش هايي از تصويري آشنا ديده مي شد. باور كردني نبود! در دلم گفتم: خدايا چطور ممكن است؟! ... يكبار ديگر نگاه كردم و در آنچه ديدم مبهوت ماندم. تلاوت قرآن قطع شد و صداي الله و اكبر اذان بلند شد. چند بار ديگر او را نوازش كردم و آرام دستهايم را باز كردم. من دوست داشتم او پرواز كند! اما او از روي دستهايم آرام بر زمين نشت و ايستاد. سرش را رو به آسمان بلند كرد و دوباره چند بار چرخيد اما در چرخش سوم از زمين فاصله گرفت و در تعقيب نگاه من٬ آرام آرام خود را به اوج آسمان رساند. من هم بلند شدم و بي اختيار و آرام يك دور چرخيدم! و در اين دور به همه اهل آسمان و زمين سلام كردم و اذن گرفتم و آرام آرام به سوي حرم حركت كردم تا اينكه در آيينه هاي حرم نقش هايي از تصويري آشنا را ديدم. ... | |||||||
و لذا مي رويم آنجا! ... تا بعد اگر عمري بود "كمي هم فنآوري اطلاعات!" ادامه قبل... ترم اول با همه فراز و نشيب هايش گذشت. در اين ترم خيلي چيزها براي من تازگي داشت و با خيلي چيزها آشنا شدم. البته از لحاظ درسي ترم سختي بود! درسهاي علوم پايه واقعا اعصاب خورد كن بودند و صد البته لازم و پايه درسهاي ديگر. يك چيزهايي هم از كامپيوتر فهميديم. ضمنا تازه فهميديم كه چقدر درس مشترك با بقيه رشته ها داريم. انگار فقط درسهاي اختصاصي ما فرق مي كرد و بيشتر واحدهاي درسي ما با بقيه رشته هاي مهندسي يكي بود! به جز آن چند كامپيوتر 8086 و NCR كه مشخصات آن را گفتيم٬ امكانات زياد و چشم گير ديگري هم نبود. اگر اشتباه نكنم ما جزو اولين يا دومين دانشجويان رشته سخت افزار دانشكده فني بوديم و خيلي از كمبودها طبيعي بود. به نظر مي رسيد كه در گروه برق خيلي توجهي به رشته كامپيوتر نمي شود. وقتي سالهاي بالاتر رفتيم موضوع كاملا مشهود بود و حتي منجر به واكنش دانشجويان شد. آن موقع اساتيدي كه بتوانند خيلي خوب درسها را ارائه دهند در دانشكده وجود نداشت. بعدا معلوم شد كه در مقابل جذب اساتيدي هم كه به راحتي جذب دانشگاههاي ديگر شدند و منشأ تحولات خوبي هم در آن دانشگاهها در زمينه فنآوري اطلاعات شدند - به بهانه آنكه بي سواد هستند - مقاومت و مخالفت هايي شده است كه علي الحساب مايه تأسف است! گذشته از اين حرفها خيلي از درسهايي هم كه ما داشتيم واقعا به درد ما نمي خورد و بچه ها پيشنهاد داشتند به جاي اين درسها٬ درسهاي كامپيوتري بگذارند. مثلا درس فيزيك حرارت يا ماشينهاي الكتريكي يا الكترومغناطيس يا ... به چه درد ما مي خورد؟ وقتي از درسهاي ديگري كه جزو الفياي نيازهاي ما بود خبري نبود! عجيب بود با اينكه علم كامپيوتر در حال پيشرفت جهشي بود و حتي خيلي از دانشگاههاي داخل رشته كامپيوترشان را به گروه و حتي به دانشكده تبديل كرده بودند ولي در دانشگاه تهران و دانشكده فني هيچ تغيير ساختاري انجام نمي شد و از لحاظ محتوا هم كسي به فكر نبود و اگر فشار دانشجويان اين رشته نبود٬ آب از آب تكان نمي خورد. امكانات هم كه هيچ! تنها ويژگي مثبت رشته كامپيوتر در دانشكده ما دانشجويان با هوش و متفاوت آن بودند! البته به استثناي اينجانب! ضمنا فضاي سياسي ملتهب دانشگاه تهران و دانشكده فني كه منشأ اتفاقات بود٬ هم كمك مي كرد كه كسي خيلي به فكر درس و تغيير و تحول علمي نباشد! ... بگذريم از همان سالها نياز به تغيير اساسي در مفاد درسي و محتواي رشته هاي كامپيوتر و ايجاد گرايش هاي مختلف مشهود بود و واقعا درسهاي موجود به هيچ عنوان دانشجويان را اغنا نمي كرد! حتي امثال من كه خيلي اهلش نبودم هم گاهي به واكنش وا مي داشت. هرچند ما از دانشگاههاي خارج و درسها و مطالبي كه دانشجويان رشته هاي كامپيوترشان مي خوانند خبري نداشتيم ولي بعدها فهميديم كه در همان سالها تغيير و تحولاتي در حال وقوع بوده كه اگر كسي به فكر بود مطمئنا مي توانست تاثير ماندگاري بر فضاي كامپيوتر و فنآوري اطلاعات كشور بگذارد. البته اين درد كهنه اي است كه كمابيش همچنان هم ادامه دارد. اگر قبول نداريد نگاهي به وضعيت رشته هاي فنآوري اطلاعات كه در گروههاي مهندسي برق٬ مهندسي كامپيوتر٬ مهندسي مخابرات٬ مهندسي صنايع٬ علوم كامپيوتر و مديريت دانشگاههاي داخل اخيرا راه اندازي شده است٬ بيندازيد. البته نبايد از حق گذشت. هنوز هم نوعي سر درگمي در مورد رشته هاي فنآوري اطلاعات و آموزش اين فنآوري در سطح آموزش عالي در همه دانشگاهها وجود دارد و اين مختص به كشور ما نيست ولي اين سردرگمي نهادينه نشده و پس از مدتي تكليف روشن شده است. راستي آن موقع صحبتي از اينترنت نبود و اين طور نبود كه در عرض چند ثانيه٬ بتوان ريز اطلاعات همه رشته هاي كامپيوتر دانشگاها را مشاهده كرد و علاوه بر سيلابس دروس٬ نسخه الكترونيكي بسياري از مفاد درسي و محتواي بهترين دانشگاهها خارج را گرفت و بدون ذكر حتي نشاني از آن٬ آن را به نام خود تمام كرد! بگذريم و از هرچه بگذريم سخن دوست خوشتر است. از همان ترم اول دوستان خوب و جديدي چه در دانشگاه و چه در خوابگاه(كوي دانشگاه) پيدا كردم كه بعضي از آنها بعدا از گروه دوستان جاني! شدند و بعضي ديگر هم هنوز صميمي هستم. از همان ترم اول و شايد قبل از آن از دانشكده فني هم خوشمان آمده بود. جذابيت هايش واقعي بود. به خصوص فضاي دانشجويي فعال و متنوعي داشت! گروههاي مختلف دانشجويي سعي مي كردند از همان ترم اول ما را جذب كنند. فعال ترين تشكل دانشجويي٬ انجمن اسلامي دانشجويان بود كه بچه هاي خيلي خوب و فهميده اي داشت. انصافا اعتقادي كار مي كردند و به اسلام و انقلاب و امام خميني(ره) اعتقاد داشتند. آن موقع هنوز بسيج دانشجويي تشكيل نشده بود و جامعه اسلامي و غيره نيز در حال شكل گرفتن بود. در مجموع فضاي دانشجويي دانشگاه كاملا در دست بچه هاي انجمن اسلامي بود كه انصافا قوي و با انگيزه هم بودند و البته از لحاظ فكري و ... از طرف باصطلاح جناح چپ آن موقع كه در موقعيت خوبي قرار داشتند٬ پشتيباني مي شدند. من با اينكه خيلي اهل سياست و سياسي كاري نبوده و نيستم ولي هيچ وقت در مقابل مسائل سياسي نمي توانستم بي تفاوت باشم. به خصوص در مورد بعضي از چيزها خيلي هم حساس بودم و به نظر خودم داراي فهم سياسي بالايي هم هستم! به نظر من هيچ دانشجويي در دانشكده فني اصلا نمي توانست در مقابل اتفاقاتي كه مي افتاد٬ بي تفاوت باشد. حتي باصطلاح خرخوان ترين بچه ها هم كه اصلا انگار كاري جز درس خواندن نداشتند٬ سر بزنگاه مثل بقيه مي شدند و حاضر بودند قيد همه هستي اشان كه درسشان بود را بزنند و ... يادش به خير! بعد از اينكه مدتي دربدري كشيديم و اغلب در نمازخانه كوي دانشگاه مي خوابيديم صاحب نصف اتاق در كوي دانشگاه شديم٬ اولين اتاق ما٬ اتاق كوچك دو نفره اي بود در ساختمان شماره 21 كوي دانشگاه تهران! چه هم اتاقي خوبي نصيب ما شده بود! سال آخر بود و خيلي درس خوان و خيلي با هوش. اهل مشهد و رشته مهندسي شيمي. دوستان خوبي هم داشت كه گاهي اوقات به اتاق ما مي آمدند و در همان اتاق كوچك بحث هاي بزرگي شكل مي گرفت كه براي من جالب بود. گاهي از من نيز كه اوايلش ساكت بودم و بيشتر شنونده٬ نظر مي خواستند. من هم نظراتي مي دادم كه با هيچ جناح و گروه سياسي آن روزگار سازگار نبود و مخصوص خودم و امثال خودم بود! البته اين نظر خواهي بيشتر جنبه محك زدن يك ترم اولي داشت كه سعادت پيدا كرده و استثنائا در يك اتاق دو نفره با يك ترم آخري كه دوستان خيلي باحالي داشت٬ هم اتاق شده است. از شما چه پنهان ما در سياست جز امام خميني(ره) خيلي كسي را قبول نداشتيم و از لحاظ افكار هم خيلي بلند پرواز و آرمان گرا بوديم. بعضي مواقع هم خيلي سخت واقعيت ها را قبول مي كرديم. يكبار يكي از بچه هاي سال بالايي در حين بحث به من مطالبي را گفت و با اينكه كمي به من برخورد ولي بعدا فهميدم چقدر حكيمانه بوده است. او مي گفت: "شما مثل ترم اول ما هستيد! ولي كم كم مثل ما مي شويد و مجبوريد خيلي از واقعيت هايي كه بر خلاف آرمان هايتان است را قبول كنيد! پس هر چه زودتر آنها را قبول كنيد٬ بهتر است." او مي گفت: "گاهي حتي پنجاه درصد تقريب مهندسي! بين آرمان هاي بلندتان و آنچه به وقوع مي پيوندد هم بايد خوشحالتان كند. گاهي بايد آماده باشيد تا بر خلاف ميلتان 180 درجه اختلاف را هم بپذيريد! ايشان براي ما خاتمه جنگ و پذيرش قطعنامه را مثال زدند ولي ما آن موقع ما اين حرف را قبول نداشتيم و پذيرش قطعنامه را هم مانند دفاع مقدس و شعار "جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان" يك وظيفه كه جداي از آرمانها نيست و براي حفظ آنها است٬ مي دانستيم! ولي بعدا به خصوص مدتي پس از ارتحال امام عزيز(ره) خيلي اوضاع عوض شد و ما هم خيلي كوتاه آمديم. افكار جهاني به افكار منطقه اي و ملي و گاهي محلي تبديل شد و گاهي هم اصلا افكاري وجود نداشت. و گاهي هم اصلا افكار عوض شد و بدتر از همه به ضد خودش تبديل شد. شايد پشتوانه اصلي اين آرمان گرايي ها حضرت امام(ره) بوده است كه با فقدان ايشان اين افكار نه تنها تقويت نمي شد بلكه روز به روز ضعيف تر هم مي شد. ... بگذريم به هر حال ترم اول گذشت و نمره ها يكي يكي اعلام شد و تقريبا همه واحدها پاس شد ولي معدل چندان چنگي به دل نمي زد و ما نمره هاي زير 15 را براي اولين بار در طول عمر خود تجربه كرديم! اين نمره ها هم واقعيتي بود كه آرمان شاگرد اولي هميشگي ما را در دوران راهنمايي و دبيرستان هم شكست! با اينكه كمي نسبت به درس و نمره بي تفاوت شده بودم. ولي وقتي نمره درس رياضي يك اعلام شد خيلي حالم گرفته شد و ... ادامه دارد | |||||||
... به هر حال از پست پنجره فولاد با آن اوصافي كه دارد٬ دل كنديم و داشتيم از درب اصلي صحن انقلاب - همانجايي كه گلدسته بزرگي دارد كه با بقيه گدشته هاي حرم فرق مي كند و بالاي آن نقاره مي زنند - در جهت خلاف عقربه هاي ساعت به سمت صحن آزادي مي رفتيم! كه كبوتري با شتاب از آسمان آمد و از روبروي ما رد شد و به دامان يكي از زائرين امام رضا(ع) افتاد. بنده خدا ابتدا خيلي ترسيد و هول كرد ولي وقتي ديد كبوتر است آن را به فال نيك گرفت و كبوتر را گرفت. من هم نزديك ايشان بودم. چند نفر هم آمدند تا كبوتر را از ايشان بگيرند. ايشان كبوتر را به من داد و من هم او را گرفتم. داغ داغ بود. يكي از دستهايم را روي قلب كبوتر گذاشته بودم و كاملا ثپش تند قلب او را احساس مي كردم. همه چيز نشان از خستگي و اضطراب كبوتر داشت. به نظر مي رسيد تشنه هم باشد! با دست ديگرم نوازشش كردم تا آرام شود. احساس آرامش كرد و خيالش راحت شد! وقتي ديدم كبوتر با احساسي است٬ به خود جرأت دادم و در چشمهايش نگاه كردم! او هم به چشمهاي من نگاه كرد و امواج نگاهمان در هم گره خورد! و در فاصله چشمهايمان تا هم و شايد تا در فاصله انتهاي عمق نگاهمان تا هم٬ هزارن گره ايجاد شد اما لحظه اي نگذشت كه همه گره ها باز شد و احساس كردم حرفهاي زيادي براي گفتن داريم. اين كبوتر بوي خوش آشنايي داشت و انگار كبوتر من بود! چشم هابش را براي يك لحظه بست و من هم بي اختيار چشم هايم را بستم اما وقتي چشم باز كردم ديدم در چشمهايم نگاه مي كند! انگار منتظر نگاهم بود! رفتار عجيي داشت. مي خواستم او را به سقاخانه يبرم و سيرابش كنم و بعد هم با هم برويم پشت پنجره تا او پرواز كند ولي برايم سخت بود! نمي دانستم اين كار درست است يا نه؟! اصلا نمي دانستم مي تواند پرواز كند يا نه؟! من مي توانستم از او دل بكنم و دلم به اين خوش بود كه در آسمان حرم پرواز مي كند اما اگر او دلش به پرواز در آسمان حرم خوش بود چرا اينچنين كرد و از اوج آسمان آمد و به دامان زائري از زائران حرم افتاد و آخرش با يك نگاه كبوتر من شد و در دلم جا باز كرد؟! و در يك چشم بر هم زدن! چهل سال بي قراري را جلوي چشمانم آورد و آن را با يك نگاه محو كرد؟! خدايا داستان من با اين كبوترها چه موقع تمام مي شود؟! خدايا من كه از هرچه كبوتر است دل كنده بودم و داشتم از پشت پنجره به صحن و سراي آزادي مي رفتم! چه كسي و چرا دوباره اين كبوتر بر سر راهم نشست؟! و چرا وقتي از صميم قلب نوازشش كردم آرام شد؟! يعني او كبوتر حرم قلب من است؟! و پرواز در آسمان قلب مرا بر همه پروازها ترجيح مي دهد؟! مانده بودم چه بايد كرد؟ به عزيزي كه در كنارم بود گفتم با اين كبوتر چه كنم؟ از سكوت و نگاهم فهميد كه همه داغ هايم تازه شده است! گفت صبر كن من هم نوازشش كنم و بعد برويم به نگهبان هاي حرم تحويلش دهيم٬ آنها بهتر مي دانند! با اينكه اصلا دلم نمي آمد ولي حرف غير عاقلانه اي به نظر نمي رسيد. دست هايش را روي سر و گردن و بالهاي كبوتر كشيد و يكي از خدام حرم را نشانم داد. خدمت ايشان رسيديم و تا كبوتر را ديد گفت ببريد اتاق نگهبان ها بعد از مزار مرحوم شيخ حسنعلي نخودكي! رفتيم تا از مزار شيخ حسنعلي گذشتيم و به اتاق نگهبانهاي حرم رسيديم. درب اتاق بسته بود. روبه حرم كرده و بعد از عرض ادب اجازه خواستيم تا در بزنيم. هنوز در نزده بوديم كه يكي از نگهبانها آمد و داستان كبوترمان را گفتيم. كبوتر را به او سپرديم و سفارش كرديم خيلي مواظبش باشد. با خود كبوتر هم با زبان بغ بغويي! صحبت هايي كرديم كه هيچ كس نفهميد و از نمي شود هم به زيان فارسي و يا هر زبان ديگري نوشت! شايد روزي با زبان بغ بغويي بتوان با شما هم صحبت كرد! زبان زياد سختي نيست. همه اش سه حرف بيشتر ندارد. در هيچ كتاب و دفتري هم نمي گنجد. فقط بايد دل بدهيد و يا دل بكنيد و منتظر هر چيزي باشيد! ... يا امام هشتم! | |||||||
شب جمعه هنگام خروج از صحن جامع رضوي هنوز به باب الرضا(ع) نرسيده بودم كه با صداي شنيدن گريه هاي دختري معصوم٬ توجه ام به او جلب شد. مضطرب بود و سراسيمه بين جمعيت اين طرف و آن طرف مي رفت. ياد صحنه هايي افتادم كه در غروب و شب بعد از عاشورا شنيده بودم. دختر كوچك معصومي از اهل بيت حسين(ع) گم شده بود و ... ازدحام جمعيت خيلي زياد بود. يكي از مراجع تقليد در اين صحن نماز خوانده بود و بعد از نماز در حال سخنراني بود. با اينكه عجله داشتم و بايد زودتر مي رفتم حسينيه تا برويم راه آهن٬ نتوانستم بي خيال گريه هاي اين دختر باشم. خيلي معصوم و پاك بود. رفتم جلو و پرسيدم دخترم چه شده؟ گفت: مادر و خواهرم را گم كرده ام! از اين حرفش معلوم بود دختر با انصافي است چون نگفت كه مادر و خواهر گم شده اند! گفتم مادر يا خواهرتان موبايل دارند؟ گفت بله اما من حفظ نيستم! گفتم پس بايد برويم دفتر گمشدگان ممكن است آنجا باشند و اگر هم نباشند دير يا زود مي آيند سراغ شما. با گريه گفت برويم! در بين راه و در آن شلوغي از ايشان سئولاتي پرسيدم. وقتي با گريه جواب مي داد دلم خيلي مي سوخت. از مريم خانم كه كلاس سوم هم بود خواهش كردم كه گريه نكند چون من طاقت گريه هايش را ندارم. با اينكه نياز به گريه داشت ولي به خاطر من ساكت شد و همه گريه هايش را فرو برد. بعدا از اين كارم پشيمان شدم و فهميديم كه چه دختر بزرگي بوده است! از بين جمعيت مي گذشتيم تا دفتر گمشدگان را پيدا كنيم! ولي يكي از آنها كه قبلا ديده بودم بسته بود. از يكي از خدام سراغ گرفتم كه گفت بعد از باب الجواد! رد شدن از ميان سخنراني آن مرجع با اين حال و روز من يك پروژه بود! خلاصه با مريم خانم دو تايي با هر زحمتي بود از ميان سخنراني رد شديم تا به باب الجواد رسيديم. يكي از خادمين حرم را ديدم و نشاني دفتر گمشدگان را خواستم. يكي از نگهبان هاي حرم را نشانم داد و گفت به ايشان مراجعه كنيد. وقتي خدمت ايشان رسيدم و موضوع را گفتم٬ گفت دفاتر گمشدگان اين صحن بسته است و بايد به صحن گوهر شاد برويم! من هم گفتم اگر شما زحمت اين كار را بكشيد من مرخص شوم تا به قطار برسم! ايشان هم قبول كردند. نگاهي به مريم خانم انداختم و گفتم عموجان آيشان شما را مي برند آنجايي كه مادر و خواهرتان مي آيند. هيچ نگران نباش. من با اجازه شما مي روم! خداحافظي كردم و هنوز چند قدم از هم دور نشده بوديم كه دوباره صداي گريه مريم بلند شد! فهميدم كه به خاطر من تا به حال گريه هايش را نگه داشته است و حالا كه من دور شده ام دوباره گريه مي كند. شايد هم دوست داشت من او را به دفتر گمشدگان برسانم. والله اعلم! در افكار خودم غرق بودم! داشتم به اين فكر مي كردم كه اين ماجرا چقدر شباهت به ماجراي امروز ظهر در باره آن كبوتر داشت كه ديدم اين بار از باب الجواد(ع) از صحن جامع خارج شدم و به خيابان رسيدم. خيابان شلوغ بود و همه منتظر تاكسي بودند. عجله داشتم و نمي توانستم پياده بروم. راه هم كمي دور شده بود. تاكسي هم نبود و از روي اكراه ولي با اختيار و نه از روي اجبار با يك موتور چند دقيقه بعد رسيدم حسينيه! در بين راه موتورسوار كه او را نمي شناختم از هديه اي كه در شب تولد امام جواد(ع) از امام رضا(ع) گرفته برايم تعريف كرد و اشكم را در آورد. ديدم هر اكراهي بد نيست و چه بسا خوب و خير هم باشد ياد يكي از آيات قرآن افتادم. و بعد هم ياد بعضي كارهايي كه با اكراه انجام داده بودم. مثلا دادن كبوتر به نگهبان هاي حرم و گفتم: ان شاءالله خير است! | |||||||
از دفترچه خاطرات تاريخ نهم مرداد تا ششم شهريور سال 1367 بدون دخل و تصرف در متن فقط با حذف قسمتي از نوشته ها جهت تخليص! | |||||||
... بعد از بازگشت از مشهد مقدس مطلع شدم كه روز نهم مرداد ماه اعزام است. خوشحال شدم و صبح آن روز به اردكان رفتم. شب نهم با بچه ها و معلمها و فاميلها خداحافظي كردم. صبح روز نهم كه به اردكان آمدم به بسيج رفتم و با برادرم امير عباس و پسرخاله ام براي اعزام ثبت نام كرديم. چون قبلا بارها اعزام شده بوديم به راحتي ثبت نام شديدم و هيج مشكلي وجود نداشت. تا ساعت 6 بعد از ظهر كه ساعت حركت اتوبوسها بود فرصت داشتيم تا كارهايمان را انجام دهيم. در سنگر بتوني بسيج نشسته بودم كه پيرزن خميده اي آمد و سه تا شيشه آبليمو و تقريبا دو كيلو برنج آورد و آن را كناري گذاشت. متوجه شدم كه او براي كمك به جبهه اين چيزها را آورده و از مشاهده اين صحنه خيلي تحت تأثير قرار گرفتم. راستي چطور ابرقدرتها مي خواهند با اين ملت مبارزه كنند؟ چه فكري مي كنند؟ ... به نظرم اينها همه اش از بركت وجود امام است. امواج كلام امام شور عجيبي دارد. وقتي كلامش را مي شنوم حالتم عوض مي شود ... ساعت 6 بود كه بلندگوهاي تبليغات سرودها و نوحه هاي حماسي را شروع كرد و شور و نوايي بر پاشد . اتوبوس ها هم آمدند. بچه ها هم آماده و منتظر بودند و هر كسي به كاري مشغول بود. آنچه بيش از همه در چهره ها نمايان است آثار شوق و شادي است. بازار ماچ و بوسه و خنده و گريه و اشك و لبخند داغ داغ است. تعدادي از يچه هاي همكلاسي را ديدم. با هم خداحافظي كرديم و به آنها توصيه كردم كه درس هايشان را خوب بخوانند! اتوبوس ها مستقيما به سمت اهواز حركت كردند. از روستاي ما ابتدا 8 نفر بوديم ولي تا به مقصد رسيديم 7 نفر شديم! در بين راه جاهاي مختلف توقف داشتيم تا اينكه ساعت 4 بعد از ظهر روز دهم مرداد به موقعيت شهداي بدر( كه در بين بچه ها به جنگل معروف بود) رسيديم. اين موقعيت در منطقه اي نزديك به تيپ الغدير وجود دارد كه پوشش گياهي آن درختچه هايي است كه جز خار گل ديگري ندارد و باعث مي شود تا كمي حرارت زمين و هوا را بگيرد و بتوان در چادرهايي كه در جاهاي مختلف آن برپاشده زندگي كرد. چادري را انتخاب كرديدم و موقتا در آن مستقر شديدم. هوا قدري گرم است اما تحمل آن هم زياد دشوار نيست. ياد خداوند بزرگ همه چيز را حل مي كند. كار براي خداوند بزرگ سردي و گرمي نمي شناسد ... آلان ساعت يك ربع مانده به ده شب! امشب شب بافضيلتي است. فردا عيد غدير است. خداوند توفيق قدرشناسي از اين ليالي و ايام مبارك را به همه امان عنايت فرمايد. ... اتفاق خاصي در طول اين روز يادم نمي آيد كه بنويسم و فكر مي كنم براي امشب كافي است. بچه هايي كه با هم هستيم:برادرم اميرعباس٬ پسرخاله ام حسنعلي بابائيان(حسن عقدايي) و دوستانم: محمد رضا اسماعيلي- ابوالفضل توكلي- سيدمرتضي طباطبايي و يكي ديگر از بچه هاي عقدا به نام جواد مسعودي فرزند حاجي عطاء كه در حال خواب است. مورخ 10/5/1367 مصادف با شب عيد غديرخم موقعيت شهداي بدر ادامه دارد .... | |||||||
از دفترچه خاطرات تاريخ نهم مرداد تا ششم شهريور سال 1367 بدون دخل و تصرف در متن فقط با حذف قسمتي از نوشته ها جهت تخليص! | |||||||
صبح روز يازده مرداد ساعت بيست دقيقه مانده به ده! ديشب شب پرخاطره اي بود! در اين موقعيتي كه هستيم شبها هوا خيلي گرم است و پشه هاي فراواني هم وجود دارد كه از شدت نيش آنها خواب رفتن مقداري مشكل است. من ديشب از وقتي قصد خواب كردم تا ساعت 12 ساكت بيدار دراز كشيده بودم. يكساعتي خوابيدم ولي بعد از آن تا صبح بيدار بودم. اين ساعات با خواندن قرآن و نماز و دعا گذشت. در حال خواندن دعاي مكارم الاخلاق بودم كه ناگهان سر و صداهايي بلند شد و بچه ها بيدار شدند و همگي از چادر بيرون پريدند! من خيال مي كردم حيواني به داخل چادر رفته و آنها ترسيده اند. هيچ كس نمي دانست چه شده ولي همه ترسيده بودند تا اينكه متوجه شدم كه دو تا از بچه ها(برادرم و پسرخاله ام) را عقرب زده است! آنها را به اورژانس براي مداوا برديم و خوشبختانه مشكل حل شد و هر دو زنده ماندند! موقعيت شهداي بدر عقرب و حشرات و مارهاي بزرگي دارد. البته خيلي خطرناك نيستند! بعد از مداوا برگشتيم كه صبح شده بود و وقت نماز صبح بود. بعد از اين ماجرا اينقدر خنده كرديم! اين هم از دعا خواندن ما. جايتان خالي نماز صبح به جماعت خوانديم و بعد از آن يكي از بچه هاي طلبه زيارت عاشوراي باحالي خواند. ساعت 5:30 به صبحگاه رفتيم. برادر فيض قائم مقام تيپ الغدير سخنراني كرد و به بچه ها خوش آمد گفت و يك روحاني به نام حسيني نسب نير گفتگوهايي انجام داد و بعد از آن با "حاجي بادام" پذيرايي شديم. آخر امروز روز چشن است! بعد از اين ما را سازماندهي كردند. نيرو خيلي زياد است و سازماندهي هم به كندي انجام مي شود. در بين جمعيت چهره هاي آشنايي هم پيدا مي شود. يكي از بچه هاي ميبد به نام جواد وطني كه دانشجوي رشته دامپزشكي هست را ديدم. زيادقلي يزداني يكي از بچه هاي اهل مروست كه قبلا در جبهه شلمچه و فاو در دفعات قبلي با هم بوديم را دبدم. بچه هاي قديمي را كه مي بينم همه خاطرات گذشته جلوي چشمم مي آيد. جاي خيلي از آنها خالي است. چقدر دوري از آنها سخت است. راستي ملت هم در شلمچه با هم بوديم اينجاست. هنوز همانطور شوخي مي كند! قرار است به پادگان شهيد عاصي زاده (مقر اصلي تيپ الغدير)برويم. اين طور شايع شده است كه آقاي خامنه اي قرار است تشريف بياورند و در مراسم امشب سخنراني كنند. چند تا از گردانها به تيپ رفته اند و بقيه هم منتظرند تا منتقل شوند. خيلي شلوغ است و انگار از زمين بسيجي مي جوشد! ان شاءالله اين بار ديگر به كربلا مي رسيم. اين روزها خبرهاي از صلح هم به گوش مي رسد. ولي نمي شود به حرف اين كشورهاي خارجي اطمينان داشت. امروز مي گويند صلح ولي فردا حمله مي كنند. ... آنها دنبال منافع خودشان هستند ... به نظر من ما تا رفع فتنه از عالم جنگ داريم. اين گفته به معني اين نيست كه قطعنامه 598 كه امام آن را پذيرفته را قبول ندارم٬ نه خير! بلكه ما بايد در نظر داشته باشيم كه جنگ ما تمام نشده اگر چه براي چند صباحي مجبور باشيم آتش بس را بپذيريم. جنگ با عراق مطرح نيست. حنگ با كفر و شرك و نفاق مطرح است. جنگ با شيطان مطرح است. .... تا به حال قبول قطعنامه 598 صددرصد به نفع ايران بوده است. ... ما تا ديروز تا آخرين قطره خون ايستاده بوديم ولي امروز قطعنامه را پذيرفته ايم. علت اين امر را كسي مي تواند درك كند كه رضاي خداوند را درك كند و درك رضاي خداوند كار انسانهاي بي تفاوت نيست. رضاي خداوند را شنگرنشيناني درك مي كنند كه خويش را بدست او سپرده اند و خود را نمي بيند و تنها او را مي بيند. بي نام و نشان در اين جبهه و آن جبهه٬ اين سنگر و آن سنگر در سرماي غرب و گرماي جنوب عاشقانه ... ساعتت 4 بعد از ظهر به تيپ(پادگان شهيد عاصي زاده) رفتيم. نيرو آنقدر زياد است كه آدم خيال مي كند همه اينجا هستند و شهرها خالي است. از ساعت 5 تا 11 شب بچه ها در صف غذا بودند! آقاي خامنه اي بعد از نماز مغرب و عشاء در جشني كه تدارك ديده شده بود سخنراني كرد. و اين رزمنده مخلص را از نزديك مشاهده كرديم. باعث دلگرمي بچه ها بود. حالش را ندارم حرفهايي كه گفت را بنويسم ولي خيلي جالب بود. بچه ها با تكبيرو صلوات او را همراهي مي كردند. شب در مسجد تيپ خوابيدم تا صبح بعد از نماز و صبحانه به موقعيت قبلي خود برگرديم. ادامه دارد ..... | |||||||
از دفترچه خاطرات تاريخ نهم مرداد تا ششم شهريور سال 1367 بدون دخل و تصرف در متن فقط با حذف و اضافه قسمتي از نوشته ها جهت تخليص! | |||||||
... اين روزها همه منتظرند تا ببيند برنامه آتش بس و قطعنامه چطور مي شود . خيلي از بچه ها مشتاقند كه حمله كنيم ... ولي به علت مسائل سياسي فعلا از حمله خبري نيست. ... اما صلاح مملكت خويش خسروان دانند. ما همه منتظر هستيم تا تكليف روشن شود. به قول آقاي خامنه اي اگر عراق شانس بياورد قطعنامه را قبول مي كند و اگر شانس نياورد آنوقت سر و كارش با ماست. چنان حسابش را برسيم كه ديگر هوس گرفتن خرمشهر را از سر در كند و عاجزانه بيايد بگويد بياييد صلح كنيم. آقاي خامنه اي يك طرح جالب هم داد. مي گفت همه بايد در همه شرايط آماده باشند. مثلا هر يك از شما رزمندگان بايد در همه شرايط چه جنگ و چه صلح موضعتان مشخص باشد. جايتان در جبهه مشخص باشد. مثلا آقاي فلان در لشكر فلان در تيپ فلان در گردان فلان در گروهان فلان در گروه فلان و در دسته فلان در تيم فلان به عنوان آرپيجي زن يا تيربازچي يا تك تيرانداز يا امدادگر باشد. به محض اينكه از رسانه هاي گروهي اعلام شد كه احتياج به نيرو است همه احساس مسئوليت كنند. همه بيايند و آماده شوند ... هه بدانيم كه اگر درنگ كنيم فرداي قيامت مسئوليم! .... در موقعيتي كه هستيم اتفاق تازه اي نيفتاد كه بنويسم. روال عادي است. امروز فرمانده گروهان معرفي شد. ما فعلا در يك گروه 23 نفره هستيم و چهار تا از بچه هاي خيلي خوب يزد كه سه تاي آنها سيد هستند و فاميل هر سه تاي آنها دشتي است در چادر ما هستند. ... آلان ساعت تقريبا 9:30 روز پنج شنبه 13 مرداد 67 است و من تنهايي زير درختي نشته ام و با چادرها حدودا 150 متر فاصله دارم و از قرار معلوم در اطراف چادرها خبرهايي است. ظاهرا بچه هاي تداركات ميوه آورده اند و من بايد بروم تا عقب نمانم! فعلا خدا حافظ شما ... شب جمعه دعاي كميل نسبتا با حالي بود. بعضي وقتها كه روي مسئله دعا فكر مي كنم به اين نتيجه مي رسم كه بهترين دعا دعايي است كه ا نسان با خدا رو درواسي نداشته باشد! صاف و پوست كننده انسان به درگاه خالق بيايد. البته اينطوري مشكل است ... اگر انسان بخواهد با خدا شوحي كند و زبانش يك چيزي بگويد و قلبش جاي ديگر باشد خوب نيست. ... آلان ساعت 7:15 دقيقه روز 14 مرداد است كه با ابوالفضل و حسن عقدايي زير درخت نشسته ايم(موقعيت شهداي بدر). امروز جمعه است و روز با فضيلت و متعلق به امام زمان است. خدا فرج ايشان نزديك كند و ما را از سربازان واقعي ايشان قرار دهد. ان شاءالله صبح جمعه از صبحگاه خبري نبود اما صبح روز بعد از صبحگاه چند كيلو متري دويديم و بعد از نرمش و صبحانه كلاس قرآن با حالي داشتيم. يكي از بچه ها طلبه به نام سيدمحمود دشتي سوره زمر را مي خواند و معني مي كرد كه خيلي استفاده كرديم. بعد از آن هم روحاني تازه به دوران رسيده اي كه خيلي خوش برخورد بود به چادر ما آمد و از هر دري سخن مي گفت. در لابلاي صحبت هايش طنزهاي جالبي هم مي گفت. من خيلي از ايشان كه نامش عباس رجبي است خوشم آمد. ايشان وقتي صحبت مي كرد جيرجيركها سر و صداي عجيبي راه انداخته بودند و ما با يك مكافاتي آنها را ساكت مي كرديم ولي آنها باز هم شروع به سر و صدا مي كردند! .... موقع نماز جماعت مغرب و عشاء آقاي توري را ديدم و خيلي خوشحال شدم. ايشان را قبلا در جبهه فاو ديده بودم. آنجا راننده تداركات بود ولي آن شبي كه آقاي جعفري كه فرمانده گروهان بود و به خاطر اصابت خمپاره 120 به ماشين تداركات شهيد شد او رانندگي نمي كرد. شهيد جعفري گفته بود من مي روم پشت خط كارهايي دارم و وسائل تداركات را هم مي آورم و شما نيازي نيست بياييد! من هم مي خواستم با او به فاو بروم ولي نمي دانم كه چطور شد ترجيح دادم با موتور ترل آقاي سليمي كه معاون گروهانمان بود بروم! آن شب وقتي آقاي توري فهميد جعفري شهيد شده خيلي حالش گرفته شد. من و سليمي داشتيم با موتور ترل از جاده فاو - ام القصر به سمت خط مي رفتيم كه ماشين آش و لاش شده تداركات را ديديم. باورمان نمي شد ولي باور كرديم. شهيد جعفري و بقيه را به موقعيت معراج برده بودند. آقاي رنجبر و چند نفر ديگر هم بودند كه فقط يك نفر شهيد نشد. رنجبر هم شهيد شد. آن شب نمي دانستيم چطور اين موضوع را به بچه ها كه منتظر ماشين تداركات بودند اطلاع دهيم. شب سختي بود ولي گذشت! شهيد جعفري مرد خيلي بزرگي بود. ياد همه اشان به خير. ... امروز هم برنامه ها شبيه ديروز است. آلان ساعت 5:15 دقيقه روز 16 مرداد است كه مي خواهيم آماده صبحگاه شويم و من بايد بروم. فعلا خدا حافظ! ادامه دارد ..... | |||||||
از دفترچه خاطرات تاريخ نهم مرداد تا ششم شهريور سال 1367 بدون دخل و تصرف در متن فقط با حذف و اضافه قسمتي از نوشته ها جهت تخليص! | |||||||
بعد از ظهر روز 16 مرداد بچه ها را جمع كردند براي يك امر مهم و حياتي. اين امر مربوط مي شد به همان طرح سازماندهي نيروها كه توضيح دادم. بعد هم آقاي حسيني نصب صحبتهاي مهمي داشت. كه بيشتر در مورد قيام مردم فلسطين و انقلاب الجزاير و ملت مظلوم لبنان به خصوص حزب الله لبنان بود. بچه ها بدون استثنا از طرح استقبال كردند. آلان كه ساعت 8 بامداد روز 17 مرداد است مسئول تحقيقات شناسنامه جنگي به چادر ما آمد و همه با او همكاري كرديم و اين مسئوليت را با جان و دل قبول كرديم. من منتظرم تا اخبار ساعت 8 چه مي گويد و جريان اين قطعنامه به كجا كشيد؟! خبر رسيد كه گردان به خط شوند و من بايد بروم! فعلا خداحافظ آلان ساعت 7 بعد از ظهر روز 17 مرداد است. داخل چادر نشسته ايم و بچه هاي ديگر هم هستند. حسن عقدايي و مرتضي دارند چايي درست مي كنند. غروب جالبي است. هركسي دارد كاري مي كند. بعضي ها بازي مي كنند. بعضي قرآن مي خوانند. بعضي چايي درست مي كنند. ... آلان ساعت 8:15 روز 18 مرداد است. در حال گوش كردن اخبار هستيم. بچه هاي شمس آباد همه در چادر هستيم. امروز اخبار اعلام كرد كه روز 19 مرداد ساعت 6:30 دقيقه بامداد آتش بس صورت مي گيرد ولي اين به منزله پايان جنگ نيست و ما همه آماده هستيم تا اگر رژيم مزدور عراق شرارت كرد جوابش را بدهيم! چند تا از بچه هاي چاه افضل و سروسفلي هم اينجا آمدند و آنها را ملاقات كرديم. آلان مي خواهم براي خانواده نامه بنويسم. فعلا خداحافظ. آلان ساعت 7:25 دقيقه بامداد روز 19 مرداد است. در چادر نشسته ايم و جايتان خالي صبحانه خورديم. نان و پنير و انگور بود! اين روزها روزهاي سراسر خاطره براي تمامي ملتهاي محروم و مستضعف است. تحول عظيمي در جهان اسلام در حال صورت گرفتن است. تغيير موضع امام عزيز نسبت به مسئله جنگ نه به عنوان يك سياست جنگي بلكه به عنوان يك استراتژي براي رسيدن به صلح پايدار شور و حالي در روحيه مردم به خصوص خيل جان بر كف بسيجي انداخته است. ... 8 سال جنگ تمام عيار با تمام كفر در آينده مظلوميت ملت ايران را نشان خواهد داد! امروز اخبار ساعت 7 صداي جمهوري اسلامي ايران مصاحبه خبرنگار با خاوير پرز دكوئيار رئيس سازمان ملل متحد را پخش كرد. دكوئيار در پاسخ به سئوالي به خبرنگار گفت: ملت ايران ملت بزرگي و داراي روحيات برتر هستند! ... آلان ساعت 8 صبح روز 22 مرداد است. مسلح شده ايم و با كليه بچه ها گردان عازم شوشتر هستيم. فرصت نشد اتفاقات اين چند روز را بنويسم. روز 19 مرداد به جاي آقاي صدر يزدي در جلسه اي كه آقاي فرهنگ دوست هم بودند شركت كردم كه به لحاظ امنيتي نمي توانم در باره آن چيزي بنويسم! بعد هم جلسه قرآن داشتيم كه سوره مباركه توبه تفسير شد. شب هم دعاي كميل بر پا شد كه خيلي جالب و باحال بود! در اينجا اوضاع معنويت خيلي خوب است. صبح ها قبل از اذان قرآن پخش مي شود و بچه هايي كه اهل نماز شب هستند بلند مي شوند. صبح ها معمولا بعد از نماز جماعت زيارت عاشورا خوانده مي شود. مخصوصا اين روزها كه محرم هم نزديك است زيارت عاشورا صفاي خاص خودش را دارد. ما همه چيزمان از امام حسين(ع) است. صبح جمعه هم به ياد فرمانده واقعي جنگ حضرت مهدي(عج) دعاي ندبه خوانده مي شود. ... صبح جمعه اعلام شد كه تمام بچه ها براي رفتن به تيپ آماده شوند. آماده شديم و به سوي تيپ حركت كرديم. ساكها را تحويل داديم و وسايل حفاظتي شيميايي تحويل گرفتيم. كارت و پلاك هم كه داشتيم. بعد از ظهر هم اسلحه هايمان را تحويل گرفتيم. روز 21 مرداد آماده بوديم تا به خط برويم ولي چون عده اي از بچه ها آموزش ها را فراموش كرده بودند تصميم گرفته شد تا جهت تجديد آموزش به شوشتر برويم. امروز كه 22 مرداد است و مسلح و سوار بر اتوبوس به سرعت عازم شوشتر هستيم. ديشب آقاي علي خليلي و كوهپيمايي و اصغر گلي را ديدم. خليلي و كوهپيمايي از بچه هاي همكلاس هستند. علي مهندسي الكترونيك دانشگاه تهران قبول شده و كوهپيمايي هم مهندسي كامپيوتر دانشگاه صنعتي شريف. من هم مهندسي كامپيوتر دانشگاه تهران و اگر عمري بود از اول مهر به دانشگاه مي رويم. ... در اين چند سال تا بچه ها مي آمدند گرم درس خواندن شوند مسئله جبهه و جنگ روي دوششان سنگيني مي كرد و دل از همه چيز مي بريدند و به جبهه مي آمدند. امام خيلي روي مسئله جنگ تأكيد دارند و خدا را شكر توفيق اطاعت عاشقانه از ايشان حاصل است ... 22 مرداد 1367- جاده اهواز-شوشتر ادامه دارد ..... | |||||||
به خدا خيلي دلم برايتان تنگ شده! خيلي خسته ام. روزگار عجيبي است! ببخشيد سلام نكردم. ديگر هوش و حواسي برايم نمانده است. شما هم اگر جاي من بوديد٬ همين بود. با اينكه گمان مي كردم از شما دل كنده ام و دلم را به پرواز شما خوش كرده بودم اما اعتراف مي كنم كه اينطور نيست. مگر مي شود از شما دل كند. به خدا هنوز دلم نزد شما است و گاهي به پروازتان غبطه مي خورم. مدت هاست حال خوشي ندارم ولي هيچ وقت شما را فراموش نكرده ام. خيلي دوست آن روز٬ وقتي آن دو كبوتر ياكريم چند بار آمدند و هربار خود را به شيشه هاي پنجره اتاق تنهايي ام زدند دلم شكست و با اينكه بالشم از اشك خيس شده بود چشم هايم را از پرستارم دزديدم! در دل و باخود گفتم: ياكريم! بازهم به معرفت ياكريم هايت! يا كريم! بگذريم ... با همه وجودم اميدوارم خوش و سلامت باشيد. به خدا وقتي از شما بي خبر مي مانم نگران مي شوم. مي ترسم و مي گويم نكند در اوج پرواز٬ شكار بازها شده باشيد. دلم براي يك بغو بغوي شما تنگ شده. من كه از شما چيزي نمي خواهم. حواستان باشد! اين روزها حتي اين آسمان هم امنيت ندارد! اگر به پرواز جاويدان فكر مي كنيد٬ بايد به فكر آسمان ديگري بود! دلتان را به اين آسمان خوش نكنيد كه روزي اين آسمان چنان در هم خواهد پيچيد كه ... بازهم بگذريم ... نمي خواهم شما را بترسانم يا نگران كنم اما از آن شب كه خواب سقوط كبوتري سفيد را از اين آسمان ديدم دلم شور مي زند. خيلي غمناك بود. طاقت نداشتم ببينم. چشمهايم را بستم و دستهايم را روي سرم گذاشتم و خدا را با نام كريم! صدا زدم تا سينه ام از اين نام لبريز شد و با اين ذكر از خواب بيدار شدم. خدا مي داند كه سقوط را دوست ندارم. سقوط هيچ كس را. شما كه برايم خيلي عزيزيد. شما كه همه چيزم هستيد. كاش مي شد به آسمان ديگري برويد! راستي كمي از اينجا كه هستيد با احتياط بالاتر برويد. وقتي به سقف اين آسمان رسيديد٬ بگرديد٬ جستجو كنيد! شايد از اين آسمان به آن آسمان راهي باشد. خدا كريم است! با اينكه دلم شور مي زند اما مي دانم در خوابي كه با ذكر "ياكريم" تمام شود خيري نهفته است. با اينكه هر روز برايتان صدقه مي دهم اما دلم هنوز آرام نمي گيرد. خدا مي داند كه هميشه برايتان دعا مي كنم. شما هم برايم دعا كنيد. مواظب خودتان باشيد. خداحافظتان باشد. تاريخ: انتهاي ماه دلتنگي سال آخر! | |||||||
![]() | |||||||
از دفترچه خاطرات تاريخ نهم مرداد تا ششم شهريور سال 1367 بدون دخل و تصرف در متن فقط با حذف و اضافه قسمتي از نوشته ها جهت تخليص! | |||||||
آلان كه ساعت 7 روز 24 مرداد 67 است. پريروز ساعت 11 به شوشتر رسيديم. اولين كاري كرديم به رودخانه رفتيم و بعد از شنايي دلچسب يك چادر بزرگ براي گروه سرپا كرديم. بعد از ظهر كلاس خاصي نبود. اولين شبي شوشتر شب اول محرم بود. هرشب مراسم جالبي اينجا بر پا مي شود. بچه ها به عشق امام حسين(ع) به سينه خود مي زنند و عزاداري مي كنند. ... اينجا برنامه آموزشي مفصلي داريم. صبح و بعد از ظهر در كلاسهاي متعددي شركت مي كنيم. شبها هم كه عزاداري است. ديشب هر گردان و گروهاني در پادگان شهيد پارسائيان يك نوع نوحه اي مي خواندند و همه بسوي مسجد پادگان در حركت بودند. ... اينجا وقتي كه صحبت از شهيد مي آيد بچه ها همسنگرتان مفقود و شهيد خود را به خاطر مي آوردند و به ياد آنها اشك مي ريزند. عزيزاني كه در همين جا آمده اند و آموزش ديده اند و در خط مقدم به ديدار خدا شتافته اند. خداوند همه اشان را با علي اكبر امام حسين(ع) محشور كند. ان شاءالله. ... آلان ساعت 10 شب است. وصف امشب از طبع ناتوان من خارج است. مي دانم كه اين نوشته ها نمي تواند حال و هواي واقعي اينجا را به تصوير كشد اما مي نويسم. شايد روزي به كار آيد. امروز غروب زيارت عاشورا توسط دو تا از بچه ها بنامهاي جواد مسعودي و غلامرضا خواجه سروي در كنار ساحل رودخانه شوشتر خوانده شد. اي كاش كنار نحر علقمه مي توانستيم اين زيارت پرشور را بخوانيم. ... بعضي وقتها مي خواهم سر به كوههاي سربه فلك كشيده اطراف بگذارم و به حال زار خود گريه كنم. ... خدايا توفيق قدرشناسي و وظيفه شناسي را به ما عطا كن و ما را در راهت ثابت قدم بدار. نورچشممان اماممان رهبرمان همه چيزمان را حفظ كن و ظهور مهديمان و يوسف گم شده امان را نزديك گردان. ... آلان 7:30 روز 27 مرداد است. اين چند روزه هم روزها به تجديد آموزش و شبها به عزاداري براي سيد الشهداء گذشت. در كلاسهاي اسلحه شناسي٬ ش -م - ه ٬ مخابرات٬ تاكتيك و ... شركت كرديم. ميدان تير هم رفتيم و علاوه بر تيز اندازي با كلاش و تيربار٬ نارنجك هم پرتاب كرديم. آرپيجي زن ها هم آرپيجي مي زدند كه بعضي از آنها عمل نمي كرد! از لحاظ نظامي اين قسمت از كار يادآوري خوبي بود و همه اش با خنده و شوخي مي گذشت. راستي مسابقه فوتبال هم داديم. من در يك مسابقه اطلاعات عمومي كه از طرف تبليغات تيپ برگزار شد برنده شدم و جايزه گرفتم! خوش به حالم! ... امروز جمعه 28 مرداد است است. آموزش ها كمتر شده و احتمال دارد به موقعيت جهاد اكبر برويم! البته معلوم نيست. اكبر فتوحي قائم مقام تيپ هم آمده بود اينجا و بين نماز صحبت هايي كرد. علت شكست مسلمين در جنگ احد را مطرح كرد و گفت: فردا آتش بس شروع مي شود اما ما در شرايط حساسي هستيم و بايد از تنگه انقلاب دفاع كنيم حتي اگر همه دنبال غنيمت باشند! ... ديشب شب جمعه جالبي بود. چقدر اين بچه هاي با معرفت بين دعاي كميل گريه كردند. از گريه آنها من هم گريه مي كردم. خدايا ... غروب آنروز هم كنار رودخانه دعاي سمات برپا شد. ... امروز 29 مرداد 67 است و هم اكنون يك ساعت از آتش بس است! امروز با روزهاي ديگر هيچ فرقي ندارد. اما ديشب با شبهاي ديگر كمي فرق داشت. در آماده باش صد در صد بوديم. با تجهيزات كامل خوابيدم. تا ساعت 12 شب خيري نشد و بعد از اينكه فهميديم تا صبح هم خبري نخواهد شد٬ براي اينكه اين آماده باش هدر نرود بعد از ساعت 12 برپا داديم و بعد ازاينكه بچه ها به خط شدند و آماده براي حركت٬ با صداي بلند اعلام كرديم هر كس مي خواهد به دستشويي برود٬ در عرض 30 ثانيه برود! بعد هم كلي خنديديم. با اينكه اكثر بچه هاي گروه از اين شوخي خنده اشان گرفته بود و شارژ بودند ولي چند نفري از جمله آقاي كدخدايي ناراحت شده بود ولي از دلشان در آورديم. از ما انتظار نداشتند! ... آن شب تا ساعت 2 نيمه شب از چادرها صداي شوخي و خنده مي آمد و بعد از ساعت 2 تقريبا اكثر بچه ها خوابيدند و سكوت كامل حكمفرما بود. ساعتهاي حدود 3:30 بود كه كم كم نمازشب خوانهاي سحر خيز بلند شدند. من هم به تماشاي بقول حافظ سحر خيزان نشستم. شايد از انفاس خوش آنان ... آلان ساعت 5 بعد از ظهر روز 30 مرداد است. با بچه هاي گردان امام سجاد عازم موقعيت جهاد اكبر هستيم كه فاصله زيادي با خظ ندارد. ... آلان ساعت 7:30 روز 31 مرداد است. در موقعيت جهاد اكبر هستيم. ديشب شب تاسوعا بود و امشب روز تاسوعا. ديروز غروب ساعت 6:30 به اين موقعيت رسيديم. تا ساعت 8:30 درگير مستقر شدن بوديم. هر گروهي يك سنگر براي خودش پيدا كرد و در آن مستقر شد. اين موقعيت با موقعيت قبلي خيلي تفاوت دارد. علاوه بر اينكه منطقه كاملا نظامي است. از لحاظ معنوي هم حس و حال خاصي دارد. بوي شهادت مي آيد و خيلي از بچه ها همين جا شهيد شده اند و خيلي از شهدا همين جا زندگي كرده اند. اين موقعيت براي همه بچه ها قداست خاصي دارد. ... از خداوند بزرگ مسئلت مي كنم همانطور كه امام عزيز در پيام اخيرشان فرمودند درهاي شهادت به رويمان نبندد. ... ادامه دارد ..... | |||||||
از دفترچه خاطرات تاريخ نهم مرداد تا ششم شهريور سال 1367 بدون دخل و تصرف در متن فقط با حذف و اضافه قسمتي از نوشته ها جهت تخليص! | |||||||
آْلان ساعت 7:30 صبح روز 2 شهريور 67 است. در موقعيت جهاد اكبر گوشه خلوتي را پيدا كرده ام! روز 31 مرداد از موقعيت جهاد اكبر رفتيم تيپ الغدير تا بعد از آن برويم لشكر المهدي بچه هاي شيراز! مراسم عزاداري روز تاسوعا بر پا بود و آقاي محسن رضايي فرمانده سپاه حدودا يك و ساعت و نيم سخنراني كرد! اگر وقت اذان مغرب و عشاء نشده بود هنوز حرفهايي براي گفتن داشت. تازه خيلي از مسائل را خلاصه و سربسته گفت. محور اصلي صحبت هاي جذاب ايشان تشريح موضع ما در اين يك ماهه اخير بود. به هر حال دراين ماه اتفاقات زيادي چه در حوزه سياسي و چه در حوزه نظامي افتاده بود كه خوب بود از آن اطلاع پيدا مي كرديم. ... بعد از مراسم هم خيلي از دوستان قديمي را ديدم كه خيلي خوب بود. آقاي عيسي اسودي و زارع زاده هم بودند. آنها را قبلا در محور شلمچه ديده بودم. عيسي خيلي شوخ طبع و با مزه بود! صبح روز بعد يعني روز عاشورا به اهواز رفتيم تا در مراسم عزاداري اهوازي ها در مصلاي بزرگ اهواز شركت كنيم. جمعيت زيادي در كوچه و خيابانهاي اهواز موج مي زد و هيئت هاي مختلف اهوازي با سبك خاص خودشان عزاداري مي كردند. البته صحنه هايي هم ديده مي شد كه در شأن عزاداري امام حسين(ع) نبود. ... قتل الانسان ما اكفره! ... يااايها لانسان ما غرك .... بعد از مراسم به تيپ برگشتيم و بعد از ظهر عاشورا دوباره عازم موقعيت جهاد اكبر شديم. هرچقدر به خط مقدم و موقعيت جهاد اكبر نزديك مي شديم فضا معنوي تر مي شد. ديشب هم مراسم شام غريبان در اين موقعيت بر پا شد. ... خداوند به بركت خون شهيدان كربلا نظر رحمتش را از جبهه بر ندارد. آلان ساعت 9:40 شب دوازدهم محرم است. سوم شهريور 67 است كه در مسجد تيپ الغدير هستم. سيدمحمد موسوي هم اينجا است. از شمس آباد خبرهاي تازه اي دارد. ... ديروز براي پي گيري موضوعي به اتفاق غلامرضا خواجه سروي به تيپ آمديم. ... آلان ساعت 9 شب روز 4 شهريور 67 است و در موقعيت جهاد اكبر هستم. جواد مسعودي معركه گرفته و بچه ها دورش جمع شده اند. ... امروز ساعت 6 صبح از تيپ الغدير قصد رفتن به موقعيت جهاد اكبر داشتيم كه يكي از بچه هاي موتوري كه از دوستان قديمي بود را ديديم كه عازم خط مقدم بود. من خيلي مايل بودم قبل از رفتن به موقعيت٬ سري به خط مقدم بزنم و حال و هواي آتش بس را ببينم. به قول بچه ها اين روزها خط كويت! است و از خانه خاله خش تر! ... در اين روزها ورود به خط مقدم خيلي سخت است و دژباني هاي متعددي مثل هفت خان رستم سر راه است! نيرو هم فراوان است و اگر سخت گيري نشود اصلا آتش بس قابل كنترل نيست! ممكن است كسي هوس كند و چند تا عراقي را بكشد! ... از اهواز عازم خط شديم. در راه پادگان حميد را كه در پاتك اخير عراقي ها به ويرانه تبديل شده بود را ديديم. عراقي ها تا بعد از پادگان حميد هم آمده بودند و تا پشت اهواز رسيده بودند. تانكهاي سوخته عراقي در اطراف جاده به وفور ديده مي شد. در حدود 4 كيلومتري خرمشهر در سه را زيد حدودا 8 تانك و نفر بر عراقي يكجا شوخته بود. چند متر آنطرف تر يك ايفاي مهمات خودمان هم منفجر شده بود. ... آثار مقاومت بچه ها در پشت خاكريزهاي بلند كنار جاده كاملا مشهود بود. سنگرهاي كوچك يك نفره كه بعضي آنها با دست كنده شده بود! خدا مي داند در اين پاتك اخير در اين سرزمين چه گذشته است. ... حدود 20 كيلومتري خرمشهر به ظرف محور ياعلي متعلق به تيپ الغدير حركت كرديم. با اينكه من قبلا به اين محور آمده بودم ولي همه چيز فرق كرده بود و به سختي قابل شناسائي بود. ابتدا رفتيم اورژانس مادر كه حدودا 3 كيلومتر با خط فاصله داشت. بعد از كمي استراحت به سمت خط راه افتاديم. در بين راه ماشينمان خراب شد و كلي معطل شديم. بعضي از دژبانها هم سخت گيري مي كردند ولي ما از آنها گذشتيم! در بين راه نيروهاي سازمان ملل كه براي نظارت بر آتش بس آمده بودند را ديديم. لباسهاي منظم و كلاه مخصوصي بر سرشان بود! خيلي خوش تيپ بودند! سراسر خط پر از پرچمهاي سبز و سياه و قرمز و سفيد رنگ بود. روي پرچمهاي سفيد جملاتي به زبان انگليسي نوشته شده بود بطوريكه نيروهاي سازمان ملل و عراقي هاي آنطرف ماجرا هم مي توانستند آن را بخوانند. روي پرچمها بزرگ نوشته شده بود: The United States' Aim is destroying the Islam. Down with Israel. ... تعداد زيادي پرچم كشور اسلاميمان نيز بر فراز خاكريزها خودنمايي مي كرد. بعد از مدتي راهپيمايي در خط مقدم به دژباني كمين رسيديم. از آن نيز گذشتيم. 200 متر جلوتر از دژباني كمين وقتي بالاي خاكريز رفتيم عراقيها به وضوح ديده مي شدند. چهره اشان كاملا مشخص بود! پنج سرباز عراقي بالاي خاكريز ما را تماشا مي كردند. ... مي خواستم با آنها حرف بزنم. برايشان دست تكان دادم تا ببينم چكار مي كنند. وقتي دستم را بلند كردم هر پنج نفر دستها را تكان دادند و خنديدند! انگار منتظر همين كار بودند. احساس عجيبي داشتم. تا ديروز هركدام ديگري را مي ديد بدون شك به قصد كشت به سوي او تيراندازي ميكرد اما امروز براي هم دست تكان داديم و به روي هم لبخند زديم! يكي از آنها خودش را شبيه بسيجي ها ما كرده بود. ارگال سبزرنگي هم به گردن داشت و داخل يكي از سنگرها كه بالاي آن پرچم عراق بود نشسته بود و داشت فكر مي كرد اما نمي شد فكر او را از اين مسافت خواند. با دوربين چهره او را دقيقا نگاه كردم. چشمهايش به دوردست دوخته شده بود. برايش دست تكان دادم اما متوجه نشد. چفيه ام را باز كردم و برايش تكان دادم. تكاني خورد و لبخندي زد. متوجه شد اما رشته افكارش پاره شد. او هم ارگالش را تكان داد! نمي دانم به چه فكر مي كرد اما شايد او هم به 8 سال حنگ فكر مي كرد. چرا اين 8 سال جنگيده اند و چرا اكنون ديگر خبري نيست؟! شايد هم به خانه و پدر و مادرش فكر مي كرد؟! شايد هم به درس و مشقش! من نمي دانم. خيلي دوست داشتم بدانم آنها در مورد ما چه فكري مي كنند. تيپ هاي مختلفي داشتند و احتمالا هر كدامشان در مورد ما يك فكري مي كرد. همانجا روي خاكريز و در مقابل عراقيها كه دسته دسته مي آمدند و مي رفتند٬ مدتي به خودم و انگيزه هايم فكر كردم. به ياد حرفهاي امام عزيز افتادم. به ياد پيام هايشان و هزار و يك چيز ديگر. هيچ خللي وجود نداشت. همه چيز درست و سرجايش بود. چه آن موقع كه اجازه نمي داديم يك عراقي سرش را از خاكريز بالا بياورد و چه آلان كه براي آنها از پشت همين خاكريز دست تكان مي دهيم. ياد صحبت هاي محسن رضايي در روز تاسوعا در لشكر المهدي افتادم. حقيقتش را بخواهيد پذيرش قطعنامه و آتش بس برايم سخت بود اما اگر كسي غير از امام آن را قبول كرده بود شايد بچه ها زير بار نمي رفتند. هرچند اين اواخر وضعيت جنگ خيلي سخت شده بود و خيلي ها بريده بودند. بي تعارف جبهه هم از نيرو خيلي خلوت شده بود. در همين تيپ خودمان حداكثر يك يا دو گردان فعال داشتيم. عراقيها هم كه از موقعيت استفاده كردند و تا نزديك اهواز آمدند و اگر مقاومت مظلومانه تعداد معدودي نبود معلوم نبود چه اتفاقي خواهد افتاد. اوضاع غرب هم دست كمي از جنوب نداشت. اين اواخر بود كه ورق برگشت و آنقدر نيرو به جبهه آمد كه ديگر كسي توانايي سازماندهي آنها را نداشت و عراق مجبور شد قطعنامه را قبول كند و بعد هم آتش بس را يپذيرد. به هر حال ما براي خدا دفاع كرديم و جنگيديم و براي خدا هم دست از جنگ برداشتيم و به مقتدايمان عمل كرديم. غرق اين افكار بودم كه يكي از دوستان آمد و رشته افكارم را پاره كرد و گفت: بايد برويم موقعيت جهاد اكبر! ... 4 شهريور 67 مطابق با 12 محرم 1409 موفقيت جهاد اكبر آتش بس ادامه دارد! اما پايان آخرين اعزام! | |||||||
يادش به خير! باور کردنی نبود! در آن تاریکی شب٬ در وسط جاده ای که دو طرف آن خاکریزهای بلندی بود٬ و به سختی حتی در روز روشن هم بیابانهای اطراف آن دیده می شد. آخ! یعنی این ماشین تدارکات گردان ماست؟ نه باورم نمی شود! حالا چرا تو باید آن شب می شدی راننده تدارکات؟ سلمانی می کردی کافی نبود؟! آخر معاون گردان را چه به این کارها؟ تو هم مثل بقیه فرماندهی ات را بکن! خدایا ... یادش به خیر! بعد از یک خوشگذرانی مفصل در ایستگاه صلواتی شهر فاو و گشت و گذار در ساختمانهای مخروبه آن! و یک شنای تمیز در رودخانه اروند و یک حمام سرد! باید برمی گشتیم خط مقدم. بعد از ظهر وقتی کمی زهر گرمای هوا گرفته شد٬ با موتور تلر معاون گروهان از خط مقدم آمده بودیم شهر٬ مرخصی ساعتی! یادت هست نگذاشتی با تویوتای تدارکات گردان با تو بیایم. کمی دلگیر شدم ولی حالا می بینم که حق داشتی مرا با خودت نبری! هرکسی لایق با تو بودن نبود. خدایا ... یادش به خیر! عجب روزی بود آن روز! چقدر خوشحال و سرزنده بودی! یادت هست بعد از ناهار که دور هم نشسته بودیم٬ چه کسی بازی را شروع کرد؟ یادت هست چه شغلی در نظر گرفته بودی؟ چقدر وقتی بعداز 20 سئوال به آن شغل رسیدیم٬ خندیدیم! عجب شغلی در نظر گرفته بودی! هنوز شیرینی آخرین لبخندهایت را در کام خسته ام احساس می کنم. یادش به خیر! شکرخنده هایت برای خدا بود و ماندگار! با اینکه سالهای سال از آن سال ها گذشته ولی خدا می داند که هنوز برای من هیچ لبخندی به شیرینی لبخندهای تو نبوده است. به خدا آن روز خیلی دوست داشتنی تر از روزهای دیگر بودی! این را من نمی گویم. فردا صبحش بیشتر بچه ها وقتی از بهت خبر شهادتت در آمدند با دلتنگی همین را می گفتند. یکی می گفت باید از روی لبخندهایش می فهمیدیم که به همین زودی ها قصد رفتن دارد ... در آن شب وقتی در جاده فاو - ام القصر با ماشین سوراخ سوراخ تدارکات روبرو شدیم و از شرنشینان آن پرسیدیم آدرس اورژانس را به ما دادند. با مکافاتی در آن بیابان تاریک اورژانس را پیدا کردیم. مشخصات را که گفتیم مسئول اورژانس گفت: احتمالا باید بروید معراج الشهدا! انگار همه دنیا روی سرمان خراب شده بود. من برای یک لحظه نتوانستم بایستم. روی زمین نشستم. توی دلم گفتم خدایا ما از تو هستیم و به سوی تو می آییم ولی دوری از او خیلی سخت است. کمی آرام شدم. خیلی می خواستم یک بار دیگر او را ببینم اما پیدا کردن موقعیت معراج در آن تاریکی شب٬ در آن بیابان کار ساده ای نبود. نمی دانم چطور از معراج سر درآوردیم! روی صورت چند نفر را کنار زد. هنوز به نفر سوم نرسیده بود که دیدیم٬ خودش بود. مثل ماه کامل در آن تاریکی می درخشید! و اما بر لبخندی که در چهره داشت آثار دردی عمیق٬ دیده می شد که من طاقت دیدن آن را نداشتم. چشمهایم را بستم و صورتش را بوسیدم. نگذاشتم حتی یک قطره از اشکهایم روی صورتش بریزد. آنقدر زنده و آرام بود که می ترسیدم از جایش بلند شود و اشکهایم را پاک کند! چرا باید این آرامش عجیب را برهم می زدم؟! ... به سمت خط مقدم راه افتادیم. همه منتظر بودند. نگرانی را هم می شد در چشم بعضی از بچه ها دید. راننده ماشین تدارکات پرسید: دو ساعت است که تدارکات دیر کرده! آنها را ندیدید؟ ... منتظر نباشید! امشب را بدون غذای گرم سر کنید تا فردا خدا کریم است! ... چیزی شده؟! ... خبر شهادت شهید عباس جعفری و چند نفر دیگر از بچه ها در سنگرها پیچید! عجیب است آن بر خلاف شبهای قبل شب ساکتی بود و اصلا صدای هیچ گلوله ای نمی آمد. انگار عراقی ها هم ساکت هستند و دل و دماغ سروصدا را ندارند. من شک ندارم که اگر می دانستند امشب چه کرده اند حتما پشیمان می شدند. باور کنید من که نمی توانم باور کنم حتی عراقی ها هم اگر او را ببیند٬ مجذوبش نشوند چه برسد که قصد جان او کنند! حتما شمر هم چهره امام حسین را ندیده وگرنه این کار را نمی کرد. ... صوت حزین قرآن سکوت را شکست و نغمه حقیقت حیات٬ فضا را پرکرد. .. ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله اموتا بل احیاء ... یادش به خیر! در آن شب تنها یاد تو ماند و چیزی جز یاد تو نمی توانست کسی را آرام کند. یاد تو شده بود یاد خدا! از آن شب تو و او را با یک نام صدا زدیم چرا که او٬ تو را در کنار خود نشاند و نام خود را بر تو گذاشت ... صبح روز بعد برای برداشتن وسایل و اسلحه و تجهیزاتش که در ماشین جا مانده بود به موتوری تیپ مراجعه کردیم٬ من می دانستم که همیشه کلاش قنداق تاشواش را می گذارد پشت صندلی راننده! به سختی درب تویوتا را باز کردیم و من از سوراخهای بزرگی که بر روی درب راننده بر اثر ترکشهای توپ فرانسوی ایجاد شده بود٬ فهمیدم که آن دردی که دیشب در لبخندهایش بود٬ از شکافتن پهلوی سمت راستش بوده است. ... ........................................................................
تابستان 87- تهران | |||||||