قند و نمك

صفحات شخصي حسنعلي نعمتي شمس آباد

 صفحات فارسي

مقدمه

من واقعا نمي دانم طنز چيست ولي چيزهايي هست كه آدم وقتي با آنها مواجه مي شود احساس نوعي سرور و شادي مي كند و گاهي حتي بلند بلند مي خندد. ناخواسته يا خواسته. در مجموع٬ اين جور چيزها كه تركيبي از شيريني و شوري است! مزه خاص خودش را دارد. من اسم اين بخش را به خاطر آن قند و نمك گذاشته ام كه مزاجها متفاوت است! و يك چيز ممكن است در دهان افراد مختلف٬ مزه هاي مختلفي داشته باشد. براي كسي شيرين و براي ديگري شور. گذشته از اين گاهي حتي يك چيز در شرايط مختلف٬ در دهان يك نفر مزه هاي متفاوتي دارد. شما دعا كنيد خوش مزه باشد. نه شيريني مهم است نه شوري! نه هيچ مزه ديگري. شما مهم هستيد. خوش مزه باشيد!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمه

قوقوقولي قوقو!
يك مزيت شيمي درماني!
بخوري بميري بهتر است!

مشكل از همراه است!

اتاق اصلاحات٬ غير سياسي!

عجب خوابي!
تقبل الله!
جناب "دست انداز!"
درس فيزيك حرارت!
نخ و سوزن!
افطار!
چاي سبز!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

آرشيو عكسهاي قند و نمك

   

 

قوقوقولي قوقو!

 

صبح زود خواستم نفسي تازه كنم! پرستار را صدا كردم تا سرم هاي دستم را باز كرد. از تخت آزاد شدم و رفتم مدتي براي خودم باشم. نمي دانم از فشار زياد بود يا از خوشحالي كه حتي موبايلم را هم فراموش كردم. وقتي به اتاق برگشتم ديدم پيرمرد هم تختي ام در به در٬ در بيمارستان خاتم به دنبال خروس مي گردد. باور كنيد حتي زير تخت مرا هم وارسي كرد! بي اختيار زدم زير خنده. دست خودم نبود. وقتي مرا ديد با لهجه خاص خودش به من گفت: " نمي دانم! مگر در اين بيمارستان خروس نگهداري مي كنند. از صبح همين جا صداش مي آيد و لي پيدايش نيست! " بعد وقتي ديد من نمي توانم جلوي خنده ام را بگيرم گفت: " خنده دار بود؟! " و ديگر ترسيدم كه ناراحت شود و ماجرا را برايش توضيح دادم. بعد از آن به من گفت: "عجب كلكي زدي! " و بعد هم كلي با هم خنده كرديم.

صداي دريافت پيامك را روي صداي خروس تنطيم كرده بودم. آن روز هم چند تا پيامك آمده بود و باعث خنده حضار شده بود! اينكه چرا صداي خروس و اينها هم خودش ماجرايي دارد كه بماند. البته اگر مرغي٬ جوجه اي از اين ماجرا ناراحت است ما حاضريم صدا را به جاي قوقوقولي قوقو به قدقدقدا  عوض كنيم. اينها اصلا مهم نيست٬ شما مهم هستيد!

راستي آن دفعه هم ما مرخص شديم و رفتيم خانه! اما يك هفته بعد فرزاد٬ نوه پيرمرد تماس گرفت. گفت پيرمرد راحت شده و طلب آمرزش و حلاليت داشت. من هم در عين حال كه متأثر شدم اما ياد خنده هاي آن روزش افتادم. براي نوه اش ماجرا را گفتم. با اينكه عزادار بود ولي خنده اش گرفت. گفت امشب بعد از مراسم ماجرا را براي همه فاميل تعريف مي كند! روحش شاد. خيلي ساده بود و با صفا بود. 

 

يك مزيت شيمي درماني!

 

 مدت زيادي از هم خبري نداشتيم; كمابيش به يادش بودم تا اينكه يك روز تلفن زنگ زد. فهميدم كه تازه فهميده ما درگير اين سرطان شده ايم و ديدم خيلي متأثر و ناراحت است. صداي گرفته من هم در او اثر بدي گذاشت. تصويري كه از او در ذهنم بود  شخصي فوق العاده خوش رو،  خوش طبع و خوش مزه بود! اما از آن طرف تلفن چيز ديگري مشاهده مي شد. از شدت علاقه نتوانسته بود احساسات خود را كنترل كند. نيت كردم هرطور شده او را به مود اصلي خودش برگردانم.

 بعد از اينكه براي هم كلي هندوانه قاچ كرديم! سر شوخي را باز كردم. وقتي برايش توضيح دادم كه شش ماهي است شيمي درماني مي شوم و همه موهايم ريخته و شده ام يك كچل باحال! كمي اوضاع بهتر شد و من هم كلي از عالم كچلي و مقام كچليت برايش تعريف كردم كه اين هم عالمي دارد و از اين حرفا. خدا را شكر خنديد و گفت با اينكه طاقت ديدنت را نداشتم ولي هر طور شده بايد به ديدنت بيايم. من هم به شوخي گفتم كه هركار مي خواهي بكن ولي اين يكي را نه! خدا را شكر اوضاعش كمي برگشت و من هم از فرضت استفاده كردم و به حالت شوخي برايش از برخي مزاياي سرطان و شيمي درماني گفتم! و گفتم كه علاوه بر اينكه در اين دوران مصرف مواد شوينده كم مي شود، ديگر اصلا نيازي به مصرف مواد نطافت  هم نيست! كه مطلب را گرفت و  ديگر نتوانست خودش را كنترل كند و بلند بلند خنديد و شد همان كسي كه انتظارش را داشتم.

البته اهلش مي دانند كه حرفهايي ديگري هم رد و بدل شده كه نمي شود در اينجا گفت و خودشان بايد حديث مفصل را از اين مجمل بخوانند و با ذهن فعال خود موضوع را بسط دهند. همين را هم با كلي ترس و لرز در اينجا نوشتم، اميدوارم زياد به دل نگيريد. چرا كه " ليس علي المريض حرج! "

 

 

 

بخوري بميري بهتر است!

 

خيلي شلوغ بود. گاهي تا چند كيلومتري صدايش مي آمد و از صداي خنده هاي او و هر كس با او بود٬ مي شد او را شناخت. صبح زنگ زد كه كجايي؟ تا شنيد بيمارستان بستري هستم گفت ساعت چند؟ كجا؟ هستي؟! نمير تا بيايم! گفتم يخش 6 ٬ طبقه سوم٬  اتاق 327 ٬ بيمارستان خاتم٬ ساعت 2 تا 4. چند دقيقه به ساعت چهار مانده بود كه از سرو صدايش فهميدم آمده بيمارستان! با خودم گفتم خدا به خير بگذراند كه آلان همه شاكي مي شوند. از هرچه خودش دوست داشت تقريبا به اندازه ده نفر گرفته بود و با خودش آورده بود. با اينكه اوضاع خوبي نداشتم ولي حسابي حالم را به جا آورد. باور كنيد تا يك مدت دست و صورتم درد مي كرد.

اصلا هم به لباسهاي عجيب و غريبي كه پوشيده بودم توجهي نداشت. فقط مي خنديد! تا چند دقيقه ديگر بايد مي رفتم اتاق عمل براي نمونه برداري از غدد لنفاوي! از صبح چيزي نخورده بودم. مثل برق هرچه گرفته بود را آماده خوردن كرد. مي خورد و مي خنديد و گفت: با اين رنگ و رو كه تو داري عن قريب مي ميري؟ بگير بخور! من هم به ويلچر و پرستاري كه منتظرم بود تا بلند شوم و به اتاق عمل بروم اشاره كردم و گفتم: حاجي آگر اجازه بدهي من به هيچ عنوان نبايد چيزي بخورم٬ و از  صبح هم چيزي نخورده ام. ان شاءالله بعد از عمل تلافي مي كنم. كه با صداي بلند خنديد و گفت: از كجا معلوم بعد از عمل زنده باشي؟! مگر نشنيدي كه ابوريحان بيروني گفته: بخوري بميري بهتر است تا اينكه نخوري و بميري!

 از اين حرف او اينقدر خنده ام گرفته بود كه حتي دكتر بيهوشي در اتاق عمل با تعجب پرسيد پسرجان! چقدر شارژ هستي؟! من هم در حال خواب و بيداري موضوع را برايش تعريف كردم تا اينكه با صداي خنده او و تيم جراحي بيهوش شدم. 

 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

مشكل از همراه است!

 

شب ششمي بود كه بيمارستان بودم. نوبت چندم؟ يادم نيست ولي همين اواخر. عجب شبي بود آن شب. حاج خانم ديگر داشت كم مي آورد. خيلي خسته بود و به روي خودش هم نمي آورد. غروب احمد آقا آمد ملاقاتي و مشكلي براي ماندن نداشت. ما هم از فرصت استفاده كرديم! حاج خانم را با زحمت فرستاديم منزل و آن شب اين بنده خوب خدا٬ اسير ما شد. آن شب با شوق و رغبت كارهايي كرد كه در عمرش نكرده بود. از گفتن جزئيات معذروم٬ اميدوارم ديگر از اين كارها نكند! انگار روي تخت ميخ شده بودم. تزريقات خيلي شديد بود. عوارض فراوان. آن شب همه چيز بود٬ تب و لرز و ضعف و زخم و سوزش و ... از اين تنقلات. هوا هم نسبتا گرم بود. تهويه هم كار نمي كرد.

 ساعت از 11 گذشته بود كه صداهاي وحشتناك و عجيب و غريبي در بيمارستان(بوغ زدن ممنوع) پيچيد. از صداي ماشين آلات سنگين گذشته. صداي كارگرها٬ پرتاب آهن آلات و ... حكايت از شير در شير بودن! اوضاع داشت. كاشف به عمل آمد كه بتون ريزي مي كنند. قبلا هم در بيمارستان خاتم اين پديده را البته كمي ملايمتر تجربه كرده بودم. از خوش اقبالي ما٬ اتاق ما درست چسبيده بود به ساختمان جديد در حال ساخت. بخش 6 - آخرين اتاق - آخر خط! دو نبش- دو تخته با گنجايش هر تخت يك نفر مريض با يك نفر همراه!  جمعا مي شود چهار نفر و در صورت ضرورت با همراه اضافي. پنجره را كه مي بستيم تا سر و صدا كمتر شود٬ هوا دم مي كرد و نفس در نمي آمد. احمد آقا هم با مجله اي كه مي خواند٬ گاهي مرا باد مي زد. خيلي خوشايند بود. خالص خالص! جالب است كه مجله ويژه نامه اي در باره مرحوم قيصر امين پور بود. در آن تب شديد نسيم خوبي هم داشت. چند شعر آن را در گلچين شعر آورده ام. خيلي روان است. زلال! 

چند بار پيش خودم خيلي جدي قيافه گرفتم و خواستم به اين وضعيت سر و صداي بيمارستان اعتراض كنم ولي هربار ديدم به كي و كجا؟!  همه شاكي بودند. از مرضاي مسلمين گرفته تا پرستارها و نگهبانها و احتمالا مجموعه مديريت نيز هم! خنده ام گرفت. در اين گير و دار! ياد يكي از مسئولين هم افتادم كه هميشه و تا آخر دوران مسئوليت شان از قوه تحت امرشان شاكي بودند! نيمه هاي شب سر و صدا كمي ساكت شد و ما پنجره اتاق را باز كرديم. نسيم خنكي آمد و من و احمد چند دقيقه خوابمان برد! اتاق دو تخته بود. بين تختها پرده داشت. هم تختي و همراهشان را نمي ديدم. احتمالا خوابشان برده بود!

 چشمتان روز بد و گوشتان شب بد نبيند! يكدفعه با صداي گوش خراشي از جا پريدم. باور كنيد نزديك بود سرم از دست راستم كنده شود. صداي خور خور بود! خيلي خيلي يلند! از عمق جان! با تمام نفس! از صميم قلب! از انتهاي جگر تا ابتداي حنجره و از سمت تخت كناري! باور كنيد از همه آن صداها گوش نوازتر! اين صدا كه منحصر به فرد بود. من از كوچكي نسبت به خور خورهاي ملايم هم حساس بودم. چه متكاهايي كه در نيمه هاي شب از زير سر اين و آن كشيدم تا صدايي از كسي در نيايد! جهت اطلاع شما گاهي هم وقتي فاصله ها زباد باشد٬ تنها راه حل پرتاب متكا مي باشد! البته راه حل آخر مسكن است ولي بهتر از آن وضعيت است! هر كدامش در جواني مزه بيشتري داشت بهتر است. البته همه اينها در صورتي است كه ترك صحنه امكان پذير نيست! به خصوص در مسافرت هاي دسته جمعي و اردوها و ...

صداي خور خور نه تنها قطع نمي شد كه هر از چند گاه با رتيم هاي خاصي تنظيم مي شد. در و ديوار مي لرزيد و قدرت خدا آشكار بود ولي ما درك نمي كرديم. با خودم گفتم خدايا مثل اينكه اين شب جمعه براي ما شب خاصي است. به ما صبر و توفيق عنايت كن!  دلم نمي آمد چيزي بگويم يا پرتابي داشته باشم. بنده خدا٬ هم تختي٬ نزديك به دوبرابر من سن داشت. به ذهنم خورد كه همراهش را كه آمده بود تا مواظب پدر باشد را صدا كنم تا سر حاجي را درست بگذارد تا اذيت نشود! از اينهمه خلوص نيت خودم خنده ام گرفت.

 به هر حال همراهش را صدا كردم! آقا جهانگير! بعد از مدتي پاسخ داد و خوش و بشي كرد. در همان خواب و بيداري تعارفات عجيبي مي كرد. خيلي مؤدب بود. موضوع را گفتم. گفت چشم! صدا قطع شده بود. از اين كارم كمي عذاب وجدان داشتم كه چند دقيقه بعد دوباره صدا بلند شد.  مدتي گذشت. بي خيال وجدان شدم! بازهم صدايش كردم. باز هم گفت: چشم! اين ماجراي وجدان تا نزديك صبح چند بار ديگر هم اتفاق افتاد. احمد آقا هم در خواب هوشيار بود و ناظر ماجرا.  با همه صبر و تحملش به خاطر دلخوشي من٬ رفت كنار تخت حاجي!  تا اوضاع را بررسي كند.  بعد از چند لحظه آرام و با خنده آمد سر تختم و گفت: مشكل از همراه است! تازه فهميدم چرا كمي قبل از اينكه آقا جهانگير بگويد چشم! صداي خور خور قطع مي شد.

آن شب هم با همه چيزش گذشت. از صبح اول وقت من دست از سر جهانگير همراه بر نمي داشتم. به اندازه كافي با هم عياق شده بوديم كه به دل نگيرد. او هم گاهي با خنده جوابي مي داد. خيلي محجوب بود! ديدم گناه دارد٬ به حاجي گفتم: ديشب آقا جهانگير خان كولاك كرد! به به! آقازاده عجب صدايي دارند!  اگر موافق باشيد٬ كلي دوست و آشنا پيدا كردم كه به جاي اين فيلم هاي سينمايي عجيب و غريب٬ جناب جهانگير در نيمه هاي شب در صدا و سيما يك اجراي زنده داشته باشند! حقيقتش را بخواهيد بسختي مي شنيد. آقا جهانگير مي دانست كه مخاطب اصلي كيست؟ بعد هم با شوخي و جدي به جهانگير گفتم: امشب اينجا يا جاي شما است يا جاي من! او هم گفت: ان شاءالله جاي شما ديگر هيچ شبي اينجا نباشد.

راستي من همانروز ( نزديك غروب جمعه) مرخص شدم و يك راست رفتم سر صندوق! يادم افتاد٬ مرحله دوم انتخابات مجلس٬ دور هشتم بود. خدا را شكر از آن لحظه تا به حال در آن بيمارستان(بوغ زدن ممنوع) بستري نشدم! اصلا هم دوست ندارم!

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

اتاق اصلاحات٬ غير سياسي!

 

بعضي وقتا آدم اصلا ميل هيچ قند و نمكي نداره!  به خصوص وقتي از ايام خاطراتي هست كه خيلي تلخي اون مزه هاي ديگه تعطيل ميشه! و تا آخر عمر و شايد حتي بعد از اون هم در ذائقه آدم در اون ايام تازه ميشه. اواسط خرداد ماه براي من اينطور! حتي گاهي بي اختيار اينقدر كلمات بر دل و زبانم موزون جاري ميشه كه شبيه به يك شعر خيلي غمناكه! گاهي هم مي نويسم و براي چند نفر مي خونم. هنوز برق اشك  يكي از اونايي كه  پارسال وقتي شنيد٬ گريه كردد٬ يادم نرفته! و لذا حسي نداشتم كه قندي نمكي بنويسم. اما ياد ماجرايي افتادم كه دو سال پيش خرداد ماه٬ توي يكي از روستاهاي نزديك اراك ديدم و گفتم به اميد خدا مي نويسم. 

پدر يكي از فاميلا كه توي همون روستا زندگي مي كرد و پيرمرد خيلي با محبتي بود٬  به رحمت خدا رفته بود و من نتونسته بودم توي هيچك از مراسمشون شركت كنم. شديدا درگير درس و كار و صد تا مسئله حاشيه اي بزرگ از متن بودم. چهلمشون توي خردادماه توي همون روستا بود و سعادتي شد با جمع زيادي از فاميلا٬  بصورت خانوادگي رفتيم. دفعه اول بود اون روستا را مي ديدم. خيلي قشنگ بود كه وصف اون بماند حالا و مردم باصفا و ساده اي داشت. همشون مثل آدمايي كه صدساله آشنا هستيم٬  با آدم رفتار مي كردند و البته خيلي هاشون يه جور خاصي بودند.

مراسم جالبي هم برگزار شد كه من حساب كردم توي اون مجلس بيش از چهار  پنج بار ختم كامل قرآن بصورت خيلي دقيق براي مرحوم خونده شد ...  غروب شد و شب هم منزلشون دعاي كميل بود. ما هم شب موندگار شديم و زحمت داديم. به خاطر سادگي و بي تكلفي منحصر به فرد اين مراسم٬ هيچ وقت از خاطرم نميره. دعا تموم شد و جاي شما خالي شام و بعد هم صاحب عزا از همه تشكر كردند و گفتند حالا همه از عزا در بيان و لباس هاي مشكي از تن در بياد و همه اصلاح كنند! و مراسم شاديهادي كه عقب انداختند٬ بگيرند. بعد هم گفتند: ما در خدمت هستيم!. ما يه ذره از اون حالت سيستم عزاي قبلي! در اومديم و رفتيم توي خوشحالي! و چون كسي نرفت خونه خودش و اكثرا نشسته بودند٬ ديديم اين قضيه جدي تر از اين حرفها است و تشكيلاتي داره براي خودش و اصلا يك رسم قديميه!

توي اين روستا وقتي يك نفر به رحمت خدا ميره٬ جهت احترام بيشتر مردم تا چهل روز لباس مشكي مي پوشن و خيلي ها هم تا چهل روز سر و صورت رو اصلاح نمي كنند! به خصوص نزديكان و دوستان صميمي. براي بزرگان روستا كه اكثرا٬ بخش اصلاحات ٬ هم رعايت مي كنن! بقيه اصلاحات رو نمي دونم باور كنيد! حساب كردم اگه چند نفر با اختلاف فاز زماني فوت كنند٬ اهل روستا چه حالتي پيدا مي كردند٬ شما هم حساب كنيد. محاسن چند سانت؟ موي سر چطور و بقيه مسائل هم كه علوم نيست! و اين رمز همون مطلبي بود كه گفتيم: "خيلي هاشون يه جور خاصي هم بودند! "

خلاصه يك اتاق آماده شد و وسايل اصلاحات و تعدادي لباس و ...  و سيستم قبلي ما ديگه ما هم ديگه كاملا ري رست! شد. (ببخشيد باز تنطيم شد.) بعد از كلي خنده يواشكي از روي خوشحالي با فاميلا٬ يكي از صاحبان اصلي عزا هم با ما هماهنگ شد. ما هم ديگه شير شديم و گفتيم حيف اين صحنه ها نيست كه پردازش نشه! و ملت استفاده نكنند. به دو تا از بچه گفتيم: هركي مي خواد بره توي اتاق اصلاحات! اينجا قبل از رفتن يك تيكه فيلم با يك عكس از چهره اش بگيرند و وقتي بيرون اومد هم همين كار رو بكنند٬ منتها! موقع خروج فيلم رو  زماني بگيرن كه عكس ورود رو بهش نشون مي دن! اين كار با يك هندي كم معمولي و با استفاده از يك دربين ديجيتال ساده و معمولي انجام شد! البته تكنولوژي اطلاعات هم خوب مديريت شد!

با اينكه اولش يه كم بعضي ها نگاه مي كردن كه اينا دارن چي كار مي كنن و بعضي از نگاهها هم كمي ترسناك بود ولي يك صحنه هايي به وجود اومد كه تقريبا بدون استثنا و بي اختيار كسي نبود كه بلند بلند خنده نكنه! يك جوان رشيد و خوب و با صفاي روستا با چندين سانتيمتر محاسن مشكي بلند و خشكل اما كمي تا قسمتي نااصلاح شده! و موهاي عجيب و غريب و لباس عزاي مشكي مي رفت توي اتاق اصلاحات و اصلا يك چيز ديگه مي شد و مي اومد بيرون! كه حتي خودش هم از فقط چند ثانيه نگاه به عكس خودش اصلا خنده كه چيزي نيست! باور كنيد گاهي غش مي كرد! بقيه هم كه مي مردند البته  از خنده! من فهميدم كه اون شب جمعه روح پيرمرد شاد شاد بود٬ آنقدر شاد كه حتي بچه هاش هم اينقدر شاد شدند كه مردم هم از شادي اونا واقعا شاد شدند و شاد و خوشحال رفتند خونه هاشون.

 روز بعد موقع خداحافظي از اون روستايي كه حالا ديگه با همه قشنگي هاي اون از جاهاي قديمي تا باغ و درختاي ميوه و تاكستانها و گلهاي قشنك ... انس گرفته بوديم٬ فرزند مؤمن و دوست داشتني پيرمرد كه علاوه بر فاميل٬ دوست خيلي خوبي براي اين برادر كوچك شما است٬ مي گفت: اون شب حس مي كردم٬ بابا داره باهامون مي خنده و خوشحاله!. گفتم: هر چند شاد بودن خيلي از ما٬  به خنده هامون نيست ولي سرور دل شما و مردم٬ در آخر مجلس اون شب٬ به خاطر اين بود كه: خيلي ها با خلوص نيت٬  آيات قرآني كه سرور مؤمن در اون عالم رو نشون مي داد را با همه وجود مي خوندند و به ياد پدر پاك شما اشك مي ريختند و لذا جز اين هم انتظاري نبود! مگر نه اينكه خدا نزد نيت بنده هاي مؤمن خودشه!

فرزند مؤمن اشك شوقي ريخت و يك بار ديگر محكم دلهايمان به هم گره خورد و اما چاره اي هم از جدايي جسم٬ نبود. ما به سمت تهران حركت كرديم و در مسير آن طبيعت زيبا٬  هر چه نشانه ديديم٬  بشارتي از سرور داشت ٬ در مسير يك امامزاده را زيارت كرديم و وقتي به قم رسيديم در تمام فضاي سينه آيات سرور موج مي زد٬  تا اينكه در آن خرداد بازهم چشممان به حرم امام عزيز(ره) افتاد. روبروي گنبد ايستاديم٬  در كنار آن گلهاي زيباي خميني! كتاب خدا را كه بازكردم تا با عشق٬ يك گل خدايي و محمدي به او هديه كنم. عجيب بود! آن نشانه هم٬ بشارتي از گل سرور داشت و من اگر به جاي شما بودم همه اين نشانه هاي سرور را به هر كس دوستش داشتم٬  تقديم مي كردم. با هم و با استعاذه از شر شيطان٬ با نام او  و برايش٬ تلاوت كنيم:

نام سورهآيهمتن آيه
يونس62أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ 
يونس63الَّذِينَ آمَنُواْ وَكَانُواْ يَتَّقُونَ 
يونس64لَهُمُ الْبُشْرَى فِي الْحَياةِ الدُّنْيَا وَفِي الآخِرَةِ لاَ تَبْدِيلَ لِكَلِمَاتِ اللّهِ ذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ 
يونس65وَلاَ يَحْزُنكَ قَوْلُهُمْ إِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمِيعًا هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ 

 

حجر45إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ 
حجر46ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِينَ 
حجر47وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَانًا عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ 

 

صافات40إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ 
صافات41أُوْلَئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَّعْلُومٌ 
صافات42فَوَاكِهُ وَهُم مُّكْرَمُونَ 
صافات43فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ 
صافات44عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ 

 

انسان 11فَوَقَاهُمُ اللَّهُ شَرَّ ذَلِكَ الْيَوْمِ وَلَقَّاهُمْ نَضْرَةً وَسُرُورًا 

 

انشقاق6يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّكَ كَادِحٌ إِلَى رَبِّكَ كَدْحًا فَمُلَاقِيهِ 
انشقاق7فَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِيَمِينِهِ 
انشقاق8فَسَوْفَ يُحَاسَبُ حِسَابًا يَسِيرًا 
انشقاق9وَيَنقَلِبُ إِلَى أَهْلِهِ مَسْرُورًا 

 

بقرة 25وَبَشِّرِ الَّذِين آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ كُلَّمَا رُزِقُواْ مِنْهَا مِن ثَمَرَةٍ رِّزْقاً قَالُواْ هَـذَا الَّذِي رُزِقْنَا مِن قَبْلُ وَأُتُواْ بِهِ مُتَشَابِهاً وَلَهُمْ فِيهَا أَزْوَاجٌ مُّطَهَّرَةٌ وَهُمْ فِيهَا خَالِدُونَ

 

آل عمران169وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ 
آل عمران170 فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ 
آل عمران171يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ 

 

توبة 20الَّذِينَ آمَنُواْ وَهَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللّهِ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ 
توبة 21يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُّقِيمٌ 
توبة 22خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا إِنَّ اللّهَ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ 

 

توبة 111إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ 
توبة 112التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنكَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ 

 

احزاب39الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا 
احزاب40 مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا 
احزاب41يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا 
احزاب42وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلًا 
احزاب43هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا 
احزاب44تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلَامٌ وَأَعَدَّ لَهُمْ أَجْرًا كَرِيمًا 
احزاب45يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا 
احزاب46وَدَاعِيًا إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَسِرَاجًا مُّنِيرًا 
احزاب47وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُم مِّنَ اللَّهِ فَضْلًا كَبِيرًا 
احزاب48وَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَالْمُنَافِقِينَ وَدَعْ أَذَاهُمْ وَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَكَفَى بِاللَّهِ وَكِيلًا 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

عجب خوابي!

 

 ديشب خوابي ديدم كه اگر امروز ظهر يك اتفاق مرتبط با اون برام پيش نيومده بود٬ و از دست خودم و جماعت! نخنديده بودم٬ براي شما هم نمي نوشتم. البته خنده دار نبود ولي ما خنديديم!

توي خواب! تا چشم كار مي كرد٬ تعداد زيادي ستون كه اكثرا شبيه ستونهاي مرمر يا سنگي شبيه به اون بود٬ پشت سر هم٬ كه كوتاه و بلندي هم داشت ولي در كل تقريبا يك انداره٬ ديده مي شد. انتهاي صف ستون ها معلوم نبود و اين سئوال برام پيش اومد كه خوب توي اين دشت بزرگ اين ستونها به كجا ختم مي شه؟ گفتم برم ببينم ولي راه تمومي نداشت! يكدفعه يك نفر كه من من نديدمش با صداي خيلي خاص و پرطنيني فقط گفت: نماز جماعت!

وقتي بيدار شدم خواب يادم مونده بود و كمي هم طنين اون صدا كه گفت: "نماز جماعت" توي گوشم مي پيچيد ولي مثل بقيه خوابها بهش توجه زيادي نكردم.  به قول معروف بيداري مون حالا چيه؟ كه خوابمون اهميتي داشته باشه!

ظهر موقع شنيدن اذان از بلندگوي مسجد ياد خواب ديشب افتادم و چند حديث درمورد اهميت جماعت يادم افتاد. ديدم كه اوضاع هم كه خوبه و هيچ بهونه اي نيست و لذا اين بار بر شيطون لعنت كردم و گفتم برم نماز جماعت. به اميد خدا رفتيم! همه صف ها پر بود به جز صف اول. ما هم نشستيم صف اول! آقا اقامه فرمودند و جماعت هم اقتدا به آقاي جماعت! طبق معمول ما توي افكار عجيب و غريب خودمون كه واقعا ارتباطي با نماز نداشت! غرق شديم كه مكبر گفت: الحمد لله! ... السلام عليكم و رحمه اللله و بركاته

ما ديديم نماز تمومه ولي به نظر مي رسيد خيلي زود تموم شده باشه. چون من حداقل توي نماز به 10 و گاهي بيشتر موضوع مختلف فكر مي كنم! باور كنيد كلي موضوع داشتم كه مونده بود! البته شرم آوره برام ولي روي اين حساب حدس زدم سه ركعت شده. بعد گفتم بابا بعيده! چون به هر حال توي اين جماعت هيچ كي حواسش نبود كه اون وسط "يك بحول الله" بگه! به آقا زمزمه داديم كه دست شما درد نكنه! چقدر زود تموم كرديد كه كم كم ديديم زمزمه ها بلند شد. چند نفر ديگه هم كه خودشون مأموم بودند٬ گفتند: آقا ظاهرا سه ركعت شد و امام جماعت هم قبول داشت! ... 

جالب بود كه وقتي اعلام شد نماز اعاده ميشه داد و بيداد چند تا از خانمها از پشت پرده مسجد بلند شد و به آقايون اعتراض شديد٬ كه امان از اين مردها! كه اصلا حواسشون به نماز نيست. يكي از اونا مي گفت: مگه شما امام حماعت  رو نمي بينيد؟! چرا مي گذاريد كم و زياد بخونه؟ واقعا كه! ...

همه خنديدم و فكر كنم خود ايشون هم٬ از اين استدلال خنده شون گرفت! ولي غائله٬ هم ختم به خير شد و خدا را شكر كسي به مكبر كه پسر خيلي كم سن و سالي بود گير نداد! و انتظار نداشت كه ايشون اقا و بقيه را كنترل كنند! ...

 و اما به تعبير خواب ديشب: به ظاهرا اين ستون از اون ستونهاي كوتاهي بوده كه در خواب ما فراوان بود! كه خدا را شكر٬ خودش همراه با سرور و شادي مؤمنين بزرگش كرد. و لذا به ياري خدا انتهاي كار به خير ختم مي شه! مثل انتهاي صف اين ستون ها كه به جاي خوبي ختم شد: نماز جماعت! خدايا توفيق از توست. 

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

تقبل الله!

 

مسئولين محترم اردو كه از دوستان صميمي بودند٬ با زور ما را از خواب بيدار كردند كه آقا شما متأهل هستيد٬ پاشو٬ برو بايستاد امام جماعت خانمها! ملت منتظرند٬ و از بس صلوات مي فرستند نمي ذارن كسي بخوابه! ما هم توي خواب و بيداري اولش يه ذره ناز كرديم كه گفتند: اين وقت صبح هم روحاني گير نمي آد كه بياد نماز جماعت اقامه كنه. يكي از بچه ها هم گفت پاشو برو ما هم پشت سرت شعار مي ديم: صل علي محمد- هيچ كي نبود اين آمد! ما هم ابتدا تبسمي كرديم! بدون اينكه دندان هايمان پيدا شود! اما بعد كنترل از دستمان خارج شد و ناگهان بلند خنديديم! ديديم خوب نيت ها همه خالصه! و بايد امروز بشويم امام جماعت. بلند شديم٬ وضو گرفتيم و رفتيم سالن كناري تا بشيم اما جماعت حدودا 400 نفر خواهر دانشجويي كه در سال 74 براي بازديد مناطق عملياتي آمده بودند منطقه! 

شايد اين اردوها اولين اردوهاي بازديد مناطق عملياتي بعد از جنگ بود كه با افكار و ايده هاي شهيد سيد مرتضي آويني توسط مركز فرهنگي ميثاق با امكانات محدود و هزار و يك دغدغه شروع شده بود كه بحمد الله شش-هفت سال بعد كم كم براي مسئولين مربوطه اين امور جا افتاد! و  آلان در قالب كاروان راهيان نور با وسعت زياد و به صورت تشكيلاتي بر گزار مي شه. اتفاقا اقا سجاد ما هم با اين اردوها امسال يكهفته رفته بودند بازديد مناطق كه به اندازه 8 سال دفاع مقدس براي ما از مناطق تعريف كردند و بيش از 500 عكس هم از مناطق مختلف تهيه كردند كه بعدها در بخش آلبوم تصاوير مشاهده مي كنيد! ...

وقتي وارد سالن شديم و اين جماعت منظم و مرتب كه همه با چادرهاي نوراني رو به قبله خودشون! صف كشيده بودند را ديديم اول يكي از آيه هاي سوره يوسف را يواشكي توي دلمون خونديم و مظلومانه با ذكري مخصوص رفتيم جلوي صف٬ روي سجاده خالي امام ايستاديم. يك اذان و اقامه مفصل گفتيم و بعد بامظلوميت هرچه تمامتر! گفتيم: يا محسن قد اتاك المسيع! الخ... خلاصه هرچي ذكر بلد بوديم گفتيم اون روز! ضمنا اون روز صبح نمازي جماعتي اقامه كرديم كه نگو و نپرس! نزديك بود با هماهنگي شيطان و همكاري نفس٬ كه تازه نفسي كشيده يود٬ يك سوره بزرگ به جاي سوره اخلاص بخونيم كه ديگه خدا رحم كرد و انصراف داديم و به سوره فجر اكتفا كرديم! كاملا جو گير شده بوديم!

 اما به محض اينكه گفتيم السلام عليكم و رحمه الله و بركاته! مسئول سالن٬ كه تازه از خواب بيدار شده بود از طبقه بالاي سالن با لهجه محلي اهوازي خودشون٬ بلند داد زد و گفت: حاجي! تقبل الله! ولي جسارته ها٬ قبله پشت سرتونه بود!!

جمعيت از خنده٬ مثل توپ تركيد  و چند دقيقه طول كشيد تا ملت آروم شدند! ما هم بلند شديم و پشت بلند گو گفتيم: خوب مشكلي نيست! اين نماز را با همون خلوص نيتي كه خونديم! را به روح خواب آلود همه كساني كه خالصانه اولين صف جماعت را تشكيل دادند٬ تقديم مي كنيم! البته تقصيري هم نداشتند٬ معماري سالن طوري بود كه اين اشتباه خيلي دور از انتطار نبود. خلاصه از جماعت خواستيم كه براي نماز بعدي! آماده شوند ولي كسي از جايش حركت نكند٬ فقط 180 درجه٬ نه كمتر و نه بيشتر٬ بچرخند!

با همان ذكر مخصوص رفتيم ته صف٬ كه حالا شده بود صف اول! تعداد صف ها هم زياد بود. باور بفرماييد هرچه ذكر مي گفتيم به صف اول نمي رسيديم! در عرض چند دقيقه سر و ته صف و قبله نماز جماعت ما عوض شد. فقط من سريع نماز را خواندم كه امام جماعت عوض نشود و بعد از نماز هم گفتم: من امروز براي اقامه نماز در دو جهت ديگر هم آمادگي دارم! و بعد با حالت معنوي خاصي صحنه را ترك كردم! و اين ماجرا شد يك خاطره و تا مدني دستمايه شوخي بچه ها شده بود. يادشان به خير.

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

جناب "دست انداز!"

ايشان زحمت مي كشند و گاهي مطالبي مي فرستند كه غالبا جاي تأمل دارد ولي اين بار علاوه بر آن با نمك! هم بود و لذا ما هم مجبور شديم كمي قند برزيم.

 

مثل هميشه در ابتداي نامه بعد از سلامي خاص مي نويسد  " در پايان فقط يك سئوال از شما دارم"  و بعد چندين و چند سئوال مي كند كه من هم جوابي ندارم ولي بي جواب هم نمي گذارم. انصافا حرفه اي دست مي اندازد و قابل استفاده است. باهوش و با معرفت است و از سبك و سياق نوشته هاي خودم هم استفاده مي كند! فقط نمي دانم كيست؟ به خاطر همين با اجازه رسمي خودش اسمش شد "جناب دست انداز! " متن سئوال:

 

سلام.

درپايان فقط يك سئوال از شما دارم: تا كي قرار است روي اين سايت مظلومي كني؟ يعني خودت را اينقدر خوب و دوست داشتني نشان دهي؟ آدم خيلي از آنچه با دست خودت روي سايت تراشيده اي خوشش مي آيد! خودت هم خوشت مي آيد؟ من از شما خوشم مي آيد ولي از آنچه ساخته اي خوش ترم آمده! همين باشي شايد از تو هم خوشترم آمد! اين را گفتم كه خوشت بيايد چون مي دانم كه وقتي از تو تعريف كنند خوشت مي آيد! گاهي هم خوشترت مي ايد! ولي نمي خواهي هماني كه هستي را  مرد و مردانه نشان دهي؟ راستي ناراحت نشوي؟ مي داني كه آن سايتي ات از اين حرف ناراحت كه نمي شود هيچ! خوشحال هم مي شود. سايتي ات مي شوي؟ جواب بده! ندادي هم ندادي ولي بگير چه سئوالي كردم!

من فداي سايتي ات مي شوم!

خدا حافظ

هو الطيف!

سلام جناب دست انداز جان! فدايت خودت شوم با آن نامه ي فدايت شوم كه آغاز و پاياني ندارد و سئوالت كه مجمع نيكوترين سئوالات و جوابات است و آدم ياد جديدترين دست اندازهاي ابتداي خيابان ميرداماد و انتهاي خيابان آميراباد و تپه هاي شمس آباد و حتي كوير سرسبز! روستاي شمس آباد مي افتد كه علاوه بر ارتفاع قابل تأمل سطح خوبي هم دارند و به اندازه تعويض كلاج! از يك تا پنج مي توان مسافتي را روي آن پيمود و بعد هم كه به انتهاي دست انداز مي رسي احساي خوبي به شما دست مي دهد و دل آدم خوش مي شود و گوهي خوشترش مي آيد. سايتي آدم هم كه خوشترترينش مي ايد و اخرش هم مي ترسم غش كند و ديگر نشود به هوشش آورد!

خودت هم مي داني كه جوابي براي جوابت ندارم و اگر هم د ارم شجاعت گفتنش كو؟ ولي اين بار گفتم بگويم آنچه قرار بود بشود و آنچه شد و آنچه نشد و آنچه بايد بشود و آنچه نبايد بشود!

آنچه قرار بود بشود٬ نشد!

آنچه شد٬ شد!

آنچه نشد٬ كه نشد!

آنچه بايد بشود٬ مي شود!

آنچه نبايد٬ نشايد!

نمي دانم اينهمه پاسخ به يك سئوال در پايان مناسب بود يا نه؟ آيا حتما از جوابها خوشت آمد؟ از شجاعت من كه خوشترت آمد؟

راستي مرد و مردانه حرفهايت همه درست است. خود تراشيده ما (يعني به قول شما سايتي ما) از خودمان بهتر است! براي اينكه تراشيدن را تحمل كرده و ما خودمان تحمل يك تراش را هم نداريم و زود ترش مي كنيم! يعني "الف" مان مي شكند! آيا خوشترت آمد؟

گرفتي گرفتي! نگرفتي هم نگرفتي! اما در پايان فقط يك سئوال دارم و آن اينكه چرا من اينقدر شما و سئولات شما را دوست دارم؟ راستي سايتي من سلام مي رساند! به او حسودي كردم! به سايتي ات سلام برسان!

دست انداز جان! من فداي خودت و سئولات بي جوابت شده ام!

خدانگهدار

التماس دعا!

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

فيزيك حرارت!

 

سال 1367 ٬ سال اول٬ ترم اول٬ جلسه دوم درس فيزيك حرارت! سر بزرگترين كلاس دانشكده فني دانشگاه تهران كه پر شده بود از دانشجوهاي رشته هاي مختلف مهندسي! جناب آقاي دكتر منيري با حرارت خاصي شروع كردند به توضيح مطالب و فرموله كردن آنها و نوشتن چيزهايي كه حتي علائم (∂) آن هم براي من آشنا نبود. و گاهي فرمولهايي مي نوشتند و مي گفتند رند X  به رند Y  مساوي است با رند ‌Z! كه دود از سر آدم بلند مي شد.

به بچه هاي جلو و عقب كلاس نگاهي انداختم ديدم تقريبا همه شديدا گوش مي دهند و انگار بعضي ها از بس مي فهمند كه دكتر چه ميگويد و مي نوبسد ذوق كرده اند. خيلي احساس بدي كردم كه پس چرا من نمي فهمم؟!و گفتم يعني در دبيرستان اين رند(∂) را به ما ياد نداده اند و فقط من نمي فهمم! مدتي سكوت كردم ولي واقعا تحملم تمام شد و با تمام قدرت! دستم را بالا بردم و از جناب دكتر كه با لهجه غليظ تركي هم صحبت مي كرد و خودش در جلسه اول گفت اول بايد يك واحد تركي پاس كنيد بعد درس هاي مرا! اجازه خواستم! ايشان اول متوجه نشدند ولي وقتي همه كلاس نگاهشان به سمت من برگشت گفتند چي شده؟! من هم با همان لهجه خودمان گفتم: ببخشيد اين رند كه شما مي گوييد يعني چه؟! من براي اولين بار آن را مي شنوم! تعدادي از بچه ها خنديدند و كلاس بهم ريخت و بعد هم زمزمه و پچ پچ!

دكتر هم از اين شجاعت! ما خوشش آمد و كچ را به گوشه اي انداخت و نشست روي صندلي و با خنده و لهجه گفت: پسرجان! شما كجايي هستي؟! همه ساكت شدند و من گفتم: يزدي پدرجان! البته كلمه "پدرجان" آن را آهسته گفتم كه فقط بچه هاي دور و برم شنيدند و خنديدند! بعد هم دكتر كلي از يزدي ها تعريف كرد و سراغ مهندس بيطرف را از من پرسيد! ايشان مدتي استاندار يزد بودند و وقتي من اين را گفتم ايشان با افتخار گفت:مهندس بيطرف يكي از شاگردان خيلي خوب من بودند! ما هم كلي افتخار و  تشكر كرديم تا اينكه دكتر پرسيد: ترم اولي؟! گفتم: بله حناب استاد! بعد رو به من كرد و با اشاره به يكي از دانشجويان كه ته كلاس نشست بود گفت: ايشان را مي بيني؟! ترم آخرشان است و تا به حال چند بار از اين درس افتاده اند و اين ترم هم مي افتند و سئوالي هم نمي كنند!

همه كلاس دوباره باهم بلند بلند خنديدند. احتمالا كلاسهاي كناري خيلي دلشان مي خواست بدانند در كلاس ما چه خبر است؟ بعد هم استاد عزيز ما از بچه هاي كلاس پرسيد كه: ترم اولي جند نفرند؟!  نصف بيشتر كلاس دستشان را بالا بردند! همه بچه هاي سخت افزار و نرم افزار و احتمالا الكترونيك و مخابرات! ايشان هم بلند بلند خنديد و گفت: چرا اين درس را گرفتيد؟! يكي از دانشجويان گفت: ما نگرفته ايم براي ما گرفته اند. دكتر گفتند: بعد از كلاس بياييد اتاق تا امضا كنم كه اين درس را حذف كنيد! وقتي رياضي يك را گذرانديد همزمان با رياضي دو و معادلات ديفرانسيل مي توانيد اين درس را بگيريد به شرطي كه فيزيك مكانيك را پاس كرده باشيد! البته عجله نكنيد بهتر است!

ما هم از خدا خواسته رفتيم و حذف كرديم و تا مجبور نشديم نگرفتيم! درس شيريني بود! ولي تقريبا هيچ ربطي به ما و رشته امان نداشت و سالها بعد! با نمره خيلي كمي پاس شد ولي من هنوز هم گاهي از شجاعت خودمان! و از صير و استقامت نصف بيشتر بچه هاي ترم اولي و سكوت مرموز آنها تعجب مي كنم و حتي خندان مي شوم!

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

نخ و سوزن

 

بنده خوب خدا هيچ تقصيري نداشت. فقط جرمش اين بود كه در مسافرت و به خاطر دوندگي و فعاليت زياد شلوارش پاره شده بود و نخ و سوزن هم نداشت. موقع شام در جمع دوستانه اي مشكلش را گفت تا اگر كسي نخ و سوزن دارد به او بدهد.  با اينكه منظوري نداشت ولي متاسفانه كمي ناشي گري كرد و گفت كجاي شلوارش پاره شده! جاي خطرناكي بود و نمي شد ديگر حركت كرد. اين موضوع شده بود سوژه خنده بچه هايي كه منتظر فرصت بودند و گاهي از آب هم كره مي گرفتند.

اين بنده خوب خدا ز مسئولين اردو بود و شب هم مراسم اختتاميه اردو داشتيم. گذشته از اين٬ اصلا نمي توانست يكجا بنشيند! عادت كرده بود به كار و قعاليت و دوندگي و حرص و جوش خوردن به خاطر هر چيزي! بچه ها دست از سرش بر نمي داشتند! هركسي چيزي مي گفت. سئولات زيادي از ايشان پرسيده شد كه از نوشتن آنها معذورم و در نهايت پيشنهاداتي هم در جمع مطرح شد. طبع همه شكفته بود و هر كسي چيزي مي گفت و با هر پيشنهاد همه مي خنديدند و ايشان هم چاره اي جز خنده نداشت. البته روابط بچه ها طوري بود كه شوخي ها از حد نگذرد و باعث ناراحتي نشود. نمي توانم همه پيشنهاد هايي كه داده شد را بنويسم ولي دو پيشنهاد مهم كه قابل نوشتن است و مورد استقبال حاضرين هم قرار گرفت و تصويب شد را مي نويسم!

يكي اينكه در مراسم اختياميه اعلام كنيم كه براي يكي از مسئولين اردو مشكلي پيش آمده كه قادر به ادامه فعاليت نيست! هركس نخ و سوزن دارد سريعا به ايشان مراجعه كند تا مشكل حل شود! ضمنا از ايشان سئوال نكنيد كه كجاي شلوارشان پاره شده است٬ ايشان خودشان مي گويند.

پيشنهاد دوم هم اين بود كه براي اينكه به فعاليتهاي اين عزير لطمه اي وارد نشود و ايشان حتي براي يك دقيقه هم احساس بيكاري نكنند يك انسان ماهر و داوطلب و ريسك پذير! در حال فعاليت و به صورت زنده شلوار ايشان را بدوزد.

راستي و از شوخي گذشته شما در سفرهايتان٬ حتما نخ و سوزن با خود داشته باشيد اگر نخ و سوزن جا گير است لااقل يك شلوار اضافي با خود بياوريد. هر دو با هم باشد چه بهتر!!

خوش بگذرد و موفق باشيد!

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

افطار!

 

اگر اشتباه نكنم سال 1369 بود كه يكي از همكلاسي هاي تهراني٬ يك شب ما را كه در كوي دانشگاه ساكن بوديم٬ به صرف افطار به منزل پدرشان كه روحاني جليل القدري بودند كه هم اكنون دعوت پروردگار را لبيك گفته اند٬  دعوت كرد. ما كه خدودا حدودا 7 تا 8 نفر دانشجوي گرسنه! شهرستاني از همدان و ملاير و يزد و مشهد و خرمشهر و ... كه واقعا ديگر از غذاهاي خوابگاه خسته شده بوديم٬ با نيت خالص دعوت را پذيرفتيم و چند ساعت قبل از اذان در منزل حاج آقا رحمت الله عليه حاضر شديم. 

حاج آقا كتابخانه بزرگي داشت  كه عده اي درگير آن شدند و بعضي ديگر هم كه طبق معمول شوخي مي كردند و مزه مي ريختند! چند دقيقه اي به اذان مغرب مانده بود كه حاج آقا براي اقامه نماز آمدند. چهره نوراني و خلوص حاج آقا تقريبا بچه ها را گرفته بود و همه ساكت توي صف نماز ايستادند. حاج آقا به سرعت نماز را خواند و  ما را به افطار دعوت كرد. من خواستم در اين فضاي نوراني از حاج آقا نصيحت يا موعظه اي ماندگار بگيرم كه خير دنيا و آخرتم در آن باشد. به ايشان درخواست خود را گفتم و ايشان با خنده جواب دادند: "رحم كنيد و بگذاريد بقيه افطار كنند!"  همه بچه ها از اين كلام حكيمانه حاج آقا از صميمم قلب خوشحال شدند و بلند بلند خنديدند و دور سفره رنگارنگي كه چيده شده بود نشستند.

با اينكه بعضي از بچه ها ذكر مي گفتند و دعاي افطار مي خواندند ولي طبق معمول كم كم شوخي ها داشت شروع مي شد. حاج آقا مدت كمي نشستند و وقتي ديدند افراد خيلي ملاحظه مي كنند. فرمودند: يك نكته خدمت شما عرض كنم و مرخص شوم. ايشان فرمودند: در روايتي هست كه در روز قيامت بعضي از غذاها به مؤمنين گلايه مي كنند كه چرا آنرو سر سفره از من استفاده نكردي؟! من دوست داشتم تو مرا بخوري! بعد از يايان سخن حاج آقا ايشان در حال رفتن بودند كه من به ايشان گفتم كه حاج آقا خيال شما راحت باشد دوستان ما٬ استاد عمل به اين نوع روايات هستند و حتي به ظرفهاي غذا هم رحم نمي كنند. كاش مي فرموديد فقط خود غذا در روز قيامت ناراحت مي شود نه ظرف غذا! حاج آقا هم با محاسن سپيدشان خنديدند و گفتند نوش جانشان. 

سر سفره افطار من به "پيام" گفتم: بي زحمت آن ران مرغ ناراحت را به من بده راحتش كنم تا فرداي قيامت گلايه اي پيش نيايد! "شهاب" زد زير خنده و گفت بيا اين سينه مرغ را بگير كه خيلي بيقراري مي كند. "احمد" گفت: اين خرما را ببين دارد التماس مي كند. "حسين" هم گفت به هر حال نگذاريد به حديث عمل نشود كه حاج آقا ناراحت مي شود. يادش به خير در آن شب هر كسي چيزي مي گفت و همه خوشحال بودند.

راستي چه زود گذشت آن سال ها. با گذشت بيش از ده سال از اين افطاري به يادماندني  حاج آقا زهره وند و شهاب الدين خداياري  كه يكي از پاهايش را در جنگ تقديم اسلام كرده بود به رحمت خدا رفتند و اين خاطر شيرين بهانه اي شد تا يادشان را گرامي داريم و برايشان فاتحه اي بخوانيم. بسم الله ....

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

چاي سبز

 

دو سه روز بود در يكي از اتاقهاي ايزوله بخش BMT1 بيمارستان دكتر شريعتي براي پيوند مغز استخوان بستري شده بودم. وضعيت غذاهاي بخش اصلا به مزاجم سازگار نبود. در استفاده از نوشيدني ها هم محدوديت هايي از طرف مسئولين اعمال مي شد كه از لحاظ پزشكي احتمالا توجيه دارد. من به جاي بعضي از نوشيدني ها از چاي سبز و عسل استفاده مي كردم. چون در جاهاي مختلف خوانده بودم كه هم عسل و هم چاي سبز براي سرطان مفيد است و يا ضرري ندارد.

يك روز صبح يكي از نيروهاي خدمات كه حدودا 50 سال داشت وارد اتاق شد و در همان حال كه داشت اتاق را تميز مي كرد٬ نگاهش به شيشه عسل افتاد و

گفت: عجب! اين مريضهاي پيوندي هم حالا ديگر عسل خور شده اند! سابقه نداشته تا به حال.

من با خنده گفتم: مگر چه اشكال دارد؟ من آن را با چاي سبز مي خورم.

ايشان گفتند: عجب! چاي سبز چرا؟ چاي خودمان مگر چه اشكالي دارد؟

به ايشان گفتم: چاي معمولي ظاهرا براي بيماري سرطان خوب نيست!

ايشان گفت: عجب! اينها همه اش حرف است. قند و چاي دواي هر دردي است و اينقدر خاصيت دارد كه نپرس!

من هم گفتم: چاي سبز و عسل هم حرف ندارد. خيلي خوب است!

ايشان گفت: راستي آنوقت زمستانها كه چاي سبز نيست چكار مي كني؟!

من هم گفتم: مثل آلان از چاي سبز خشك شده!

ايشان گفت: آهان از اون لحاظ!!

من هم گفتم: بله از همون لحاظ و اگر ميل داري بفرما!

ايشان گفت: من از اين خرت و پرتا نمي خورم فقط قند و چايي!

يادش به خير خيلي مرد با ساده و باصفايي بود.