گلستان شعر مولوي (ره) صفحات شخصي حسنعلي نعمتي شمس آباد | ![]() | |||||||
| ||||||||
|
| |||||||
|
| |||||||
منم آن نيازمندي كه به تو نياز دارم | ||||||||
غم چون تو نازنيني به هزار ناز دارم اگر از تو باز گيرم به كه چشم بازدارم؟ به وفا نمودن خود زجفات باز دارم منم آن كه درغم الحق دل چاره سازدارم كنم اين حديث كوته كه غم دراز دارم |
| منم آن نيازمندي كه به تو نياز دارم تويي آفتاب چشمم به جمال توست روشن به جفا نمودن تو ز وفات بر نگردم گله كردم از تو گفتي كه: بساز چاره خود غم دل تو را نگويم كه تو را ملال گيرد | ![]() | |||||
|
| |||||||
|
|
| ||||||
|
|
| ||||||
|
|
| ||||||
| ||||||||
|
| |||||||
|
| |||||||
ريگ ز آب سير شد من نشدم زهي زهي! | ||||||||
لايق خر كمان من نيست در اين جهان زهي من چه نهنگم اي خدا! بازگشا مرا رهي هيچ رسد عجب مرا لقمه زفت فربهي؟! نيست دهان عشق را جز كف تو٬ علف دهي گرچه بود گران سري٬ گرچه بود سبك جهي نقش كننده هم تويي در دل هر مشبهي روح زبوي كوي تو مست و خراب و والهي باز به شهر عشق رو اي تو فكنده در دهي |
| ريگ ز آب سير شد من نشدم زهي زهي! بحر كمينه شربتم٬ كوه كمينه لقمه ام تشنه تر از اجل منم٬ دوزخ وار مي تنم نيست نزار عشق را جز كه وصال٬ دارويي عقل به دام تو رسد٬ هم سر و ريش گم كند صدق نهنده هم تويي در دل هر موحدي نوح ز اوج موج تو گشته حريف تخته اي خامش باش و باز رو جانب قصر خامشان | ![]() | |||||
|
| |||||||
|
|
| ||||||
| ||||||||
|
|
| ||||||
| ||||||||
| دفتر اول مثنوي |
| ||||||
|
| |||||||
صد هزاران دام و دانه است اي خدا | ||||||||
ما چو مرغانِ حريصِ بي نوا هر يكي گر باز و سيمرغي شويم سوي دامي مي رويم اي بي نياز گندم جمع آمده گم مي كنيم وانگهان در جمع گندم جوش كن حاصل اعمال چهل ساله كجاست؟ لا صلوه تم الا باالحضور عشق نبود عاقبت ننگي بود سوي ما آيد نداها را صدا كز شراب جان فزايت ساقي است يافتند از عشق او كار و كيا با كريمان كارها دشوار نيست! |
| صد هزاران دام و دانه است اي خدا دم به دم ما بسته دامِ نوايم مي رهاني هر دمي ما را و باز ما در اين انبار گندم مي كنيم اول اي جان دفع شر موش كن! گرنه موشي دزد در انبار ماست بشنو از اخبار آن صدرالصدور عشقهايي كز پي رنگي بود اين جهان كوه است و فعل ما ندا عشق آن زنده گزين كو باقي است عشق آن بگزين كه جمله انبيا تو مگو ما را بدان شه بار نيست |
| |||||
|
| |||||||
|
|
| ||||||
| ||||||||
|
|
| ||||||
| ||||||||
| مثنوي |
| ||||||
|
| |||||||
گفت معشوقي به عاشق كاي فتي | ||||||||
تو به غربت ديده اي بس شهرها گفت آن شهري كه در وي دلبر است هست صحرا گر بود سم الخياط جنت است ارچه كه باشد قعر چاه |
| گفت معشوقي به عاشق كاي فتي بس كدامين شهر زآنها خوشتر است هر كجا باشد شه ما را بساط هر كجا كه يوسفي باشد چو ماه | ![]() | |||||
|
| |||||||
|
|
| ||||||
ای باد بیآرام ما با گل بگو پیغام ما | ||||||||
کای گل گریزاندرشکرچون گشتی ازگلشن جدا شکرخوش وگل هم خوش وازهردو شیرینتر وفا در دولت شکر بجه از تلخی جور فنا از گل برآ بر دل گذر آن از کجا این از کجا بر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا بستان به بستان ميروی آنجاکه خیزد نقشها کامد پیامت زان سری پرها بنه بیپر بیا زان جامهها بدریدهای ای کربز لعلین قبا کای هر که خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا از شیشه گلابگر چون روح از آن جام سما بودیم ما همچون شما ما روح گشتیم الصلا ای بود ما آهن صفت وی لطف حق آهن ربا ما را نمیخواهد مگر خواهم شما را بیشما با کس نیارم گفت من آنها که میگویی مرا بیحرف وصوت ورنگ وبو بیشمس کی تابد ضیا |
| ای باد بیآرام ما با گل بگو پیغام ما ای گل ز اصل شکری تو با شکر لایقتری رخ بر رخ شکر بنه لذت بگیر و بو بده اکنون که گشتی گلشکر قوت دلی نور نظر باخاربودی همنشین چون عقل باجانی قرین در سر خلقان میروی در راه پنهان میروی ای گل تو مرغ نادری برعکس مرغان میپری ای گل تواینها دیدهای زان برجهان خندیدهای گلهای پار از آسمان نعره زنان در گلستان هین از ترشح زین طبق بگذرتو بیره چون عرق ای مقبل و میمون شما با چهره گلگون شما از گلشکر مقصود ما لطف حقست و بود ما آهن خرد آیینه گر بر وی نهد زخم شرر هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن ای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خو | ![]() | |||||
گفت پیغمبر که نفحتهای حق در بیان این حدیث که: ان لربکم فی ایام دهرکم نفحات الا فتعر ضوا لها | ||||||||
اندرین ایام میآرد سبق در ربایید این چنین نفحات را هرکه را میخواست جان بخشیدورفت تا ازین هم وانمانی خواجهتاش جان مرده یافت از وی جنبشی مرده پوشید از بقای او قبا همچوجنبشهای حیوان نیست این زهرههاشان آب گردد در زمان باز خوان فابین ان یحملنها گرنه ازبیمش دل که خون شدی لقمهی چندی درآمد ره ببست وقت لقمانست ای لقمه برو از کف لقمان همی جویید خار لیکتان از حرص آن تمییز نیست زانک بس نان کور وبس نادیدهای پای جانش خستهی خاری چراست مصطفی زادی برین اشتر سوار کز نسیمش درتو صد گلزار رست تا چه گل چینی ز خار مردریگ چند گویی کین گلستان کو و کو چشم تاریکست جولان چون کنی در سر خاری همی گردد نهان کلمینی یا حمیرا کلمی تا ز نعل تو شود این کوه لعل نام تانیثش نهند این تازیان روح را با مرد و زن اشراک نیست این نی آن جانست کزخشک و رست یا گهی باشد چنین گاهی چنان بی خوشی نبود خوشی ای مرتشی کان شکر گاهی ز تو غایب شود پس شکر کی از شکر باشد جدا عقل آنجا گم شود گم ای رفیق گرچه بنماید که صاحبسر بود تا فرشته لا نشد اهريمنی ست چون بحکم حال آیی لا بود چونک طوعا لانشد کرها بسیست مصطفی گویان ارحنا یا بلال زان دمی کاندر دمیدم در دلت هوش اهل آسمان بیهوش گشت شد نمازش از شب تعریس فوت تا نماز صبحدم آمد بچاشت یافت جان پاک ایشان دستبوس گر عروسش خواندهام عیبی مگیر گر هم و مهلت بدادی یکدمی جز تقاضای قضای غیب نیست عیب کی بیند روان پاک غیب نی به نسبت با خداوند قبول چون به ما نسبت کنی کفر آفتست بر مثال چوب باشد در نبات زانک آن هردوچو جسم وجان خوشند جسم پاکان عین جان افتاد صاف جمله جان مطلق آمد بی نشان چون زیاد از نرد او اسمست صرف وین نمک اندر شد و کل پاک شد زان حدیث با نمک او افصحست با توند آن وارثان او بجو پیش هستت جان پیشاندیش کو بستهی جسمی و محرومی زجان بیجهت ها ذات جان روشنست تا نپنداری تو چون کوتهنظر ای عدم کو مر عدم را پیش و پس نه ازین باران از آن باران رب |
| گفت پیغمبر که نفحتهای حق گوش و هش دارید این اوقات را نفحه آمد مر شما را دید و رفت نفحهی دیگر رسید آگاه باش جان آتش یافت زو آتش کشی جان ناری یافت از وی انطفا تازگی و جنبش طوبیست این گر در افتد در زمین و آسمان خود ز بیم این دم بیمنتها ورنه خود اشفقن منها چون بدی دوش دیگر لون این میداد دست بهر لقمه گشته لقمانی گرو از هوای لقمهی این خارخار در کف اوخار وسایهش نیز نیست خار دان آن را که خرما دیدهای جان لقمان که گلستان خداست اشتر آمد این وجود خارخوار اشترا تنگ گلی بر پشت تست میل تو سوی مغیلانست و ریگ ای بگشته زین طلب از کو بکو پیش از آن کین خار پا بیرون کنی آدمی کو مینگنجد در جهان مصطفی آمد که سازد همدمی ای حمیرا آتش اندر نه تو نعل این حمیرا لفظ تانیشست و جان لیک از تانیث جان را باک نیست از مؤنث و ز مذکر برتر ست این نه آن جانست کافزاید ز نان خوش کنندهست و خوش و عین خوشی چون تو شیرین از شکر باشی بود چون شکر گردی ز تاثیر وفا عاشق از خود چون غذا یابد رحیق عقل جزوی عشق را منکر بود زیرک و داناست اما نیست نیست او بقول و فعل یار ما بود لا بود چون او نشد از هست نیست جان کمالست و ندای او کمال ای بلال افراز بانگ سلسلت زان دمی کادم از آن مدهوش گشت مصطفی بیخویش شدزان خوب صوت سر از آن خواب مبارک بر نداشت در شب تعریس پیش آن عروس عشق و جان هر دو نهانند و ستیر از ملولی یار خامش کردمی لیک میگوید بگو هین عیب نیست عیب باشد کو نبیند جز که عیب عیب شد نسبت به مخلوق جهول کفر هم نسبت به خالق حکمتست ور یکی عیبی بود با صد حیات در ترازو هر دو را یکسان کشند پس بزرگان این نگفتند از گزاف گفتشان و نفسشان و نقششان جان دشمندارشان جسمست صرف آن به خاک اندر شد و کل خاک شد آن نمک کز وی محمد املحست این نمک باقیست از میراث او پیش تو شسته ترا خود پیش کو گر تو خودرا پیش و پس داری گمان زیر و بالا پیش و پس وصف تنست برگشا از نور پاک شه نظر که همینی در غم و شادی و بس روز بارانست میرو تا ب ه شب | ![]() | |||||
| ||||||||
| ||||||||